نوشتن ندایی است که نمیتوان از آن فرار کرد و کسانی که آن را دارند، باید بنویسند؛ زیرا تنها از این طریق میتوانند بر سردرد و سوء هاضمه غلبه کنند.
گابریل گارسیا مارکز
گابریل گارسیا مارکز
I don't have a trend to not have Stress while interview at the next couple of years, I incline to don't have to having interview anymore but now, it is what it is.
چشم هایم می سوزد و بی هیچ قطره ای ملتمسِ تاریکی و مردنند و در حال حاضر، خواب آخرین چیزی ست که باید به آن بپردازم. پاهایم دیگر توانی برای بردنم از این سوی شهر به آن سویش را ندارند، دیروز داشتند، نمی شود گفت ننر شده اند، امروز بی رمق اند، نمی خواستم سخن نیچه را در باب ارتباط مستقیم بین ابری شدن هوا و رکود رمق بپذیرم اما امروز در تمام طول مسیر تنها به میزان صحت آن فکر می کردم. دقیقه ای پیش، خانم "رو" در اتاق کناری، تلفنی و با صدای نسبتا بلندی با یکی از اعضای خانواده اش بحث و اختلاط می کرد که ناگهان زبان گفتارش از فارسی به عربی تغییر کرد، همان طور که داشتم سعی می کردم بفهمم که آخر چطور عربی! مکالمه اش پایان یافت. می خواهم با صدای کشیده و از ته چاهی که به زور، کمی بالا بردمش تا به گوشش برسانم بپرسم، چطور عربی بلدی؟ اما ورای درستی یا هر چیز دیگری، صدایم که بلند نمی شود هیچ، دهانم هم تکان نمی خورد. تصور می کنم که اگر الان تماسی هم داشته باشم، باز هم با باز و بسته نمودن پلک هایم پاسخ خواهم داد.
همیشه باید یادم بماند که تمام تخم مرغ هایم را بر سقف یک واحد شهرداری نگذارم، پدرش آمرزیده شود که همیشه تخم مرغ های منِ خسته را از دم از روی سقفش می روبد. از این سیستم بی نظم و شش و هشتی، نفرت شل و وا رفته ای دارم. تاکسی ها هم که کرایه ی خون پدرِ آمرزیده شده ی واحد را می گیرند، منی که از ۴۰۲ به این طرف سوارشان نشده بودم از نرخ های جدیدشان نا آگاه بودم، باز هم خوب است که نیازی به معطل شدن در اواسط راه کنار یک عابربانک احتمالی، نشدیم.
هنوز هم هاله ی خواب را در اطرافم حس می کنم و به جای رفتن به کتابخانه می خواهم از همینجا تا انبار باروت نزدیکش کبریتی بزنم و بفرستمش به استراتسفر. اگر هم نروم از تماشای بیـبدن، جا خواهم ماند، اکنون که توجه می کنم این اولین سینمایی است که به تنهایی خواهم رفت، تنها مشکل این است که اگر از بی خوابی در آن تاریکی بی هوش شوم، احتمال این که خودم هم بیـبدن شوم موجود است.
همیشه باید یادم بماند که تمام تخم مرغ هایم را بر سقف یک واحد شهرداری نگذارم، پدرش آمرزیده شود که همیشه تخم مرغ های منِ خسته را از دم از روی سقفش می روبد. از این سیستم بی نظم و شش و هشتی، نفرت شل و وا رفته ای دارم. تاکسی ها هم که کرایه ی خون پدرِ آمرزیده شده ی واحد را می گیرند، منی که از ۴۰۲ به این طرف سوارشان نشده بودم از نرخ های جدیدشان نا آگاه بودم، باز هم خوب است که نیازی به معطل شدن در اواسط راه کنار یک عابربانک احتمالی، نشدیم.
هنوز هم هاله ی خواب را در اطرافم حس می کنم و به جای رفتن به کتابخانه می خواهم از همینجا تا انبار باروت نزدیکش کبریتی بزنم و بفرستمش به استراتسفر. اگر هم نروم از تماشای بیـبدن، جا خواهم ماند، اکنون که توجه می کنم این اولین سینمایی است که به تنهایی خواهم رفت، تنها مشکل این است که اگر از بی خوابی در آن تاریکی بی هوش شوم، احتمال این که خودم هم بیـبدن شوم موجود است.
به چوب تنه ی درخت چند صد ساله ی قطوری که بنگری، شاید در وهله ی نخست تنها خشونت و زبری پوسته هایش به چشم بیاید، اما به مرور خواهی دید که در لا به لای همین نگاره های عمرِ پوسته پوسته شده، زندگی هایی در حال جریان و عبور است. برگ کوچک سبزی که به تازگی از میان مسافت قابل توجه چوب سختی عبور کرده و توانایی تنفس یافته، تار های منعطف هفت رنگ عنکبوتی که خودش سال هاست زندگی در آن درخت را ترک گفته، حشرات ریز و درشتی که هر یک در مسیری که برای ادامه ی خود یافته اند در حرکتاند، و ترک ها و لایه های پوستی که به واسطه ی زمان، برای حفاظت از ساقه ی آسیب پذیر درخت به وجود آمده اند و در عین مهربان بودن با جریان های آرام و کوچک زندگی هایی که به آن ها پناه آورده اند، مقاوم و محافظت کننده اند در برابر نمایندگان خشونتِ علیه جریان حیات. آنان فرزندان زمان اند و تجربه، فرزندان سیر و سلوک رفتاریْ صبورانه.
هر چقدر بیشتر بری جلو و بگذره، بیشتر متوجه می شی که هیچ حسنی در رفتار انسان ها نسبت بهت وجود نداره.
جالبه که اگر قراره با شخصی راجع به موضوع به خصوص و مهمی صحبت رو در رو یا تلفنی داشته باشم، به لیست کردن موارد لازم مورد اشاره، نیاز دارم و از اون هم مهم تر نحوه ی به کار بردن کلمات انتخابی و لحن گفتاره که باید کاملا بهشون آگاه و مسلط باشم، انگار سعی دارم اون خمیر گِل رقیقی که برای در آوردن یک کوزه دستمه محکم نگه دارم و حواسم باشه از بین انگشت هام در نره و پیوستگی اش از بین نره و هر بار انگار که دفعه ی اوله و بین من و کوزه گری، فاصله ای به اندازه ی سال های نوری.
Normalize using words like:
Colleague, classmate, acquaintance, old schoolmate, neighbour, client.
Not everyone is your friend.
Colleague, classmate, acquaintance, old schoolmate, neighbour, client.
Not everyone is your friend.
تو می تونی در کمال احترام و قدردانی پذیرای تجربیات و راهکار ها و افکار اشخاصی که منتخبت هستند باشی، اما باید بدونی در کنارش که نباید سعی کنی مسیرت رو با اون اشخاص مقایسه و یا یکی کنی. نسخه ی زندگی، شخصیت، اهداف، ارزش ها و افکار تو، چیزی نیست که بتونه از هر حیث با شخص دیگری برابری کنه. تو شنوا، بینا، پذیرا و با احساسات و نظرات شخصی خودت در قبال آنچه که دریافت می کنی هستی، اما قبلش، به نسخه ی اصلی خودت و مسیر خودت وفاداری. و این شیوه ی تفکر علاوه بر عامل فزاینده بودنی بر اعتماد به نفس در یافتن دلیل زندگی ات، عامل کاهنده ای بر احساساتی از قبیل قضاوت، حسادت، آسیب پذیری و بی ثباتی خواهد بود.
بهم می گه، حتی یک گربه هم وقتی که آسیبی می بینه و زخمی می شه، می ره یه گوشه انقدر جای زخمش رو لیس می زنه و مراقبشه تا خوب بشه. ولی تو با بی توجهی به این همه زخمی که داری می خوای فقط بدویی و فرار کنی و اصلا هم برات مهم نیست که کجا و کی قراره با این مداوا نشدن ها یه جایی از پا در بیای، مگه نه؟