در باور نمی گنجد میزان اشتیاقی که نسبت به بی نظمیِ در عین نظم دارد و خود را درونش می بیند، رها می بیند. سبک بال، و بدون حس کردن بند های باری از مسئولیتی زمخت. در اثنای آن می ایستد، دمر دراز می کشد، و یا در حالی که کف پاهایش را رو به روی هم قرار داده آرنج هایش را به زمین می رساند و می نویسد، گاهی هم فکر می کند، ممکن هم هست که چیزی را بخواند، از روی ذهن، یا برگه ای، کتابی، لاک ناخنی که اطرافش پریده، و یا حرکت جریان های درون شکمش. در میان تمامی این ها ممکن است بر گلوی بغض آلودش دست بکشد و لبخند بزند، سرش را به زمین بچسباند و بخواهد خطوط گرم و شوری را به وجود آورد تا در اعماق وجودش رگه هایی از سنگ ناخالص شادی را لمس کند. غلت بخورد و به سفیدی سقف مزین شده با نور فلورسنت آبیِ تیره رنگ خیره شود و تصور کند در چند قدمی دریایی تیره و موّاج است، همچون چهار و نیم ساعت پیش که واکنش بدنش در برابر دانه های سوزناک و پر سرعت باران، انقباض بود و چندی بعد خود را در اواسط گورستانی مه گرفته می دید، مه ای که به یکباره و برای طول مدت یک چهارمِ ثانیه به همراه طوفانِ بارانی به دور پوست گردنش پیچید و به همراه موهایش سرش را به سوی بالا و عقب پرتاب کرد، به طوری که نفس سریعی را از شدت رعب آور بودن مخاطبش به درون ریه هایش سوق داد ... . سمت چپ قفسه ی سینه اش را که به سطح خنک زمین بچسباند اما، تمامی گردباد ها ته نشین می شوند، آخرین دانه های شنِ ساعت شنی روزش سقوط می کنند و کوله پشتی فردایش برایش دیکته می شود، دیکته ای که مدت زیادی نیست، در فکر چگونگی در هم شکستن خطوطش است.
Bunker
Balthazar
Every time I walk on by
Stroll along your street
Can't believe there's not a thing in the world,
A thing left to repeat.
And I was walking on your floor,
Begging to get more,
Can't believe there's not a thing in the world.
A thing left to ask for.
So leave my broken bones
I'll take a load of your skin
Throw me all your stones
You need a sinner I'm in.
@DevilishOut
حدوداً یک ماه می گذرد از بودنم در یک محیط جدید و به تازگی می توانم با زاویه ی دید نرمالی انسان هایش را در نظر بیاورم و با احتمال کمتری از وقوع اتفاقات ناخوشایند به رویشان لبخند بزنم. این مدت زمان اندک تر و معقول تری ست نسبت به یک یا دو سال.
اما شاید واقعیت چیز دیگری ست، شاید تنها کمیت زمانی موجب چرخاندن کلید در قفل به سمت خلاف جهت عقربه های ساعت نباشد. مثالش امروز نشستن در بر شخصی است که آخرین باری که بی تشویش همراهم بود و همراهش بودم دوازده یا سیزده سال پیش بوده است، البته نمی شود منکر درمان گری (کمیت)زمان شد، اما به خوبی غلظتی از کیفیت که در میزان حجم نامرئی مشخصی از زمان در این دو مورد پخش اند قابل دیدن است. و اکنون به راستی نمی دانم وضعیت چگالی شان به چه نحو است، یکی نسبت به دیگری سبک تر است؟ یا ممکن است در نهایت همگی شان برایم برابر باشند؟ مورد آخر فرضیه ای تازه تر و دهشتناک تر است.
اما شاید واقعیت چیز دیگری ست، شاید تنها کمیت زمانی موجب چرخاندن کلید در قفل به سمت خلاف جهت عقربه های ساعت نباشد. مثالش امروز نشستن در بر شخصی است که آخرین باری که بی تشویش همراهم بود و همراهش بودم دوازده یا سیزده سال پیش بوده است، البته نمی شود منکر درمان گری (کمیت)زمان شد، اما به خوبی غلظتی از کیفیت که در میزان حجم نامرئی مشخصی از زمان در این دو مورد پخش اند قابل دیدن است. و اکنون به راستی نمی دانم وضعیت چگالی شان به چه نحو است، یکی نسبت به دیگری سبک تر است؟ یا ممکن است در نهایت همگی شان برایم برابر باشند؟ مورد آخر فرضیه ای تازه تر و دهشتناک تر است.
Lorn
حدوداً یک ماه می گذرد از بودنم در یک محیط جدید و به تازگی می توانم با زاویه ی دید نرمالی انسان هایش را در نظر بیاورم و با احتمال کمتری از وقوع اتفاقات ناخوشایند به رویشان لبخند بزنم. این مدت زمان اندک تر و معقول تری ست نسبت به یک یا دو سال. اما شاید واقعیت…
کابوسی که صبح امروز مانع از بیداری ام، و موجب تمایلم به ماندن و جنگیدن در خواب می شد، خط بطلان چند باره ای راجع به بی تشویشی این متن در روز گذشته است. جالب اینجاست که با شفافیت هر چه تمام تر از این اظهار تفکرم آگاه بودم و به یاد می آوردمش و مدام به این فکر می کردم که بند های پوسیده ی نهایی هم همچون پوست های مضاف پیاز پیری ریخته اند و من باز هم بی دلیل و با ساده لوحی تمام، تغییر جهت داده ام.
مع هذا چیزی که به آن پی برده ام میزان بالای آگاهی از دنیای بیرون به هنگام کابوس دیدن است. حال آن که در دنیای بیرون ممکن است اندک آگاهی ای از معنای کابوست در چنته نداشته باشی؛ اما آن توو که باشی، گویی همه چیز را می دانی.
مع هذا چیزی که به آن پی برده ام میزان بالای آگاهی از دنیای بیرون به هنگام کابوس دیدن است. حال آن که در دنیای بیرون ممکن است اندک آگاهی ای از معنای کابوست در چنته نداشته باشی؛ اما آن توو که باشی، گویی همه چیز را می دانی.
I found this film out about deep fanaticism's roots Which roots are very tough in depth of one's mind specially amongst one clan. These strong roots are effectors in the children's mindset or even those members who think superficially about the spots of wrongs without any tough reasons at least with themselves and just deceive themselves to they're not believer in but, maybe they're just gonna be the only real victims. The victims of their hidden believes in their essence's depth.
Ready or not (2019)
I'm almost never serious, and I'm always too serious. too deep, too shallow. too sensitive, too cold hearted. I'm like collocation of piratexes.
Ferdinand De Saussure
Ferdinand De Saussure
I'm afraid alone, but I appreciate your efforts to increase my fear. It's an incentive for me to ignore it."
نگرانم، و ترسان از آن چه که در درون من است و نامرئی. امواج قدرتش چنان سنگین است و زیرک که تا به حال بار ها در سکوت محض مدفونم ساخته و گویی از زاویه ی دید بیرونی فرایند تنفس ریه هایم هنوز هم بلامانع و پیوسته پا بر جاست. در ساعات گذشته بار ها دهان افکارم همچون ماهی جا مانده از اقیانوسی باز و سپس بسته شده است و در نهایت از فشار حجم بیهودگی در پس بیان هر چند دشوارشان، باز هم به سکوت و در بی آگاهی نسبی ماندن و در بی آگاهی مطلق قرار دادنشان روی آورده ام.
دیگر خسته ام و ناتوان در برابر جنگیدن برای نقد مفاهیم انتزاعی خستگی و دل مردگی و مرگ گرایی و شیب سر پایینی تنهایی به سوی نیستی و میل به حل کردن مشکلات حل نشدنی، نه از این طریق و نه از هیچ طریق دیگری. تنها همین است که هست. دیگر با تصور حل شدن، بهتر شدن، بدتر نشدن و زنده ماندن پیش رفتن کافی ست. زین پس تنها به عنوان بخشی گذراندنی از مسیر می نگرمش، بی فایده، پوچ، سراسر خسران، سرار بی برگشت؛ و تنها چیزی که در این باره واجد اهمیت است، دیگر چرتکه نینداختن است.
مدیر اجرایی با شوق و حالتی از اطمینان پرید در اتاق و کتابی را با کف دست به میز چسباند. دستش را که برداشت صورتم جمع شد. اشاره زد که، این را خوانده ای؟ حالت مسخره ای از شگفتی گرفته و گفتم، نه. گفت، بخوان، نتیجه را خواهم خواست. حال من مانده ام و کتابی زرد که دیباچه اش هم به ضرب و زور و نیمه کاره رها شده.
در حقیقت زیبایی واقعی تنها چیزی است که در مقابل توقعات بیش از حد رمانتیکِ تخیل، پاسخگو نیست... و از زمانی که بر افراد بشر ظاهر شد چه سرخوردگی هایی را که سبب نشده! خانم با چنان هیجان و شوقی به دیدن شاهکاری هنری میرود که گویی پاورقی مسلسلی را به پایان می رساند، یا غیب گویی سرنوشت اش را می گوید یا در انتظار معشوق است. در عوض (مقابل تابلویی قرار می گیرد که در آن) مردی متفکرانه کنار پنجره ای نشسته، در اتاقی که نور چندانی هم ندارد. لحظه ای درنگ می کند شاید چیز دیگری هم ظاهر شود، مانند فیلمی از یک بولوار. و هر چند ریاکاری ممکن است لبان اش را مُهر کند، ولی در ته دل اش می گوید، "چی، تمام حرف و حدیث ها درباره ی فیلسوف رامبراند همین بود؟"
مارسل پروست
مارسل پروست
نتیجۀ اخلاقی فصل هفتم؟ این که ما نباید گردۀ نان روی میز کناری را، از درک زیبایی مان حذف کنیم و این که نقاش را نفی کنیم و نه بهار را، و حافظه را سرزنش کنیم و نه چیزی را که به یاد می آید؛ و نیز این که زمانی که به کنت دو سالینیاک- فنلون- دو کلرمون- تونر معرفی می شویم، از پیشفرض های کلیشه ای خودداری کنیم، و در برخورد با کسانی که القاب پر طمطراقی ندارند و غلط های املایی و اشتباه هایی در مورد سلاطین فرانسه می کنند، احکام قطعی صادر نکنیم.
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
شب گذشته زده بودم در خط به دست آوردن دوربین یاشیکای مفقود، آنقدر که بر سر مالکیتش ابهاماتی وارد شد و من با گفتنِ اکنون صاحبش منم، همه را زدودم. چون یاشیکا در ۲۰۰۳ تولید را متوقف کرده، احتمال دادند که دیگر نوارش را پیدا نکنم. اما حس می کنم چیز دیگری در آن دوربین است که مرا جذب خود می کند، خاطراتی که به سطوح خارجی بدنه اش چسبیده اند، نه نوار های پهن قهوه ای رنگ کمیابش.
مانند هر گونه مانعی در راه به دست آوردن چیزی... فقر، که از تنعم دست و دلباز تر است، به زنان چیز های بیشتری از لباس هایی که نمی توانند تهیه کنند می دهد؛ همانا نیاز به آن لباس ها را، که دانشی اصیل، دقیق و کاملی از آنها را [در آنان] به وجود می آورد.
مارسل پروست
مارسل پروست
مغز من در برابر غر های مسیر رفت و برگشت:
بی جهت مسیر را بهانه می کنی، اگر چمن هم بگذارند جلوی پایت به زحمت کشیده می شوی. بیهوده هوا و دما و شیب زمین و سنگ های کف پیاده رو و جلبک های خودرو در خیابان و خورشید و بوی دود و نگاه های هرز یک لاقبا و فقدان منظره ی پل آیزن اشتگ را بهانه نکن، هیچ کدامشان وارد نیست.
بی جهت مسیر را بهانه می کنی، اگر چمن هم بگذارند جلوی پایت به زحمت کشیده می شوی. بیهوده هوا و دما و شیب زمین و سنگ های کف پیاده رو و جلبک های خودرو در خیابان و خورشید و بوی دود و نگاه های هرز یک لاقبا و فقدان منظره ی پل آیزن اشتگ را بهانه نکن، هیچ کدامشان وارد نیست.
Forwarded from Anarchonomy
اگه در وضعیتی اورژانسی پزشک بیاد بالا سرت و بگه نترس، و بگی دست خودم نیست نمیتونم، درستش اینه که بت بگه اگه نتونی میمیری.
تو پروتکل این نیست که به کسی بگن داری میمیری، چون این باعث میشه بیشتر بترسن یا همکاری نکنند. اما حقیقت کاری به پروتکلها نداره.
دنیای فیزیکی به درد و دل هیچکس گوش نمیده. فیزیک، به هیچکس نمیگه «میفهمم عزیزم». فیزیک هیچ اهمیتی نمیده که دست خودت نیست! پس جایی که برای بقا لازمه نترسی، با فیزیک طرفی، نه آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه دست خودت نیست، تا به شکل عاطفی همراهیت کنه. اونجا، همراه بودن با آدمها مهم نیست. باید با فیزیک همراه شد. و همراه شدن با فیزیک یعنی به ترس غلبه کردن.
دنیای فیزیکی با جامعه انسانی هم همینطور تا میکنه. به اون چیزی که بش میگن «نالههای یتیمان» گوش نمیده. داغ دل مادران هیچ اهمیتی براش نداره. حجم خون، براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین هیچ فرقی نداره این جامعه چقدر میگه دست خودم نیست. دست خودمون نیست که به فرمان گروگانگیرها عمل میکنیم، دست خودمون نیست که نسبت به سقوط بیتفاوتیم، دست خودمون نیست که فرو رفتیم در روزمرگی، دست خودمون نیست که هرروز اشرار جلوتر میان و ما عقبتر میریم، دست خودمون نیست که دستمون به جایی بند نیست. دنیای فیزیکی هیچ کدوم اینها رو نمیشنوه. ضجه براش مثل توجیهه، و توجیه براش مثل ضجهست، چون هر دو رو نمیشنوه.
فکر میکنی اینو میدونی، چون بدیهیه. ولی هنوز نمیدونی. خودت هم میدونی که نمیدونی.
تو پروتکل این نیست که به کسی بگن داری میمیری، چون این باعث میشه بیشتر بترسن یا همکاری نکنند. اما حقیقت کاری به پروتکلها نداره.
دنیای فیزیکی به درد و دل هیچکس گوش نمیده. فیزیک، به هیچکس نمیگه «میفهمم عزیزم». فیزیک هیچ اهمیتی نمیده که دست خودت نیست! پس جایی که برای بقا لازمه نترسی، با فیزیک طرفی، نه آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه دست خودت نیست، تا به شکل عاطفی همراهیت کنه. اونجا، همراه بودن با آدمها مهم نیست. باید با فیزیک همراه شد. و همراه شدن با فیزیک یعنی به ترس غلبه کردن.
دنیای فیزیکی با جامعه انسانی هم همینطور تا میکنه. به اون چیزی که بش میگن «نالههای یتیمان» گوش نمیده. داغ دل مادران هیچ اهمیتی براش نداره. حجم خون، براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین هیچ فرقی نداره این جامعه چقدر میگه دست خودم نیست. دست خودمون نیست که به فرمان گروگانگیرها عمل میکنیم، دست خودمون نیست که نسبت به سقوط بیتفاوتیم، دست خودمون نیست که فرو رفتیم در روزمرگی، دست خودمون نیست که هرروز اشرار جلوتر میان و ما عقبتر میریم، دست خودمون نیست که دستمون به جایی بند نیست. دنیای فیزیکی هیچ کدوم اینها رو نمیشنوه. ضجه براش مثل توجیهه، و توجیه براش مثل ضجهست، چون هر دو رو نمیشنوه.
فکر میکنی اینو میدونی، چون بدیهیه. ولی هنوز نمیدونی. خودت هم میدونی که نمیدونی.