Forwarded from بـازمــانده (راحیــــل؛)
زاویه دید: بین تمام احساساتی که میتونستی درون خودت پیداش کنی؛ غم و دلتنگی رو بغل میکنی، چون امنترین راه برای رسیدن به پایانِ جادهی سفیدِ بیحسیته.
موعود بی مصرفی که برای اولین بار گفتی به فکر پیامد های روحی و روانی و آسیب های وارده ی پس از اینی، می توانستم از شدت قهقهه و ارتعاشات ستون های بدنم جان بدهم. آخر تو نمی دانی چه نطق کردی. عجب جمله ای را از بر کرده ای. اگر هم بخواهم مهربانانه تر نظاره ات کنم می گویم، برای اولین بار در زندگی ات تلاش کردی تا فکر کنی. زمان بندی های جمله ات خطاهایی جزئی و چسبنده داشت مثلا، باید می گفتی که می دانم آسیب هایی که رسانده ام فاجعه بار و غیر قابل جبرانند و الان دستم از دست خیار پیر دریایی کوتاه تر است؛ اما همین قبول است، همین که قابلیت فکر کردن داری برایم قهقهه آور است. باشد نمی خندم، ولی ادامه نده.
از سری پیش نیاز های زندگی در حیات وحش:
۱.روی زمین همراه با نهایتا «یک ملحفه» بخواب.
۲.خود را به استعمال آب گرم در سرویس، عادت نده.
۳.کمتر بخور، مقوی تر بخور. خوبی اش این است اندازه ی معده ات دست خودتت است.
۴.نمی توانی نخوابی. در حالت آماده باش بخواب، در فاصله های یک ساعت تا یک ساعت، بیست دقیقه تا بیست دقیقه... . در بهینه ترین حالتش.
۵.پیش از آنکه افکار و دلتنگی خفه ات کنند، دکمه ی خفه کنشان را بساز. با ذهن نابسامان، توان و قدرت تصمیم گیری مناسبت به صفر می گراید.
۶.خود را به برگه و کتاب کاغذی عادت نده.
۷.تیز بین باش. همانند آهن ربای مجهول القطبی، تجربه و اطلاعات افراد را جذب خود کن.
۸.اگر درد و خستگی و اشک اجازه ی نفس کشیدن نداد، ایرادی ندارد. تو باز هم زبان بخوان.
۹.می توانی بترسی.24/7. اما نمی توانی به نقطه ی امن کاذبت بازگردی. شنا کن و بترس. شنا کن و بلرز. شنا کن و در آب حل شو. اما توقف؟ در این صورت، در بهترین حالت منجمد خواهی شد.
۱۰.توان تو نزدیک برد است. بسیار نزدیک برد. با فهم این موضوع، بهترین کاری که از دستت برای فردی ساخته خواهد بود، آموزشِ گرفتن ماهی به اوست. ماهی می دهی؟ مرگش را تماشا کن.
۱۱.با توکل بر مقدسات «شانس و احتمال» پیش نرو. هنوز مغزی داری آماده ی تحلیل و پردازش.
۱۲.نقاط امنت را محدود به مکان نکن. خودت را هم محدود به نقاط امن.
۱۳.سریع تر از رفتار آب با ظرف، با شرایط و محیطت سازگار شو. نه تأثیر پذیر، سازگار.
۱.روی زمین همراه با نهایتا «یک ملحفه» بخواب.
۲.خود را به استعمال آب گرم در سرویس، عادت نده.
۳.کمتر بخور، مقوی تر بخور. خوبی اش این است اندازه ی معده ات دست خودتت است.
۴.نمی توانی نخوابی. در حالت آماده باش بخواب، در فاصله های یک ساعت تا یک ساعت، بیست دقیقه تا بیست دقیقه... . در بهینه ترین حالتش.
۵.پیش از آنکه افکار و دلتنگی خفه ات کنند، دکمه ی خفه کنشان را بساز. با ذهن نابسامان، توان و قدرت تصمیم گیری مناسبت به صفر می گراید.
۶.خود را به برگه و کتاب کاغذی عادت نده.
۷.تیز بین باش. همانند آهن ربای مجهول القطبی، تجربه و اطلاعات افراد را جذب خود کن.
۸.اگر درد و خستگی و اشک اجازه ی نفس کشیدن نداد، ایرادی ندارد. تو باز هم زبان بخوان.
۹.می توانی بترسی.24/7. اما نمی توانی به نقطه ی امن کاذبت بازگردی. شنا کن و بترس. شنا کن و بلرز. شنا کن و در آب حل شو. اما توقف؟ در این صورت، در بهترین حالت منجمد خواهی شد.
۱۰.توان تو نزدیک برد است. بسیار نزدیک برد. با فهم این موضوع، بهترین کاری که از دستت برای فردی ساخته خواهد بود، آموزشِ گرفتن ماهی به اوست. ماهی می دهی؟ مرگش را تماشا کن.
۱۱.با توکل بر مقدسات «شانس و احتمال» پیش نرو. هنوز مغزی داری آماده ی تحلیل و پردازش.
۱۲.نقاط امنت را محدود به مکان نکن. خودت را هم محدود به نقاط امن.
۱۳.سریع تر از رفتار آب با ظرف، با شرایط و محیطت سازگار شو. نه تأثیر پذیر، سازگار.
Lorn
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم فاضل نظری
هرکه ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت
-فاضل نظری
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت
-فاضل نظری
بخشی از پریشانیِ تو، ناشی از یک خشم مدفون شده است. چیزی در تو هست، نوعی ترس و کم رویی، که اجازه ی ابرازِ خشمت را نمیدهد. به جای آن به فروتنی ات می نازی. نوعی پاکدامنیِ اجباری برای خود پدید آورده ای؛ احساسات را در عمق مدفون می کنی، و چون دیگر خشمی را تجربه نمیکنی، تصور میکنی یک قدیسی. فرو خوردنِ خشم، انسان را بیمار میکند.
وقتینیچهگریست، اروین دی یالوم
وقتینیچهگریست، اروین دی یالوم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Say your prayers and sleep well.
P.S: The way a movie can touch my soul:
Cillian + Dynamic random access memory (DRAM)
جنبشِ شاخهای،
از جنگلی خبر میدهد؛
و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان،
از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش.
-احمد شاملو
از جنگلی خبر میدهد؛
و رقصِ لرزانِ شمعی ناتوان،
از سنگینیِ پابرجای هزاران جارِ خاموش.
-احمد شاملو
Forwarded from بـازمــانده (راحیــــل؛)
بهندرت به جای زخمها فکر میکنی، اما هر وقت به یادشان میافتی، میدانی که علامتهای زندگیاند، نامههایی از الفبایی نهاناند که داستان هویتت را باز میگویند، زیرا هر جای زخم یادبود زخمیست که التیام یافته و هر زخم بر اثر برخوردی نامنتظر با جهان ایجاد شده، یعنی یک تصادف یا چیزی که لازم نبوده اتفاق بیفتد. امروز صبح که به آینه نگاه میکنی پی میبری سراسر زندگی چیزی بهجز تصادف نیست و تنها یک واقعیت محرز است، اینکه دیر یا زود به پایان خواهد رسید. 'خاطرات زمستان، پل آستر'
دست نوشته ای نامنظم ردیف کن، یا اصلا تلگراف بزن. فقط به گوشم برسان اوضاع و حالت را بدون آنکه منتظر پاسخی از من بمانی. بگو که هنوز کاری داری برای انجام دادن، قدمی داری برای برداشتن، راهی داری برای رفتن. بگو که نهال سبزت هنوز و تا بی نهایت به حضورت برای رشد محتاج است. بگو که ماندن خطیرت، بلامنازع است. تو جعبه ای از خاطرات منی. بی تو ممکن است حضورم منازعه طلب شود. همین طور بی هیاهو، بمان.
«حتی اگر مؤدبانه می پرسیدم چی می خونی به من نمی گفتی، درسته؟»
«احتمالاً نه.»
«مطمئناً سنگین به نظر می رسه.»
بعد از تاریکی، هاروکی موراکامی
پ.ن: یک کتاب دیگه از موراکامی که قلبم رو داره. چطور می تونی انقدر جزئی نگر و نابغه باشی مرد؟ اصلا متوجه شماره ی صفحه های در حال گذر نمی شم.
«احتمالاً نه.»
«مطمئناً سنگین به نظر می رسه.»
بعد از تاریکی، هاروکی موراکامی
پ.ن: یک کتاب دیگه از موراکامی که قلبم رو داره. چطور می تونی انقدر جزئی نگر و نابغه باشی مرد؟ اصلا متوجه شماره ی صفحه های در حال گذر نمی شم.