Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
I don't have a trend to not have Stress while interview at the next couple of years, I incline to don't have to having interview anymore but now, it is what it is.
چشم هایم می سوزد و بی هیچ قطره ای ملتمسِ تاریکی و مردنند و در حال حاضر، خواب آخرین چیزی ست که باید به آن بپردازم. پاهایم دیگر توانی برای بردنم از این سوی شهر به آن سویش را ندارند، دیروز داشتند، نمی شود گفت ننر شده اند، امروز بی رمق اند، نمی خواستم سخن نیچه را در باب ارتباط مستقیم بین ابری شدن هوا و رکود رمق بپذیرم اما امروز در تمام طول مسیر تنها به میزان صحت آن فکر می کردم. دقیقه ای پیش، خانم "رو" در اتاق کناری،‌ تلفنی و با صدای نسبتا بلندی با یکی از اعضای خانواده اش بحث و اختلاط می کرد که ناگهان زبان گفتارش از فارسی به عربی تغییر کرد، همان طور که داشتم سعی می کردم بفهمم که آخر چطور عربی! مکالمه اش پایان یافت. می خواهم با صدای کشیده و از ته چاهی که به زور، کمی بالا بردمش تا به گوشش برسانم بپرسم، چطور عربی بلدی؟ اما ورای درستی یا هر چیز دیگری، صدایم که بلند نمی شود هیچ، دهانم هم تکان نمی خورد. تصور می کنم که اگر الان تماسی هم داشته باشم، باز هم با باز و بسته نمودن پلک هایم پاسخ خواهم داد.
همیشه باید یادم بماند که تمام تخم مرغ هایم را بر سقف یک واحد شهرداری نگذارم، پدرش آمرزیده شود که همیشه تخم مرغ های منِ خسته را از دم از روی سقفش می روبد. از این سیستم بی نظم و شش و هشتی، نفرت شل و وا رفته ای دارم. تاکسی ها هم که کرایه ی خون پدرِ آمرزیده شده ی واحد را می گیرند، منی که از ۴۰۲ به این طرف سوارشان نشده بودم از نرخ های جدیدشان نا آگاه بودم، باز هم خوب است که نیازی به معطل شدن در اواسط راه کنار یک عابربانک احتمالی، نشدیم.
هنوز هم هاله ی خواب را در اطرافم حس می کنم و به جای رفتن به کتابخانه می خواهم از همین‌جا تا انبار باروت نزدیکش کبریتی بزنم و بفرستمش به استراتسفر. اگر هم نروم از تماشای بیـبدن، جا خواهم ماند، اکنون که توجه می کنم این اولین سینمایی است که به تنهایی خواهم رفت، تنها مشکل این است که اگر از بی خوابی در آن تاریکی بی هوش شوم، احتمال این که خودم هم بیـبدن شوم موجود است.
Lorn
آهسته برو، ماه من، آهسته برو.
آستا برو، سروِ روان، آستا برو.
Surviving...
به چوب تنه ی درخت چند صد ساله ی قطوری که بنگری، شاید در وهله ی نخست تنها خشونت و زبری پوسته هایش به چشم بیاید، اما به مرور خواهی دید که در لا به لای همین نگاره های عمرِ پوسته پوسته شده، زندگی هایی در حال جریان و عبور است. برگ کوچک سبزی که به تازگی از میان مسافت قابل توجه چوب سختی عبور کرده و توانایی تنفس یافته، تار های منعطف هفت رنگ عنکبوتی که خودش سال هاست زندگی در آن درخت را ترک گفته، حشرات ریز و درشتی که هر یک در مسیری که برای ادامه ی خود یافته اند در حرکت‌اند، و ترک ها و لایه های پوستی که به واسطه ی زمان، برای حفاظت از ساقه ی آسیب پذیر درخت به وجود آمده اند و در عین مهربان بودن با جریان های آرام و کوچک زندگی هایی که به آن ها پناه آورده اند، مقاوم و محافظت کننده اند در برابر نمایندگان خشونتِ علیه جریان حیات. آنان فرزندان زمان اند و تجربه، فرزندان سیر و سلوک رفتاریْ صبورانه.
هر چقدر بیشتر بری جلو و بگذره، بیشتر متوجه می شی که هیچ حسنی در رفتار انسان ها نسبت بهت وجود نداره.
حیفِ این همه سال، حیفِ عمرِ عزیز، که تلف شد درین خراب آباد...
جالبه که اگر قراره با شخصی راجع به موضوع به خصوص و مهمی صحبت رو در رو یا تلفنی داشته باشم، به لیست کردن موارد لازم مورد اشاره، نیاز دارم و از اون هم مهم تر نحوه ی به کار بردن کلمات انتخابی و لحن گفتاره که باید کاملا بهشون آگاه و مسلط باشم، انگار سعی دارم اون خمیر گِل رقیقی که برای در آوردن یک کوزه دستمه محکم نگه دارم و حواسم باشه از بین انگشت هام در نره و پیوستگی اش از بین نره و هر بار انگار که دفعه ی اوله و بین من و کوزه گری، فاصله ای به اندازه ی سال های نوری.
انسان نه تنها مسئول خودش است، بلکه مسئول اعمال دیگران نیز هست.

داستایفسکی
Normalize using words like:
Colleague, classmate, acquaintance, old schoolmate, neighbour, client.
Not everyone is your friend.
تو می تونی در کمال احترام و قدردانی پذیرای تجربیات و راهکار ها و افکار اشخاصی که منتخبت هستند باشی، اما باید بدونی در کنارش که نباید سعی کنی مسیرت رو با اون اشخاص مقایسه و یا یکی کنی. نسخه ی زندگی، شخصیت، اهداف، ارزش ها و افکار تو، چیزی نیست که بتونه از هر حیث با شخص دیگری برابری کنه. تو شنوا، بینا، پذیرا و با احساسات و نظرات شخصی خودت در قبال آنچه که دریافت می کنی هستی، اما قبلش، به نسخه ی اصلی خودت و مسیر خودت وفاداری. و این شیوه ی تفکر علاوه بر عامل فزاینده بودنی بر اعتماد به نفس در یافتن دلیل زندگی ات، عامل کاهنده ای بر احساساتی از قبیل قضاوت، حسادت، آسیب پذیری و بی ثباتی خواهد بود.
بهم می گه، حتی یک گربه هم وقتی که آسیبی می بینه و زخمی می شه، می ره یه گوشه انقدر جای زخمش رو لیس می زنه و مراقبشه تا خوب بشه. ولی تو با بی توجهی به این همه زخمی که داری می خوای فقط بدویی و فرار کنی و اصلا هم برات مهم نیست که کجا و کی قراره با این مداوا نشدن ها یه جایی از پا در بیای، مگه نه؟
Forwarded from Recherché
به هر قیمتی
با هر حس و حالی
به هر طریقی
حتی اگر شده یک قدم یک قدم…
باید رو به جلو حرکت کرد.
باید پیشرفت کرد.
باید…
باید…
باید…
احساسات میان و می‌رن. علم و اطلاعات و مهارتهایی که جمع می‌کنید تا آخر عمرتون در خدمت شما باقی خواهند موند و هیچکس نمیتونه ازتون بگیرتش.
I was ashamed of myself when I realised life was a costume party and l attended with my real face.
-Kafka
To go wrong in one's own way is better than to go right in someone else's.
-Dostoevsky
نیچه تقریباً فریاد زد، "امید؟ «امید آخرین چیز شیطانی است!» من در کتابم به نام «انسانی، بیش از حد انسانی» بیان کردم هنگامی که جعبه ی پاندورا باز شد و بدی هایی که زئوس در آن زندانی کرده بود فرار کردند و به دنیای بشر آمدند، هنوز هم یک بدی که هیچ کس نمی شناخت، آخرین شر با نام «امید» باقی مانده بود. از آن زمان به بعد، نوع بشر آن جعبه و امید که در آن باقی مانده بود را به اشتباه به عنوان صندوقچه ی خوش اقبالی نگه داشته است. ولی ما خواست زئوس را فراموش کرده ایم که انسان باید همچنان به خودش اجازه دهد که پریشان و دردمند باشد. امید، بدترین چیز شیطانی است زیرا موجب ادامه ی عذاب می شود."
"پس، نظر ضمنی شما این است که انسان باید در صورت خواست خودش زمان مرگش را کوتاه کند."
"این هم یکی از انتخاب های ممکن است، اما فقط در صورت وجود دانش کامل."

وقتی نیچه گریست، د.یالوم
خودم هم تا همین چند دقیقه ی پیش نمی دانستم تصویر توت سفیدی که روی زمین باران خورده افتاده از پشت شیشه های عینک خیسم، تصویر دور و دراز و گرمی ست از تو. توت های سفید، درخت ها و راهروی نه چندان طولانیِ این خیابان، دانه های پر و درشتِ باران و من و عینک خیسم، همه هستیم اما، تو اینجا نیستی. نگفتم هم کاش هیچ گاه نمی بودی، نگفتم. خوب ست که بودی، چون من هیچ‌گاه انگشت هایم را نمی کشیدم بالا تا برسد به توت سفید و بچینمش و بدهم به کسی که مورد علاقه ام ست، اما او نخوردتش، کنج مشتش نگهش دارد، و هیچ گاه نخورتش. می فهمی؟ من آزادی و بی پروایی تو را نداشتم، بی فکری و آسوده خاطریت را هم. من کوله پشتی و باران و عینکم را داشتم، و فقط هم به همین ها اهمیت می دادم و تو هم می دانستی، به خوبی. اما باز هم، تنها کاری که در آن لحظات دوست داشتی و به انجام شدنش اهمیت می دادی، سُر دادنِ توت های سفید بود، روی کف دست های بی توجهِ من.
باران، همچون کاتالیزور است. غم را تلخ تر و بی چاره تر می کند، خستگی و شادی را ادامه دار تر، سردرگمی را تیره و تار تر، و درد را عمیق تر.