Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lorn
حدوداً یک ماه می گذرد از بودنم در یک محیط جدید و به تازگی می توانم با زاویه ی دید نرمالی انسان هایش را در نظر بیاورم‌ و با احتمال کمتری از وقوع اتفاقات ناخوشایند به رویشان لبخند بزنم. این مدت زمان اندک تر و معقول تری ست نسبت به یک یا دو سال. اما شاید واقعیت…
کابوسی که صبح امروز مانع از بیداری ام، و موجب تمایلم به ماندن و جنگیدن در خواب می شد، خط بطلان چند باره ای راجع به بی تشویشی این متن در روز گذشته است. جالب اینجاست که با شفافیت هر چه تمام تر از این اظهار تفکرم آگاه بودم و به یاد می آوردمش و مدام به این فکر می کردم که بند های پوسیده ی نهایی هم همچون پوست های مضاف پیاز پیری ریخته اند و من باز هم بی دلیل و با ساده لوحی تمام، تغییر جهت داده ام.
مع هذا چیزی که به آن پی برده ام میزان بالای آگاهی از دنیای بیرون به هنگام کابوس دیدن است. حال آن که در دنیای بیرون ممکن است اندک آگاهی ای از معنای کابوست در چنته نداشته باشی؛ اما آن توو که باشی، گویی همه چیز را می دانی.
I found this film out about deep fanaticism's roots Which roots are very tough in depth of one's mind specially amongst one clan. These strong roots are effectors in the children's mindset or even those members who think superficially about the spots of wrongs without any tough reasons at least with themselves and just deceive themselves to they're not believer in but, maybe they're just gonna be the only real victims. The victims of their hidden believes in their essence's depth.


Ready or not (2019)
I'm almost never serious, and I'm always too serious. too deep, too shallow. too sensitive, too cold hearted. I'm like collocation of piratexes.

Ferdinand De Saussure
There's direct relationship between writing in another language and insecurity.
I'm afraid alone, but I appreciate your efforts to increase my fear. It's an incentive for me to ignore it."
نگرانم، و ترسان از آن چه که در درون من است و نامرئی. امواج قدرتش چنان سنگین است و زیرک که تا به حال بار ها در سکوت محض مدفونم ساخته و گویی از زاویه ی دید بیرونی فرایند تنفس ریه هایم هنوز هم بلامانع و پیوسته پا بر جاست. در ساعات گذشته بار ها دهان افکارم همچون ماهی جا مانده از اقیانوسی باز و سپس بسته شده است و در نهایت از فشار حجم بیهودگی در پس بیان هر چند دشوارشان، باز هم به سکوت و در بی آگاهی نسبی ماندن و در بی آگاهی مطلق قرار دادنشان روی آورده ام.
دیگر خسته ام و ناتوان در برابر جنگیدن برای نقد مفاهیم انتزاعی خستگی و دل مردگی و مرگ گرایی و شیب سر پایینی تنهایی به سوی نیستی و میل به حل کردن مشکلات حل نشدنی، نه از این طریق و نه از هیچ طریق دیگری. تنها همین است که هست. دیگر با تصور حل شدن، بهتر شدن، بدتر نشدن و زنده ماندن پیش رفتن کافی ست. زین پس تنها به عنوان بخشی گذراندنی از مسیر می نگرمش، بی فایده، پوچ، سراسر خسران، سرار بی برگشت؛ و تنها چیزی که در این باره واجد اهمیت است، دیگر چرتکه نینداختن است.
مدیر اجرایی با شوق و حالتی از اطمینان پرید در اتاق و کتابی را با کف دست به میز چسباند. دستش را که برداشت صورتم جمع شد. اشاره زد که، این را خوانده ای؟ حالت مسخره ای از شگفتی گرفته و گفتم، نه. گفت، بخوان، نتیجه را خواهم خواست. حال من مانده ام و کتابی زرد که دیباچه اش هم به ضرب و زور و نیمه کاره رها شده.
در حقیقت زیبایی واقعی تنها چیزی است که در مقابل توقعات بیش از حد رمانتیکِ تخیل، پاسخگو نیست... و از زمانی که بر افراد بشر ظاهر شد چه سرخوردگی هایی را که سبب نشده! خانم با چنان هیجان و شوقی به دیدن شاهکاری هنری میرود که گویی پاورقی مسلسلی را به پایان می رساند، یا غیب گویی سرنوشت اش را می گوید یا در انتظار معشوق است. در عوض (مقابل تابلویی قرار می گیرد که در آن) مردی متفکرانه کنار پنجره ای نشسته، در اتاقی که نور چندانی هم ندارد. لحظه ای درنگ می کند شاید چیز دیگری هم ظاهر شود، مانند فیلمی از یک بولوار. و هر چند ریاکاری ممکن است لبان اش را مُهر کند، ولی در ته دل اش می گوید، "چی، تمام حرف و حدیث ها درباره ی فیلسوف رامبراند همین بود؟"

مارسل پروست
نتیجۀ اخلاقی فصل هفتم؟ این که ما نباید گردۀ نان روی میز کناری را، از درک زیبایی مان حذف کنیم و این که نقاش را نفی کنیم و نه بهار را، و حافظه را سرزنش کنیم و نه چیزی را که به یاد می آید؛ و نیز این که زمانی که به کنت دو سالینیاک- فنلون- دو کلرمون- تونر معرفی می شویم، از پیشفرض های کلیشه ای خودداری کنیم، و در برخورد با کسانی که القاب پر طمطراقی ندارند و غلط های املایی و اشتباه هایی در مورد سلاطین فرانسه می کنند، احکام قطعی صادر نکنیم.

پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دو باتن
شب گذشته زده بودم در خط به دست آوردن دوربین یاشیکای مفقود، آنقدر که بر سر مالکیتش ابهاماتی وارد شد و من با گفتنِ اکنون صاحبش منم، همه را زدودم. چون یاشیکا در ۲۰۰۳ تولید را متوقف کرده، احتمال دادند که دیگر نوارش را پیدا نکنم. اما حس می کنم چیز دیگری در آن دوربین است که مرا جذب خود می کند، خاطراتی که به سطوح خارجی بدنه اش چسبیده اند، نه نوار های پهن قهوه ای رنگ کمیابش.
مانند هر گونه مانعی در راه به دست آوردن چیزی... فقر، که از تنعم دست و دلباز تر است، به زنان چیز های بیشتری از لباس هایی که نمی توانند تهیه کنند می دهد؛ همانا نیاز به آن لباس ها را، که دانشی اصیل، دقیق و کاملی از آنها را [در آنان] به وجود می آورد.

مارسل پروست
مغز من در برابر غر های مسیر رفت و برگشت:
بی جهت مسیر را بهانه می کنی، اگر چمن هم بگذارند جلوی پایت به زحمت کشیده می شوی. بیهوده هوا و دما و شیب زمین و سنگ های کف پیاده رو و جلبک های خودرو در خیابان و خورشید و بوی دود و نگاه های هرز یک لاقبا و فقدان منظره ی پل آیزن اشتگ را بهانه نکن، هیچ کدامشان وارد نیست.
Forwarded from Anarchonomy
اگه در وضعیتی اورژانسی پزشک بیاد بالا سرت و بگه نترس، و بگی دست خودم نیست نمی‌تونم، درستش اینه که بت بگه اگه نتونی میمیری.
تو پروتکل این نیست که به کسی بگن داری میمیری، چون این باعث میشه بیشتر بترسن یا همکاری نکنند. اما حقیقت کاری به پروتکل‌ها نداره.
دنیای فیزیکی به درد و دل هیچ‌کس گوش نمیده. فیزیک، به هیچ‌کس نمیگه «میفهمم عزیزم». فیزیک هیچ اهمیتی نمیده که دست خودت نیست! پس جایی که برای بقا لازمه نترسی، با فیزیک طرفی، نه آدم‌ها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه دست خودت نیست، تا به شکل عاطفی همراهیت کنه. اونجا، همراه بودن با آدم‌ها مهم نیست. باید با فیزیک همراه شد. و همراه شدن با فیزیک یعنی به ترس غلبه کردن.
دنیای فیزیکی با جامعه انسانی هم همینطور تا می‌کنه. به اون چیزی که بش میگن «ناله‌های یتیمان» گوش نمیده. داغ دل مادران هیچ اهمیتی براش نداره. حجم خون، براش هیچ مسئله‌ای نیست. بنابراین هیچ فرقی نداره این جامعه چقدر میگه دست خودم نیست. دست خودمون نیست که به فرمان گروگانگیرها عمل می‌کنیم، دست خودمون نیست که نسبت به سقوط بی‌تفاوتیم، دست خودمون نیست که فرو رفتیم در روزمرگی، دست خودمون نیست که هرروز اشرار جلوتر میان و ما عقب‌تر میریم، دست خودمون نیست که دست‌مون به جایی بند نیست. دنیای فیزیکی هیچ کدوم این‌ها رو نمیشنوه. ضجه براش مثل توجیهه، و توجیه براش مثل ضجه‌ست، چون هر دو رو نمیشنوه.

فکر می‌کنی اینو میدونی، چون بدیهیه. ولی هنوز نمی‌دونی. خودت هم می‌دونی که نمی‌دونی.
در زندگی ام بی وقفه دویده ام، می دوم، و خواهم دوید هم. سکون و آرامش، خواسته ی ناممکن و دوری ست در زندگی من. همواره از ترس تمام شدن زمانِ ماندنم در یک جا، بیشتر و بیشتر دویده ام. همیشه در انتظار دینگِ عقربه ی ساعتِ دوازده نیمه شب، و بودن در جایی وحشتناک تر و بی رحمانه تر، دویده ام تا در زمان موعود، تا جای ممکن آذوقه هایم را در میان پوست و استخوانم ذخیره کرده باشم. اگر ذره ای جای خالی ای، وقفه ای، استراحتی یا حرکت احمقانه ای در میان دویدن هایم راه می یافت، آن چاه عمیق خلأیی که بین من و دیگر انسان هایی که در اعماق وجود تحسین شان می کردم، به ارتفاع چندین و چند فوت، پایین تر می رفت. هرگز اشتباهات کوچک نداشتم، اشتباهات من تماماً بزرگ و غیر قابل جبران بوده اند؛ اگر بوده اند. دلیل عمده اش هم متولد شدن در غاری جهان سومی و حتی از آن بدتر، مربوط بودن به غار جهان سومی دیگری ست که در واقع به هیچ یک تعلقی نیست. کسی که ذره ای از هویتشان را نگرفته و با این حال، تمام میراث امراض و بغرنج هایشان را متحمل شده و از آن هم بدتر، می خواد از ته این چاه تاریک بر روی زمینی هم عرض با سطح اقیانوس، پا بگذارد. بنابراین در تمام زندگی ام دویده ام، با نگاهی درّنده و نور ندیده، و با خواسته های روشنی که در چارچوب خواسته های بچه خفاشی، نمی گنجد. "بچه خفاش باید شب به شب خونش را بخورد و از تاریکی اش تغذیه کند، سوسوی ضعیف بینایی اش را در میان شنل سیاهش پنهان کند و تظاهر کند که به خوابی عمیق فرو رفته است. بچه خفاش را چه به اقیانوس سیاه، چه به دوام آوردن در گرما و سرمای بی رحمانه ی جنگل! تنها باید بی صدا بخوابد. گویی که هرگز تا به حال وجود نداشته است." این داستان رایجی ست در زندگی من، برای من و بچه خفاش هایی همچو من، رایج است زندگی کردن، به گونه ای که گویی حتی هرگز وجود نداشته ای تا زندگی ای کنی.
میان مایه ها معمولاً بر این تصورند که اگر بگذاریم کتاب هایی که ستایش می‌کنیم ما را هدایت کنند، شعورمان را از داوری مستقل محروم کرده‌ایم. "برای تو چه اهمیت دارد که راسکین چگونه می‌اندیشد: خودت بیندیش." چنین دیدگاهی مبتنی بر یک اشتباه روانشناختی است، و اکثر افرادی که به اصلی معنوی ایمان دارند و احساس می‌کنند که به وسیلهٔ آن قدرت درک و حس‌شان به طور نامحدود رشد می‌کند و حس انتقادی‌شان هرگز از کار نمی‌افتد، آن را دربست نمی‌پذیرند... برای آگاهی نسبت به آنچه فرد حس می‌کند هیچ راهی بهتر از این نیست که آنچه را استادی احساس کرده در خودمان بازآفرینی کنیم. در این تلاش مجدانه، این افکار ماست که هم‌زمان در کنار افکار آن استاد ظاهر می‌شود.

مارسل پروست
یکی از بزرگترین و جذاب ترین خصوصیات کتاب های خوب (که وادارمان می‌کند نقش بسیار اساسی و در عین حال محدودی که خواندن در زندگی معنوی مان دارد را ببینیم.) این است که ممکن است نویسنده آن را نتیجه گیری بنامد و خواننده انگیزش. ما قویاً احساس می‌کنیم خردمان از آنجایی آغاز می‌شود که از آنِ نویسنده قطع می شود، و مایلیم پاسخ های‌مان را بدهد حال آنکه تنها کاری که از عهده او بر می‌آید این است که امیال‌مان را تشدید کند... این است ارزش خواندن (کتاب)، و نیز ناکارایی آن. هرگاه آن را به اصلی در زندگی تبدیل کنیم به معنی آن است که به چیزی که انگیزه ای بیش نیست نقش مهم‌تری محول کنیم. خواندن (کتاب) بابِ زندگی معنوی است؛ می‌تواند ما را به آن وارد کند: ولی آن را برای‌مان به وجود نمی آورد.
مارسل پروست

پ.ن: باید کتاب‌های دیگران را بخوانیم تا بفهمیم ما چه حس می کنیم، ما باید افکار خودمان را گسترش دهیم، حتی اگر به کمک افکار فرد دیگری باشد. بنابراین، یک زندگی دانشگاهیِ کامل ایجاب می کند بدانیم نویسنده‌هایی را که مورد مطالعه قرار داده ایم طیف وسیعی از افکار خود‌ ما را بیان کرده‌اند، و هم‌زمان در روند درک آن‌ها از طریق ترجمه یا تحشیه، اهمیت معنویِ بخش‌هایی از آن‌ها را در می‌یابیم. و مشکل پروست از همین‌جا ناشی می شود، زیرا به اعتقاد او، کتاب‌ها نمی‌توانند ما را به حد کافی نسبت به احساس‌هایمان آگاه کنند. ممکن است چشمان‌مان را باز کنند، ما را حساس کنند، قدرت درک ما را برانگیزند، اما سرانجام این روند در نقطه‌ای متوقف می‌شود، نه بر حسب تصادف، نه دست بر قضا، نه از بد اقبالی، بلکه به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر با یک تعریف مشخص، و به دلیل روشن و واضحی که ما آن نویسنده نیستیم. در خواندن هر کتاب لحظه‌ای فرا می‌رسد که احساس می‌کنیم چیزی متناقض است، درست درک نشده، یا محدودکننده است، و این وظیفه‌ی ماست که راهنمای‌مان را کنار بگذاریم و افکارمان را شخصاً دنبال کنیم.