بلویِر درست می گوید، تغییر عادت های قدیمی دشوار است. اما اگر کمی دقت کنی و آنهایی را که هم اکنون جایی در ذهن ایده آل گرای آزاد اندیشت ندارند به طور صریح و در جای مناسب ملاقات کنی و مچشان را بگیری، مسیر میانبر کم ریسکی را یافته ای. برای مثال، کمی پیش برای پرسیدن سوالی کاملا رندوم، در اواسط جمله روی کلمه ای که به تازگی برایم به شدت جذاب و مقدس شده تکیه کردم و مکث. اجازه ندادم جمله و حالت چهره ای که در گذشته چنان دیدگاهی نسبت به آن واژه از طرف من بودند، از گوشه ی تخته سیاه ذهنم منتقل و بروز داده شوند. جمله را تغییر دادم و مچ جدیدی را گرفتم. کسالت آور؟ ابداً. در وهله ی اول شاید کمی نا امید کننده به نظر برسد. اما مهم را یافتن، کافی به نظر می رسد.
+چرا ترجیحت توی سایه موندنه؟
-پیش بینی می کنم که بخواد گذشته ی دور رو نبش قبر کنه. ظاهراً دوره، اما وقتی سرت رو بر می گردونی نشسته روی شونه ات. برای اون شخص هم احتمال می دم همین طور باشه. آخه دو تا آدم غریبه که فقط یه مشت خاطره از همون گذشته ی دور دارن، چه حرف دیگه ای می تونن داشته باشن به جز نشخوار کردن همون ها؟
+می دونی که چیز های دیگه ای هم می تونن وجود داشته باشن.
-می دونم. از اون ها بیشتر می ترسم.
+پس نه فقط برای آشنا های غریبه، بلکه برای آشنا های نا غریبه هم توی سایه باقی می مونی.
-برای همه ی آدم ها. مگر مدتی کوتاه برای غریبه های آشنا.
-پیش بینی می کنم که بخواد گذشته ی دور رو نبش قبر کنه. ظاهراً دوره، اما وقتی سرت رو بر می گردونی نشسته روی شونه ات. برای اون شخص هم احتمال می دم همین طور باشه. آخه دو تا آدم غریبه که فقط یه مشت خاطره از همون گذشته ی دور دارن، چه حرف دیگه ای می تونن داشته باشن به جز نشخوار کردن همون ها؟
+می دونی که چیز های دیگه ای هم می تونن وجود داشته باشن.
-می دونم. از اون ها بیشتر می ترسم.
+پس نه فقط برای آشنا های غریبه، بلکه برای آشنا های نا غریبه هم توی سایه باقی می مونی.
-برای همه ی آدم ها. مگر مدتی کوتاه برای غریبه های آشنا.
بلافاصله پس از آن که خود را شیفته و غرق در روح غنی و بالغ لوسامه ی عزیز می یابم، بر می خیزم و به سوی دم کردن قهوه روانه می شوم، چون خوابم می آید. درست است که در فنجان سفید، سیاه تر از همیشه به نظر می رسد اما، با کج کردن فنجان رد پر رنگ قهوه ای دیده نمی شود. کم رنگ است و بی رمق و بی عجله برای محو شدن. بویش خواب آلودگی ام را نمی زداید، اما به سوی خواب هم هدایتم نمی کند، نوعی خلسه اطرافم را پر می کند. انگشت های سردم را که مقابل بخارش قرار می دهم، گرمای تیز و کوتاهی نصیبشان می شود اما در عوض، قهوه و فنجان زودتر از همیشه به سوی سردی می روند. اغلب با نگاره های باقی مانده در ته فنجان بازی می کنم و اغلب هم به شکل درختی با شاخه هایی لخت در می آیند. درختی که اطرافش را موج های بی نظم و پیوسته ای در بر گرفته اند. و بعد با کمی پیچ و تاب دادن فنجان به یک چهره بر می خورم. نیم رخ زنی است که آن درخت هم اکنون پیچ و خم مغزش را تشکیل می دهد و امواج هم به محفظه ای شیشه ای در اطراف سرش تبدیل شده اند تا شاید بتواند به سهولت تنفس کند. اگر گوشَت را جلوتر ببری، صدای امواج را خواهی شنید؟ من توانستم.
بدن آزرده و ضعیفم کافئین را پس می زند. قبولش نمی کند. لرز می کند و هق می زند. کلمات، کلمات را در گوشت خود همچون تیغی فرو می برد، آماده ی پرتاب. و باز هم بنا را می گذارد بر لرزش. می تپد. از بند به بند وجود. از بنیه ترین نقطه. یخ می بندد و روی هم می سابد استخوان ها را، تا فرسوده شده و فرو ریزند. تیغ های آماده ی پرتاب، پرتاب نمی شوند، و به نظر هم می رسد که هیچ گاه نشوند، پس بیشتر گوشت را به مقصد استخوان می شکافند و فرو می روند، تا جایی که در دید رس نباشند، تا جایی که بگویی هیچ گاه وجود نداشته اند. شانه ها و کتف ها روی گسل اند، آماده ی فرو پاشی. اما چانه ام، نه. پیوسته مرتعش نیست، باید باشد اما نیست. تنها منقبض و ساکت است. نه برای گفتن چیزی به حرکت در می آید، نه برای آزاد کردن هق هقی خفه. علت تمام نبض ها قلبم است. شاید هم مغزم. با هم در ستیزند؟ این اولین باری ست که این طور نیست. سعی دارند به بلند شدن یکدیگر کمک کنند، سعی دارند سپر بلای کلمات شوند، پس به چشم ها التماس می کنند که، ببار. به گوش ها التماس می کنند که، نشنو. و خود را عایق بندی می کنند. فرو می روند در عمقی ترین گوشه ی وجودم، و می گریند. می گریند. می گریند.
Recherché
if you’re the smartest person in the room you’re in the wrong room.
Time to displacement.
در ادبیات شطرنج و به زبان آلمانی Zugzwang وضعیتی است که در آن، تقدم در حرکت، زیان بار است. به عبارتی دیگر، در این موقعیت بهترین حرکتی که می توانی انجام دهی حرکت نکردن است اما، اهمیتی ندارد، چون نوبت توست و باید حرکت کنی.
A light exists in spring,
Not present on the year.
At any other period.
When March is scarcely here,
A color stands abroad,
On solitary hills,
That science cannot overtake,
But human naturefeels.
It waits upon the lawn;
It shows the furthest tree,
Upon the furthest slope we know;
It almost speaks to me.
Then, as horizons step,
Or noons report away,
Without the formula of sound,
It passes, and we stay:
A quality of loss,
Affecting our content,
As trade had suddenly encroached,
Upon a sacrament.
Emily Dickinson
Not present on the year.
At any other period.
When March is scarcely here,
A color stands abroad,
On solitary hills,
That science cannot overtake,
But human naturefeels.
It waits upon the lawn;
It shows the furthest tree,
Upon the furthest slope we know;
It almost speaks to me.
Then, as horizons step,
Or noons report away,
Without the formula of sound,
It passes, and we stay:
A quality of loss,
Affecting our content,
As trade had suddenly encroached,
Upon a sacrament.
Emily Dickinson