Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
به طرز فلج کننده ای کاربرد ساعت، از زندگیم رخت بر بسته.
پایان «مسخ» در راستای خواندن وبلاگی در رابطه با ارتباط مسخ کافکا و داستایفسکی برایم اسپویل شد و هم اکنون نخوانده و پیش نرفته، غمی وصف ناشدنی برای حشره ی نفرت انگیزی که گرگور به آن بدل شد دارم. این دیگر چه وضعی است. گمان می برم طبق مهملات فتوا داده نشده، آدمی به هر آن چه/کس که نسبت به آن حسی را تجربه می کند، نزدیک است. کافکا، گرگور، حشره. نزدیک.
He said, While photography don't listen to music.
Forwarded from HASTISTIC⋆ ੈ🍎
"If something burns your soul with purpose and desire, it's your duty to be reduced to ashes by it. Any other form of existence will be yet another dull book in the library of life."
(Charles bukowski)
ضرب المثلی هست که می گه، یه زن پاک می میره و به بهشت می ره ولی یه زن شرور زندگی می کنه و هر جا که دلش می خواد می ره.

Single in Seoul (2023)
"عین" تنها کسی است که در این دوران، سردرگمی را روانه ی خیال به ظاهر آسوده ام می کند. درست وقتی که در حال هجی های پایانیِ کندن و رفتنم، روی پنجه های پاهایش از من دور می شود. خواننده خیال می کند که «خب که چه؟ صدایی که تولید نمی کند!» اما اشتباه همین جاست. صدای دور شدن و رفتنش چنان آرام است که گویی به سنگینی و شدت هر چه تمام تر مغزم را متلاشی می کند، گلویم را سنگین و خوابم را متزلزل. گاه در اواسط کابوسی خیز بر می دارم و برای مجاب کردن خودم برای ادامه دادنش این طور خود را آرام می کنم که «کمی صبر کن، فقط کمی. هوا که روشن تر شد می روم و دست هایش را می گیرم و آرام تماشایش می کنم و او قطعا به قدری مهربان است که اجازه اش را به من خواهد داد.» اما با طی شدنِ روند سایه روشنیِ هوا، حافظه ی قلبم رو به رکود می رود، کدر و سنگ و بی شیشه می شود و شروع می کند به انجام دادن فعل و انفعالاتی وحشتناک و شارلاتانانه که تنها و تنها، نه، حتی خودم هم از آن ها آگاه نیستم.
در سایه روشنِ بعدی خودش باز می گردد. همچون نسیم سبک بالی، چشم هایش از اشک های گناه آلودی لبریز است. اما نادان است، چرا که نمی داند تنها کسی که وصله ای از گناه به او نمی چسبد، خود اوست. مرا به یاد گذشته ام می اندازد. بسیار. مهربان و فراموش کار. نمی خواهم دلیلی برای تغییرش باشم به سوی چیزی که هم اکنون هستم، می خواهم بتواند در آرامش محافظ خویش باشد. راهی هموار تر از آنچه من از آن گذشتم را بیابد. اما تنها خواستن، کافی است؟ معلوم است که نه. همچون پنبه ی خامی ست که به آرامی اطراف آتش کهنه ای می گردد و قصد خاکستر شدن دارد و حدس بزن چه؟ من به چشم مردم قاتل پنبه و خالق خاکستری ام از ریشه. اهمیتی دارد؟ خیر. اما اگر فی النفسه آیینه ای از حقیقت باشد، چه؟ آیا قتل و خلق، همواره جزئی از من بوده اند؟ هم رنگ نبودن دردناک است. همچون تکه ای از رؤیای آدم مضحکِ داستایفسکی که می گوید «من آدم مضحکی ام. حالا دیگر به من می گویند دیوانه. این خودش نوعی ترفیع به حساب می آید به شرط این که باز هم نگویند من همان آدم مضحک همیشگی ام. اما من دیگر ناراحت نمی شوم. حتی وقتی به من می خندند همه شان برایم عزیزند... اصلأ، به دلیلی برایم بسیار عزیز تر می شوند. اگر موقع نگاه کردن به آن ها این قدر غمگین نمی شدم، ممکن بود من هم همراه شان بخندم... البته نه به خودم، بلکه چون دوست شان دارم. برای این غمگین می شوم که حقیقت را نمی دانند، در حالی که من می دانم. خدایا، چه قدر سخت است آدم تنها کسی باشد که حقیقت را می داند! ولی نخواهند فهمید. نه، نخواهند فهمید.»
why do we have to accept his forgiveness?

Green Night (2023)
03.01.13
همه چیز به زاویه ی دید و تغییر وضعیت چهارچوب های ذهنی بستگی داشت.
بلویِر درست می گوید، تغییر عادت های قدیمی دشوار است. اما اگر کمی دقت کنی و آنهایی را که هم اکنون جایی در ذهن ایده آل گرای آزاد اندیشت ندارند به طور صریح و در جای مناسب ملاقات کنی و مچشان را بگیری، مسیر میانبر کم ریسکی را یافته ای. برای مثال، کمی پیش برای پرسیدن سوالی کاملا رندوم، در اواسط جمله روی کلمه ای که به تازگی برایم به شدت جذاب و مقدس شده تکیه کردم و مکث. اجازه ندادم جمله و حالت چهره ای که در گذشته چنان دیدگاهی نسبت به آن واژه از طرف من بودند، از گوشه ی تخته سیاه ذهنم منتقل و بروز داده شوند. جمله را تغییر دادم و مچ جدیدی را گرفتم. کسالت آور؟ ابداً. در وهله ی اول شاید کمی نا امید کننده به نظر برسد. اما مهم را یافتن، کافی به نظر می رسد.
+چرا ترجیحت توی سایه موندنه؟
-پیش بینی می کنم که بخواد گذشته ی دور رو نبش قبر کنه. ظاهراً دوره، اما وقتی سرت رو بر می گردونی نشسته روی شونه ات. برای اون شخص هم احتمال می دم همین طور باشه. آخه دو تا آدم غریبه که فقط یه مشت خاطره از همون گذشته ی دور دارن، چه حرف دیگه ای می تونن داشته باشن به جز نشخوار کردن همون ها؟
+می دونی که چیز های دیگه ای هم می تونن وجود داشته باشن.
-می دونم. از اون ها بیشتر می ترسم.
+پس نه فقط برای آشنا های غریبه، بلکه برای آشنا های نا غریبه هم توی سایه باقی می مونی.
-برای همه ی آدم ها. مگر مدتی کوتاه برای غریبه های آشنا.
بلافاصله پس از آن که خود را شیفته و غرق در روح غنی و بالغ لوسامه ی عزیز می یابم، بر می خیزم و به سوی دم کردن قهوه روانه می شوم، چون خوابم می آید. درست است که در فنجان سفید، سیاه تر از همیشه به نظر می رسد اما، با کج کردن فنجان رد پر رنگ قهوه ای دیده نمی شود. کم رنگ است و بی رمق و بی عجله برای محو شدن. بویش خواب آلودگی ام را نمی زداید، اما به سوی خواب هم هدایتم نمی کند، نوعی خلسه اطرافم را پر می کند. انگشت های سردم را که مقابل بخارش قرار می دهم، گرمای تیز و کوتاهی نصیبشان می شود اما در عوض، قهوه و فنجان زودتر از همیشه به سوی سردی می روند. اغلب با نگاره های باقی مانده در ته فنجان بازی می کنم و اغلب هم به شکل درختی با شاخه هایی لخت در می آیند. درختی که اطرافش را موج های بی نظم و پیوسته ای در بر گرفته اند. و بعد با کمی پیچ و تاب دادن فنجان به یک چهره بر می خورم. نیم رخ زنی است که آن درخت هم اکنون پیچ و خم مغزش را تشکیل می دهد و امواج هم به محفظه ای شیشه ای در اطراف سرش تبدیل شده اند تا شاید بتواند به سهولت تنفس کند. اگر گوشَت را جلوتر ببری، صدای امواج را خواهی شنید؟ من توانستم.
Life's like cycling. For keeping balance, you have to keeping on move.

Albert Einstein
بدن آزرده و ضعیفم کافئین را پس می زند. قبولش نمی کند. لرز می کند و هق می زند. کلمات، کلمات را در گوشت خود همچون تیغی فرو می برد، آماده ی پرتاب. و باز هم بنا را می گذارد بر لرزش. می تپد. از بند به بند وجود. از بنیه ترین نقطه. یخ می بندد و روی هم می سابد استخوان ها را، تا فرسوده شده و فرو ریزند. تیغ های آماده ی پرتاب، پرتاب نمی شوند، و به نظر هم می رسد که هیچ گاه نشوند، پس بیشتر گوشت را به مقصد استخوان می شکافند و فرو می روند، تا جایی که در دید رس نباشند، تا جایی که بگویی هیچ گاه وجود نداشته اند. شانه ها و کتف ها روی گسل اند، آماده ی فرو پاشی. اما چانه ام، نه. پیوسته مرتعش نیست، باید باشد اما نیست. تنها منقبض و ساکت است. نه برای گفتن چیزی به حرکت در می آید، نه برای آزاد کردن هق هقی خفه. علت تمام نبض ها قلبم است. شاید هم مغزم. با هم در ستیزند؟ این اولین باری ست که این طور نیست. سعی دارند به بلند شدن یکدیگر کمک کنند، سعی دارند سپر بلای کلمات شوند، پس به چشم ها التماس می کنند که، ببار. به گوش ها التماس می کنند که، نشنو. و خود را عایق بندی می کنند. فرو می روند در عمقی ترین گوشه ی وجودم، و می گریند. می گریند. می گریند.
فاضل نظـری
I keep a record of the wreckage of my life, I gotta recognize the weapon in my mind.
در ادبیات شطرنج و به زبان آلمانی Zugzwang وضعیتی است که در آن، تقدم در حرکت، زیان بار است. به عبارتی دیگر، در این موقعیت بهترین حرکتی که می توانی انجام دهی حرکت نکردن است اما، اهمیتی ندارد، چون نوبت توست و باید حرکت کنی.