This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در ماسکی که به چهره میزنیم، در بازیهایی که میکنیم، در قصهای که از آن فرمان میبریم و دنبالش میکنیم، حقیقت بیشتری هست تا در آنچه پشت آن ماسک پنهان شده است.
#اسلاوی_ژیژک
@DevilishOut
#اسلاوی_ژیژک
@DevilishOut
و گفت: با هیچکس ننشستم و هیچکس با من ننشست که چون از هم جدا شدیم مرا یقین نشد که اگر به هم ننشستیمی هر دو را به بودی.
ذکر بشر حافی، ۸۷، تذکرة اؤلیا، عطار نیشابوری
ذکر بشر حافی، ۸۷، تذکرة اؤلیا، عطار نیشابوری
دلوز برای ذاتهایِ اسپینوزایی سه ویژگی بر میشمرد: این ذاتها تکیناند، یعنی به یکدیگر قابلِ تقلیل نیستند و نمیتوان آن ها را در نظامهایی چون درختِ فورفوریوس سازمان داد؛ این ذاتها شدتهایِ محضاند، بنابراین کثرتِ ذاتها کثرتِ عناصرِ ممتد نیست، بلکه کثرتی اشتدادی است؛ و سرانجام، این ذاتها بر هم کنشی غیرِ مستقیم بر یکدیگر دارند (نسبتی شبهِ علّی). بنابراین شناختِ نوعِ سوم به منزلهی شناختِ ذات، «تجربهی اسکیزوفرنیکِ کمیتهایِ اشتدادی در حالتِ محض، در حدی تحمّلناپذیر» است. این تجربه گونهای «احساسِ» عبور از مرز است. مرزی که فراسویش هویت محو میشود. اسکیزوفرن اثر/احساسهایی را که ناخودآگاه تولید میکند در مقابلِ مراجعِ نمادین قرار نمیدهد و در نتیجه، آنچه را دیگران وسوسههایِ گناهآلود تجربه میکنند، شدنها احساس میکند: «احساس میکنم خدا میشوم»، «احساس میکنم زن میشوم». این «احساس» را نباید همذاتپنداریِ سوژهای خودشیفته پنداشت که خود را با آنچه همگان میستایند (یا نکوهش میکنند) یکی میانگارد. «نه من/نیچهی استادِ فیلولوژی که ناگهان عقلاش را از دست بدهد و خود را با شخصیتهایِ عجیب و غریب یکی بپندارد، بلکه سوژهای نیچهای وجود دارد که سلسلهای از حالتها را در مینوردد و نامهایِ تاریخ را با این حالتها یکی میکند: همهی نامهایِ تاریخ منم.»
ژیل دلوز
نیچه و فلسفه
ژیل دلوز
نیچه و فلسفه
می خوام با تمام توانم بدوم و بعد از چند ساعت - نمی دونم کجا - ته نشین شم.
خودم را در آغوش گرفتهام! نه چندان با لطافت، نه چندان با محبت، اما وفادار... وفادار!
- ساموئل بکت
@DevilishOut
- ساموئل بکت
@DevilishOut
آنچه در درون آدم میماند، بی نهایت بیشتر از آن چیزیست که به صورت کلمات بیرون می آید.
-داستایفسکی
-داستایفسکی
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
کاش در جایی به جز کابوس خود می زیستم
فاضل نظریاینان [خوارکنندگان زندگی] بر سر سفره مینشینند و چيزی با خود نمیآورند. حتا اشتهایی خوب! و حال ناسزا میگویند که «همه چیز باطل است!» اما، برادران، خوب خوردن و نوشیدن، به راستی، هنری باطل نیست! بشکنید، بشکنید، لوح های همیشه ناشادان را!
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
@DevilishOut
من همانم که روزی با خود گفت: "همان شو که هستی!" و بیراه نگفت.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
معقول باش ای درد من، و اندکی آرامتر گیر.
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد. جوّی تیره، شهر را در برمیگیرد. کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است، میروند تا در جشنِ بنده پرور، ميوههای ندامت بچینند؛ ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا. بنگر سالهای مرده را که در جامههای قدیمی از ایوانهای آسمان خم شدهاند. بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آبها سر برمیکشد. خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی میخسبد و چون کفن درازی بر شرق کشیده شود. بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر میدارد.
شارل بودلر
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد. جوّی تیره، شهر را در برمیگیرد. کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است، میروند تا در جشنِ بنده پرور، ميوههای ندامت بچینند؛ ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا. بنگر سالهای مرده را که در جامههای قدیمی از ایوانهای آسمان خم شدهاند. بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آبها سر برمیکشد. خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی میخسبد و چون کفن درازی بر شرق کشیده شود. بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر میدارد.
شارل بودلر
از دانشمندان نیز بپرهیزید! آنان از شما بیزارند، زیرا ستروناند. آنان چشمانی سرد و خشک دارند که در برابر آن هر پرندهای بال و پرکنده قرار میگیرد. به خود میبالند که دروغ نمیگویند. اما ناتوانی در دروغ گفتن کجا و عشق به حقیقت کجا! هشیار باشید!
از تب رهیدن کجا و به دانایی رسیدن کجا! من به جانهای افسرده ایمان ندارم. آن که دروغ نمیتواند گفت از حقیقت بی خبر است.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)
از تب رهیدن کجا و به دانایی رسیدن کجا! من به جانهای افسرده ایمان ندارم. آن که دروغ نمیتواند گفت از حقیقت بی خبر است.
(چنین گفت زرتشت، نیچه، آشوری)