Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Say your prayers and sleep well.


P.S: The way a movie can touch my soul:
Cillian + Dynamic random access memory (DRAM)
You were born to be real, not to be perfect.

-August.D
جنبشِ شاخه‌ای،
از جنگلی خبر می‌دهد؛
و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان،
از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش.

-احمد شاملو
If my mouth doesn't say it, my face definitely will.
صلح همیشگی در حقیقت مانند جنگ همیشگی است. نبرد، صلح است.

۱۹۸۴، اورول
Forwarded from بـازمــانده (راحیــــل؛)
به‌ندرت به جای زخم‌ها فکر می‌کنی، اما هر وقت به یادشان می‌افتی، می‌دانی که علامت‌های زندگی‌اند، نامه‌هایی از الفبایی نهان‌اند که داستان هویتت را باز می‌گویند، زیرا هر جای زخم یادبود زخمی‌ست که التیام یافته و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده، یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد. امروز صبح که به آینه نگاه می‌کنی پی می‌بری سراسر زندگی چیزی به‌جز تصادف نیست و تنها یک واقعیت محرز است، این‌که دیر یا زود به پایان خواهد رسید. 'خاطرات زمستان، پل آستر'
«بادی نمی وزد، اما هوا سرد است، حالا زمانِ تغییر است.»
دست نوشته ای نامنظم ردیف کن، یا اصلا تلگراف بزن. فقط به گوشم برسان اوضاع و حالت را بدون آنکه منتظر پاسخی از من بمانی. بگو که هنوز کاری داری برای انجام دادن، قدمی داری برای برداشتن، راهی داری برای رفتن. بگو که نهال سبزت هنوز و تا بی نهایت به حضورت برای رشد محتاج است. بگو که ماندن خطیرت، بلامنازع است. تو جعبه ای از خاطرات منی. بی تو ممکن است حضورم منازعه طلب شود. همین طور بی هیاهو، بمان.
«حتی اگر مؤدبانه می پرسیدم چی می خونی به من نمی گفتی، درسته؟»
«احتمالاً نه.»
«مطمئناً سنگین به نظر می رسه.»

بعد از تاریکی، هاروکی موراکامی
پ.ن: یک کتاب دیگه از موراکامی که قلبم رو داره. چطور می تونی انقدر جزئی نگر و نابغه باشی مرد؟ اصلا متوجه شماره ی صفحه های در حال گذر نمی شم.
Forwarded from Lorn
مدتی ساکت بود و ادامه داد: همه ی ما کم و بیش نقاب به چهره داریم. چون بدون نقاب نمی تونیم تو این جهان خشن دووم بیاریم. زیر نقاب روح خبیث، چهره ی طبیعی فرشته ای هست و زیر نقاب فرشته، چهره ی روحی خبیث. نمی شه فقط یکی شون رو داشت. ما این طوری ایم. و این کارناواله. شومان می تونست چهره ی آدم ها رو ببینه-نقاب و چهره های واقعی-چون خودش روحی عمیقا پاره پاره داشت، کسی که توی شکاف جان فرسای بین این دو زندگی می کرد.

اول شخص مفرد، ه. موراکامی، ترجمه ی محمد حسین واقف
Norwegian Wood.zip
856.9 KB
Norwegian Wood,
Haruki Murakami,
Translated from the Japanese by
Jay Rubin.
For someone who is lost in the dark, the fire of ashes can illuminate her way.
-Blue Eye Samurai
You don't even deserve my blade.
-Blue Eye Samurai
چنین موجود وحشتناکی چطور به وجود آمد؟
نفرت به تنهایی کافی نیست. چیزی پیچیده تر در کار بوده؛ عشق خیانت چشیده، خونریزی بسیار و غمِ بی نهایت لازم است.

Blue Eye Samurai S01 E05
Such Words
Ghostly Kisses
We shared a moment of happiness,
Before the train pulls our hands,
And then I fall into pieces.
And then we fall into pieces.
Lorn
در رابطه با اخیر: ۱. سویچ شدن و ادامه دادن با روی خشن و یا نرم، به مرور زمان برام ساده شده. خیلی ساده. باهاش یک یه قل دو قل بازی مون نشه؟ ۲. "میم۲" می گفت زمان، دشمن انسانه. اما دلیلی برای نزدیک شدنِ مرگِ خودت و بعضی مسائل مربوط به خودت، بودن؛ چیزی نیست…
در رابطه با اخیر:

۱.از آخرین اخیر به مقدار قابل توجهی می گذره و این به معنای کمتر شدن گزارش نویسی ها نیست. به معنای خیلی چیز های دیگه از قبیل پنهان کردن مغز، وحشتناک تر شدن اخیرها، وجودیت وسواس بیشتر، ابهام بیشتر و تمایل به دور شدنِ بیشتره.

۲.مدت کمی نبود که به این فکر می کردم هیچ انسان قدیمی ای برام باقی نمونده و امشب اون جعبه ی کوچک خاطرات اعلام حضور کرد، هر چند با رنج هایی پدیدار شد که خیلی نسبت به گذشته ابعاد بزرگ تر و غیر قابل رفع تری پیدا کرده بودند و من رو توی سردرگمی برای رضایت یا عدم رضایت بابت حضورش معلق گذاشت. اما در نهایت قراره که خودش و ثمره ی رنج جدیدش رو به زودی، کنار دریاچه ملاقات کنم و ابدا هم نتونستم بگم که کاش اون ثمره رو روی طاقچه ی عمر خودت نگه داری کنی تا بیاری جلوی چشم من وقتی بهم گفت این اواخر بعد از به طور مداوم کابوس دیدنش و تیر کشیدن قلبش بعد از هر بیداری تنها چهره ای که می تونه ببینه، منم. بله؛ من رو بیش از پیش سردرگم کرد. و چیزی که نگران کننده ست نگفتن از مسائلیه که سه سال پیش با خودم عهد بستم که هیچ وقت حتی اشاره ای هم بهشون نکنم و همچنان هم نمی کنم چون محض رضای جهنم ممکنه به لبه ی پرتگاهش نزدیک تر بشه.

۳.این روز ها توی ذهنم به طرز عجیبی منعطفم برخلاف چیزی که از قالب بیرونی ام ممکنه دیده بشم. شبیه به مشخص کردن نقاطی روی عرض و طول محور مختصات که با وصل کردنشون هیچ وقت به شکلی حتی شبیه به دایره هم نزدیک نمی شی. برای مثال برام خنده آور بود که نمی دونستم همسایه ی رو به رویی یک دختر خانم ضد انقلاب داره که می تونه کل کوچه رو با صداش پر کنه و به راننده ی تیبایی که به صورت رندوم از کوچه عبور می کرده و بهش نهی از منکر می کنه بتوپه و قیمت های روز بازار رو پشت سر هم ردیف کنه و بهش بگه بره اول اون ها رو درست کنه. قابل توجه بود. وقتی هم که خانم همسایه ی محبوبم رو امروز ملاقات کردم و گفتم توی کوچه پر درامایی زندگی می کنیم، متعجب شد و گفت ما چون زیرِ زمینیم اصلا متوجه نمی شیم. کاش من هم زیر زمین بودم، البته به جز برای رویداد های قابل توجه.

۴.آخر هفته رو به متمرکز موندن برای تماشا کردن چشم های آبی میزو اختصاص دادم و کتف راست و کمرم رو اهدا کردم.

۵.به طرز عجیبی از نشستن پای سیستم و به ثبت رسوندن رخداد های اون شبی که تنها زمزمه ام «همه چیز وحشتناکه.» بود، طفره می رم. انگار قراره با اینکار تمام اطلاعات رو به ناخودآگاهم منتقل کنم و به حالتی از بی وزنی برسونم. بار ها ازش به صورت کلی نوشتم ولی در نهایت به چیزی جز با جزئیات نویسی بسنده نمی کنم.

۶.هنوز هم نمی خوام قبول کنم به سطح جدیدی از مشکلات انسانی رسیدم. شاید هم قبول کردم. مهم اینه که هنوز دوست دارم به کتاب ها و کاغذ هام نزدیک باشم.

۷.هنوز کاملا گرما شروع نشده و من منتظرم پاییز برسه. می دونم که شرایط فصول گرم برای آدمی که من باشم، بهتره اما تا اینجای کار که هیچ وقت با گرما کنار نیومدم. ترجیحم دائما توی سرما زیستنه اگر قرار بر زیستنه.