در سال ۱۶۷۵ یک دیندار کاتولیک به نام آلبرت بورگ در نامهای به اسپینوزا نوشت: «من این نامه را بنابر وظیفهٔ دینی خود برایتان مینویسم تا عشق به همسایه را حتی به شما که یک کافر هستید نشان دهم. شما را فرا میخوانم که روح خود را به موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید. شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفه حقیقی را یافتهاید. اما از کجا میدانید که فلسفهٔ شما بهترین است؟ آیا میخواهید کفرگوییهای ناگفتنی موجودی نکبتزده، کِرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کِرمها میشود، گستاخانه بر حکمت بیانتهای پدر جاودانی برتر شمارید؟ از شما خواهش میکنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید».
اسپینوزا در پاسخ این مؤمن مسیحی نوشت: «من ادعا نمیکنم که بهترین فلسفه را یافتهام، اما میدانم که حقیقت را میتوان شناخت. تمام دلیلهایی که شما در نامهٔ خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آنها میتوان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه میخواهید باور کنم که بُرهانهای من، ساخته و پرداخته ارواح خبیث است و سخنان شما مُلَهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من میبینم و نامهٔ شما نیز آشکارا نشان میدهد که بردهٔ این کلیسا شدهاید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه است. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمیخواهید جزو موجودات فاقد خرد بهشمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!».
@DevilishOut
اسپینوزا در پاسخ این مؤمن مسیحی نوشت: «من ادعا نمیکنم که بهترین فلسفه را یافتهام، اما میدانم که حقیقت را میتوان شناخت. تمام دلیلهایی که شما در نامهٔ خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آنها میتوان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه میخواهید باور کنم که بُرهانهای من، ساخته و پرداخته ارواح خبیث است و سخنان شما مُلَهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من میبینم و نامهٔ شما نیز آشکارا نشان میدهد که بردهٔ این کلیسا شدهاید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافه است. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمیخواهید جزو موجودات فاقد خرد بهشمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!».
@DevilishOut
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ماسکی که به چهره میزنیم، در بازیهایی که میکنیم، در قصهای که از آن فرمان میبریم و دنبالش میکنیم، حقیقت بیشتری هست تا در آنچه پشت آن ماسک پنهان شده است.
#اسلاوی_ژیژک
@DevilishOut
#اسلاوی_ژیژک
@DevilishOut
و گفت: با هیچکس ننشستم و هیچکس با من ننشست که چون از هم جدا شدیم مرا یقین نشد که اگر به هم ننشستیمی هر دو را به بودی.
ذکر بشر حافی، ۸۷، تذکرة اؤلیا، عطار نیشابوری
ذکر بشر حافی، ۸۷، تذکرة اؤلیا، عطار نیشابوری
دلوز برای ذاتهایِ اسپینوزایی سه ویژگی بر میشمرد: این ذاتها تکیناند، یعنی به یکدیگر قابلِ تقلیل نیستند و نمیتوان آن ها را در نظامهایی چون درختِ فورفوریوس سازمان داد؛ این ذاتها شدتهایِ محضاند، بنابراین کثرتِ ذاتها کثرتِ عناصرِ ممتد نیست، بلکه کثرتی اشتدادی است؛ و سرانجام، این ذاتها بر هم کنشی غیرِ مستقیم بر یکدیگر دارند (نسبتی شبهِ علّی). بنابراین شناختِ نوعِ سوم به منزلهی شناختِ ذات، «تجربهی اسکیزوفرنیکِ کمیتهایِ اشتدادی در حالتِ محض، در حدی تحمّلناپذیر» است. این تجربه گونهای «احساسِ» عبور از مرز است. مرزی که فراسویش هویت محو میشود. اسکیزوفرن اثر/احساسهایی را که ناخودآگاه تولید میکند در مقابلِ مراجعِ نمادین قرار نمیدهد و در نتیجه، آنچه را دیگران وسوسههایِ گناهآلود تجربه میکنند، شدنها احساس میکند: «احساس میکنم خدا میشوم»، «احساس میکنم زن میشوم». این «احساس» را نباید همذاتپنداریِ سوژهای خودشیفته پنداشت که خود را با آنچه همگان میستایند (یا نکوهش میکنند) یکی میانگارد. «نه من/نیچهی استادِ فیلولوژی که ناگهان عقلاش را از دست بدهد و خود را با شخصیتهایِ عجیب و غریب یکی بپندارد، بلکه سوژهای نیچهای وجود دارد که سلسلهای از حالتها را در مینوردد و نامهایِ تاریخ را با این حالتها یکی میکند: همهی نامهایِ تاریخ منم.»
ژیل دلوز
نیچه و فلسفه
ژیل دلوز
نیچه و فلسفه
می خوام با تمام توانم بدوم و بعد از چند ساعت - نمی دونم کجا - ته نشین شم.
خودم را در آغوش گرفتهام! نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت، اما وفادار... وفادار!
- ساموئل بکت
@DevilishOut
- ساموئل بکت
@DevilishOut
آنچه در درون آدم میماند، بی نهایت بیشتر از آن چیزیست که به صورت کلمات بیرون می آید.
-داستایفسکی
-داستایفسکی
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
فاضل نظریاینان [خوارکنندگان زندگی] بر سر سفره مینشینند و چيزی با خود نمیآورند. حتا اشتهایی خوب! و حال ناسزا میگویند که «همه چیز باطل است!» اما، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut