Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
اکنون که بلندی‌های بادگیرِ برونته را باز می کنم، چشمم به تکه مقوای سفیدی در پایان فصل هفتم می خورد. نیمه تکه ای از آن مقوا های عطر و ادکلن است که در خیابان‌ها پخش می کنند. روی نصفه اش نوشته، «عطر بــه‍ار، خیابان رجایی... .» باقی‌اش نیست. کتاب را هم از کتاب‌فروشی نزدیکیِ همان‌جا خریده بودیم. بوی کم و مرده‌ای دارد. اما هنوز هم عطر ناچیزی را در میان بافت فرسوده‌اش نگه داشته، برخلاف ارتباط من و تویی که نمی‌دانم چرا و چطور خود را این‌گونه احمقانه از خواندن ادامه‌ی فصل هشتم، محروم کرده‌ای.
اگر می شد به جای با استیصال دویدن به سوی بیابانی تاریک و پر هیاهو در موقعیتی که عینکت مدام در حال سقوط کردن است و بند هایش به جای غیر قابل تشخیصی گیر کرده‌اند و فرصت آزاد کردنشان را نداری، تنها ما بین اتمسفر آرام و بی هیاهوی کتاب‌ها و فیلم‌هایت غرق شوی، که دیگر اکنون اینجا نبودم، نمی‌دانستم بیابان چیست، هیاهو چیست، نفهمیدنِ چگونه طی کردن مسیر با آشفتگی چیست، درماندگی چیست، تحمل چیست، تحمل چیست؛ تحمل، چیست.
خیلی دلم می خواهد بروم دو تقه به در بزنم، و بعد کاملا بالغانه و صریحانه سر صحبت را باز کنم تا یک روز کاری تأثیرگذار را به اتمام برسانم. اما آنقدر سست، کشیده، له شده، و خسته ام، که حتی صدایم هم در نمی‌آید. گویا تار های صوتی‌ام کش آمده‌اند و بعد از سی ثانیه، تنها کلمه‌ی اول آن توماری را که مغزم دستور داده، تولید می‌کنند. همچون ماده‌ی مذاب شمشیری شده‌ام که بدون قالب‌گیری، گوشه‌ای رها شده. همچون بچه‌ی خواب‌آلودی که گوشه‌ی طلا فروشی از خواب می‌پرد و مادرش را نمی‌بیند. همچون بیماری که با تکیه به دیوار راهروی متروک رو به حیاط، از شدت ضعف سُر خورده و همراه خود تمام گلدان‌ها را شکسته. همچون صبح اول روز کودکی که می فهمد همه‌ی دوستانش برای نابودی‌ش نقشه کشیده‌اند، و کاری نمی‌تواند انجام دهد.
مطمئن باشید اظهارنظر‌هایی که اکنون می‌توان در کتابچه‌ای چسباند و نام مسخره‌ای بر آنها گذاشت و برای خواندن برای مخاطبان خاص در شب‌های تابستان نگاه داشت، روزی اشک مردم را در می‌آورده. در میان مادربزرگ‌ها و جدّه‌های شما بسیارند زنانی که با شنیدن آنها زار زار گریسته‌اند.

اتاقی از آن خود، و.وولف
Usmanifications I dwell in possibility
A fairer house than prose
More numerous of windows
Superior for doors

Of chambers as the cedars
Impregnable of eye
And for an everlasting roof
The gambrels of the sky

Of visitors the fairest
For occupation- This
The spreading wide my narrow hand
To gather paradise.
چتمارس.
من مغولی درد می‌کشم و یارو نروژی جواب می‌ده.
عمق تفاوت مغولی و نروژی را زمانی متوجه می شوی که سرهنگی پنج ستاره زل بزند در چشم‌های عزیزت و عدم صلاحیتش برای ماندن در مملکتی اسلامی را جار بزند، چند روز بعدش سرگردی انسان‌تر جایش بنشیند و در صفی کیلومتری بفرستدت و تو در برابر تمام اینها، تنها توانایی سکوت داشته باشی؛ در نهایت هم حدس بزن چه؟ همه‌ی دویدن هایت بیهوده.
دلم نمی آید بدون دوربینی در راست کار خودم روانه ی سفر دور بی مقصدی شوم که به احتمالی بالا هیجان انگیز خواهد بود. کمی هم مصیبت زا و مرگ آور. سفری به *ف، زودتر از موعد متصورم. (شاید هم بدون هیچ تصوری، احتمالی.) بابت همین نبود آمادگی هم، اصراری برای وقوعش ندارم، این فقدان آمادگی‌، تنها به دروبین ختم نمی‌شود، بسیاری مسائل غیر مادی و درگیری‌ها و پیچیدگی‌های روانی در پس آن نهفته. سفری که احتمال می دهم هیچ انسانی در مقصدش انتظارم را نکشد، مگر خاک، آسمان و درخت هایش. مگر جان هایی که یکی پس از دیگری هم نه، همگی با هم، به یک‌باره ستانده شده‌اند، مگر نفرت، مگر ویرانی. ثانیه ای گرمی و روز هایی یخ زده. مگر این‌ها. مگر این وصله ها در آن خطه به جانم بچسبند.
اگر ویرجینیا می توانست خط خطی‌های سیاه مشق من را هم بخواند، به احتمالی بالا می‌شد دومین شخصی که مرا خطاب می‌کرد و می‌گفت: از وجودت گدازه‌های زوزه‌‌ی خشم پرتاب می‌شوند. غیرقابل کنترل و باور، بی‌انتها و ویران‌گر، آرام و هدفمند. جمله‌های تیز زاویه‌دارت ذهن را که هیچ، چشم‌ها را هم می‌خراشند. چنان عمیق و بی‌احتیاط، که در ورطه‌ی خونی که مشتاقش بودی بغلتی و گور شده در چاله‌ی خشمت، بیش از پیش قلم را بفشاری ما بین انگشت‌هایت و خلأ صفحه، تا این‌بار چاهی بی روزنه حفر کنی و مطابق میل نهانت، خود و متعلقاتت را به گوری ابدی ببری. نمی‌توانی، چگونه آخر! چطور می‌گذاری حیف‌شده و میل‌نشده مدفون شوند؟ تمام موانع در پس ذهنت، تبدیل به سد‌‌ هایی شده‌اند در پیش‌روی کلماتت، غیرقابل نفوذ... ذهنت را ورز بده، باید راهی باشد.
People. People. Endless noise. And I am so tired. And I would like to sleep under trees; red ones, blue ones, swirling passionate ones. (Dostoevsky)
برخلاف هر آنچه‌ام که شرایط اقتضا می کند. بی‌حرص، نامتظاهر، کم‌رنگ، نا‌ شاد، بی‌صدا؛ خنثی.