چتمارس.
من مغولی درد میکشم و یارو نروژی جواب میده.
عمق تفاوت مغولی و نروژی را زمانی متوجه می شوی که سرهنگی پنج ستاره زل بزند در چشمهای عزیزت و عدم صلاحیتش برای ماندن در مملکتی اسلامی را جار بزند، چند روز بعدش سرگردی انسانتر جایش بنشیند و در صفی کیلومتری بفرستدت و تو در برابر تمام اینها، تنها توانایی سکوت داشته باشی؛ در نهایت هم حدس بزن چه؟ همهی دویدن هایت بیهوده.
دلم نمی آید بدون دوربینی در راست کار خودم روانه ی سفر دور بی مقصدی شوم که به احتمالی بالا هیجان انگیز خواهد بود. کمی هم مصیبت زا و مرگ آور. سفری به *ف، زودتر از موعد متصورم. (شاید هم بدون هیچ تصوری، احتمالی.) بابت همین نبود آمادگی هم، اصراری برای وقوعش ندارم، این فقدان آمادگی، تنها به دروبین ختم نمیشود، بسیاری مسائل غیر مادی و درگیریها و پیچیدگیهای روانی در پس آن نهفته. سفری که احتمال می دهم هیچ انسانی در مقصدش انتظارم را نکشد، مگر خاک، آسمان و درخت هایش. مگر جان هایی که یکی پس از دیگری هم نه، همگی با هم، به یکباره ستانده شدهاند، مگر نفرت، مگر ویرانی. ثانیه ای گرمی و روز هایی یخ زده. مگر اینها. مگر این وصله ها در آن خطه به جانم بچسبند.
اگر ویرجینیا می توانست خط خطیهای سیاه مشق من را هم بخواند، به احتمالی بالا میشد دومین شخصی که مرا خطاب میکرد و میگفت: از وجودت گدازههای زوزهی خشم پرتاب میشوند. غیرقابل کنترل و باور، بیانتها و ویرانگر، آرام و هدفمند. جملههای تیز زاویهدارت ذهن را که هیچ، چشمها را هم میخراشند. چنان عمیق و بیاحتیاط، که در ورطهی خونی که مشتاقش بودی بغلتی و گور شده در چالهی خشمت، بیش از پیش قلم را بفشاری ما بین انگشتهایت و خلأ صفحه، تا اینبار چاهی بی روزنه حفر کنی و مطابق میل نهانت، خود و متعلقاتت را به گوری ابدی ببری. نمیتوانی، چگونه آخر! چطور میگذاری حیفشده و میلنشده مدفون شوند؟ تمام موانع در پس ذهنت، تبدیل به سد هایی شدهاند در پیشروی کلماتت، غیرقابل نفوذ... ذهنت را ورز بده، باید راهی باشد.
People. People. Endless noise. And I am so tired. And I would like to sleep under trees; red ones, blue ones, swirling passionate ones. (Dostoevsky)
برخلاف هر آنچهام که شرایط اقتضا می کند. بیحرص، نامتظاهر، کمرنگ، نا شاد، بیصدا؛ خنثی.
میلیارد ها بار به خود گفتهام دلتنگی و حس غربت انسانها را مضحکهی خاص و عامِ خود نکن، ناشایست است، اشتباه است، انسان است، ضعف است، فشار است، و... آخر نمیتوانم! البته در واقع شرایط و احساسات فردی برایم مایهی مضحکه را فراهم نمیآورند، مقایسههای بین فردیِ اینهاست که جالبترشان میکنند، نتیجهاش هم اهدا کردن جانب حق است به حق داران. با خیالی آسوده در خیال، احساساتشان را کف دستشان میگذارم و میگویم، البته که من نیستید و همین دلیل ارجحیتِ توجیهتان است پس، با آسودگی خاطر، فکری اساسی به حالِ حس دلتنگی برای گرمای آغوشهای از دست رفتهتان کنید که اوضاعتان بد، خیط است و ارزشهای از دست رفتهتان بی انتها.
در این بازهی زمانی، خواندنِ دیگران انرژی بسیاری را ز من میطلبد و در نتیجه مبدل به عملی گشته، بسیار سخت. حس می کنم دسترسیام به آن تمرکز مورد نیاز و ضروریِ خواننده بودن، قطع شده و در صورت پذیرش وسوسههای بی فکرانه و انجامِ با اجبارش هم خیانتیست از سوی من علیه مغزم و یا بلعکس. چون زمانی که تمرکزی نباشد، آن چیزی هم که باید و شاید، دریافت و برداشت نمیشود. نهایتاً تن به چیزکی با احساساتی آشنا بدهم. در طول روزها هم برای تهیهی همین چیزک ها لَه لَه میزنم برای نشستن در اتاق و تومار کردن هزاران گفته و ناگفته، اما در انتهای روز که پایم به آن میرسد، به واسطهی ذهن تکه تکه شده و بافته شدهام به کمند آشفتگیها، مطلقاً چیزی جز اینکه تنها زمانی چیزهای زیادی را داشته برای ثبت کردن، به یاد نمیآورد.
...مورد دیگری که متوجهش شدهام هم این است که من مطلقا از تمام انسانها بیزار نیستم، بلکه صرفا متمایلم به گفتوگو با انسانهای با تجربه و رنج کشیدهای که، سرشان به تنشان میارزد، افکاری دارند از آن خود، تلاش چیزیست که زندگیشان را پیش میراند، و تنها کسی که در نهایت قصورش را پیش چشم میآورند، خودشان هستند. نه هیچ شخص دیگری.
...مورد دیگری که متوجهش شدهام هم این است که من مطلقا از تمام انسانها بیزار نیستم، بلکه صرفا متمایلم به گفتوگو با انسانهای با تجربه و رنج کشیدهای که، سرشان به تنشان میارزد، افکاری دارند از آن خود، تلاش چیزیست که زندگیشان را پیش میراند، و تنها کسی که در نهایت قصورش را پیش چشم میآورند، خودشان هستند. نه هیچ شخص دیگری.
شب گذشته را با بیرحمیِ احتمالاً تمامی، اختصاص دادم به کوباندن و تخریب بینوایی که تنها گناه بی خطیرش، اهمیت ندادن به هیچچیز و هیچکسیست جز خودش. گناه بی خطیری که چه بسا باز هم در میان آمال مدفونم رنگ حسرت خود را بوییده و شناخته و از میانهی خاک مرطوب، سر بر آورده است؛ من هم در جهت سرکوب چندبارهاش وارد ورطه شده و تماماً سیستم ذهنی غیر شرافتمندانهی طرف را شستم و به گوشهای پرتاب کردم. اما میدانم که درست میگفت. احتمالش بالاست که در ادامهی عمر خود، در کیفیت و کمیت بالاتری، از ظرفیتهای وجودی و خروجیاش در راستای خدمت به خود استفاده کند، شاید هم ضعف حقیقی دیگری در کار ذاتش باشد و نکند. مع هذا تمام گلایهها و توقعاتِ در قالب پیشنهاداتِ انسانی، منشأ عمیقی دارند از خودخواهی، و خب من هم بیشک، هنوز انسان بودن را فراموش نکردهام.
هر چه میگفت راست بود. همیشه راست بود. از ناراست گفتن ناتوان بود. هرگز با واقعیت ور نمیرفت. هرگز کلمهی ناخوشایندی را محض خوشایند یا آسایش خاطر موجودات فانی تغییر نمیداد تا چه رسد به فرزندان خودش که چون از صلبش برجهیده بودند بهتر بود از همان کودکی بدانند که زندگی دشوار است و واقعیتها با آدم سر سازگاری ندارد، و راه به سرزمین افسانهای، یعنی جایی که تابناکتر امیدمان خاموش میشود و نهال ضعیفمان در تاریکی میپژمرد، راهی است که بیش از هرچیز به شجاعت و حقیقت و تحمل نیاز دارد.
به سوی فانوس دریایی، و.وولف
به سوی فانوس دریایی، و.وولف