قبل از بلند شدن و رفتن، صبر کن و به دقت ببین که رسیدن به تجربه ی همین لحظه توی برنامه ات وجود نداره و یا قرار نیست که وجود داشته باشه؟ اگر وجود داره: بشین. صبر کن. و تجربه کن.
در حالی که به دست هاش چشم دوخته بود، زمزمه کرد:
+خودت چی؟
-من، چی؟
+چیزی هست که اگر بتونی برگردی به عقب، طور دیگه ای رقمش بزنی؟
-نه.
+از سر ناچاری؟
-نه.
+پس، دلیلت چیه؟
-اگر از همین مسیر ها نمی اومدم، تجربه و ذهن الانم رو نداشتم. پس تمام کار هایی رو که تا به حال انجام دادم، باز هم انجام می دادم.
+ولی در عوض می تونستی تجربیات دیگه ای کسب کنی، شاد تر باشی، بتونی بیشتر لبخ...
-آدم ها نیاز دارند درد بکشند. پس بهتره دلیل خوبی براش داشته باشند. من دلایلم رو دارم، درد هام رو دارم، تجربیاتم رو دارم؛ پس ازش راضی ام. این طور فکر نمی کنی؟
+خودت چی؟
-من، چی؟
+چیزی هست که اگر بتونی برگردی به عقب، طور دیگه ای رقمش بزنی؟
-نه.
+از سر ناچاری؟
-نه.
+پس، دلیلت چیه؟
-اگر از همین مسیر ها نمی اومدم، تجربه و ذهن الانم رو نداشتم. پس تمام کار هایی رو که تا به حال انجام دادم، باز هم انجام می دادم.
+ولی در عوض می تونستی تجربیات دیگه ای کسب کنی، شاد تر باشی، بتونی بیشتر لبخ...
-آدم ها نیاز دارند درد بکشند. پس بهتره دلیل خوبی براش داشته باشند. من دلایلم رو دارم، درد هام رو دارم، تجربیاتم رو دارم؛ پس ازش راضی ام. این طور فکر نمی کنی؟
مردم ترجيح مىدهند دروغی را بپذيرند كه باورهاى قبلىِ آنها را تأييد كند، تا حقيقتى كه امنيت ذهنى را از آنها بگيرد.
>استيونهاوكينگ
>استيونهاوكينگ
دانه های تیره ی برف، تیز و با ظرافتی چشم گیر بوسه زنان، بر روی صورت، یقه ی ایستاده ی تیره ی پالتو و لا به لای تار های سرخ مویش جای می گیرند. چشم های خسته اش را که باز می کند، محو حرکاتشان می شود. آنها محتاطانه و بی قرار، برای تسکین دردش جایی در میان چشم های نیمه بازش می نشینند، با اشک های به تازگی متولد شده ادغام می شوند و به آرامی و سردی سقوط می کنند. به سردیِ بخار نامرئی خروجی از مابین لب هایش. به سردی احساساتی که پس از سال ها همچنان و بی امان بر روی قلبش به آواره ای بی ملاحظه بدل می شوند. به سردی پنجه های سوزناک پاهایش که هر لحظه بیشتر در برف هایی که به آغوششان کشیده بودند، فرو می روند. به سردی اسکلت اتاقی مرده، که خورشید پس از بازگشتی دیر هنگام، ابداً قدرت احیایش را ندارد. به سردی جوهر خشکیده و غیرقابل مصرفی که زیر نیمکتِ خشکِ کنار دریاچه، برای همیشه جا می ماند. به سردی دلتنگی نا خوانده ای که بی هوا، هوای درون قفسه ی سینه اش را، تا آخرین قطره می مکد. به سردی نوک انگشت هایش، که هنوز عطری از نعناع را به یادگار در بر دارند.
Better Off Without Me
Jack Savoretti
Like a street dog,
Who's never had a home?
I don't know how to live here,
I don't know how to not feel alone.
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
Who's never had a home?
I don't know how to live here,
I don't know how to not feel alone.
https://news.1rj.ru/str/DevilishOut
اگر جسم و ذهنم هر دو بتوانند در یک مکان حضور داشته باشند، به احتمال بالا بخش قابل توجهی از مشکلاتم حل خواهند شد.
مرا نجات ده از این هیاهوی ژرفــ سکوتی که در آن دست و پا زنان در حال نزعمــ. قفسه ی سینه ام بالا نمی آید. هوای اطرافم به مرده ترین حالت ممکن ریه های خشک و منقبضم را اشباع می کند. دلتنگیِ بی پناهی در سایه روشن های عروق روحم، به طرز غریبانه ای جریان دارد. زهـری نرم نرمک جاری می شود به روی قلم خشکیده ی ذهنم؛ به آرامی به خوردش می رود. طعم غربت می دهد. نتوانستن و ننوشتن هم، اما تو تصور کن، مرا ندیده و نخوانده تصور کن. مثل همان صدای آشفته بازار افکار خاموش پیش از مرگت، مرا به یاد آر. مرا که می ترساند، چشم های بی خوابِ مداوم متصور. تو را نمی دانم.
Forwarded from HASTISTIC⋆ ੈ🍎
"After all, you are just not the person they're comfortable with. You are your own person. Tell me, what the hell is wrong with that? They fuck with your head and it's true. You fuck with your head as well but that's another story. You have every right to do so. They don't. They are terrified of their own insufficiency and would gladly take it out on anyone around them. Why should you be concerned with that? You will now, quite predictably, sit down and overthink it. God damn it, just don't. Be perceptive. Know what your heart is about. Mind your own business. Let them go drown in plain stupidity. But do your thing. You can handle this."
(Albert Camus, Notebooks)
(Albert Camus, Notebooks)
نمی دانم هم زمان با چندمین صاعقه ی نیمه شب، در را با شتاب باز می کنم و به فاصلهی چند دقیقه و از کدام خیابان خود را به مکان همیشگی ام می رسانم. مثل همیشه است. بی انتها و خالی. تنها چیزی که به وضوح می بینم قطرات وزن دار و خنک باران است که خودشان را به روی سطح براق موزاییک پیاده رو، به لختی رها می کنند؛ همانند مهره ها به روی صفحه. پاهایم تمایلی به ایستادن ندارند. شاید هم آگاهند که در صورت ایستادن راهی جز سقوط پیش رویشان نخواهد بود. سقوطی کرخت، با صدایی اکو شونده. صدایم را نمی شنوم، اما همراهی اش با خواننده را به واسطه ی ارتعاش حنجره ام حس می کنم. هر چند لحظه یک بار به صورت خودکار به عقب و سپس جلوی مسیر نگاهی می اندازم. کر بودن را خود دردسر عظیمی تلقی کنان، باز هم به شاخه های متوالی مشکی رنگ ساکن و مرطوب خیره می شوم. فکر می کنم به اینکه اگر دفعه ی بعد هم این طور تار و مسخ شده خود را راهی بی راهه کردم، بد نیست شئ تیزی را درون جیب شلوار پارچه ای ام حمل کنم. سرم را که مستقیم نگه می دارم، دختری با بارانی سفید و پف کرده از رو به رو نزدیک می شود. به ناگاه از فکر چندی پیشم هول شده به این می اندیشم که نکند دخترک را بترسانم. راهی ندارم. با نگاهی مستقیم قدم تند می کنم. وقتی از برش عبور می کنم و پنج قدمی دور می شوم با فکر عبوری دیگری از پستوی ذهنم، نا محسوس به عقب و مسیر دختر نگاه می کنم. نفس عمیقی می کشم و با کفش ها و پاچه های خیس شلوارم به مسیرم بر می گردم. صد متر جلو تر به تابلوی Deadlock-Uturn بر می خورم. به نظر زمان مناسبی است برای دور زدن. پنجاه متر عقب گرد نکرده باز هم متوجه دخترک سفید پوش در ده قدمی ام می شوم. این بار دیگر انرژی تغییر دادن سرعت و منقبض کردن نگاهم را ندارم. هوا تاریک شده و باران تند تر. هم زمان با سفید شدن لحظه ای آسمان پاهایم از حرکت می ایستند. «صبر کن! اگر همین حالا آن شرط کذایی سقوط را اجرا کنی، قطعا دخترک زهره ترک خواهد شد. تا همین توقف کافی است.» آخر چرا باید در این هوا، این تکه از این مسیر طولانی را باز می گشت. بیش از ندانستنِ راهِ آمدن، بازگشت را نمی دانم. کلماتش را همچون تلاشی برای مرتب کردن پازل در ذهن هم می زنم. ملموس می شود. می گفت «ذهن و بدن و افکارت حافظه دارند.» راست می گفت. پاهایم مرا خسته و آرام به وادی فراموشی برگرداندند.