اگر ویرجینیا می توانست خط خطیهای سیاه مشق من را هم بخواند، به احتمالی بالا میشد دومین شخصی که مرا خطاب میکرد و میگفت: از وجودت گدازههای زوزهی خشم پرتاب میشوند. غیرقابل کنترل و باور، بیانتها و ویرانگر، آرام و هدفمند. جملههای تیز زاویهدارت ذهن را که هیچ، چشمها را هم میخراشند. چنان عمیق و بیاحتیاط، که در ورطهی خونی که مشتاقش بودی بغلتی و گور شده در چالهی خشمت، بیش از پیش قلم را بفشاری ما بین انگشتهایت و خلأ صفحه، تا اینبار چاهی بی روزنه حفر کنی و مطابق میل نهانت، خود و متعلقاتت را به گوری ابدی ببری. نمیتوانی، چگونه آخر! چطور میگذاری حیفشده و میلنشده مدفون شوند؟ تمام موانع در پس ذهنت، تبدیل به سد هایی شدهاند در پیشروی کلماتت، غیرقابل نفوذ... ذهنت را ورز بده، باید راهی باشد.
People. People. Endless noise. And I am so tired. And I would like to sleep under trees; red ones, blue ones, swirling passionate ones. (Dostoevsky)
برخلاف هر آنچهام که شرایط اقتضا می کند. بیحرص، نامتظاهر، کمرنگ، نا شاد، بیصدا؛ خنثی.
میلیارد ها بار به خود گفتهام دلتنگی و حس غربت انسانها را مضحکهی خاص و عامِ خود نکن، ناشایست است، اشتباه است، انسان است، ضعف است، فشار است، و... آخر نمیتوانم! البته در واقع شرایط و احساسات فردی برایم مایهی مضحکه را فراهم نمیآورند، مقایسههای بین فردیِ اینهاست که جالبترشان میکنند، نتیجهاش هم اهدا کردن جانب حق است به حق داران. با خیالی آسوده در خیال، احساساتشان را کف دستشان میگذارم و میگویم، البته که من نیستید و همین دلیل ارجحیتِ توجیهتان است پس، با آسودگی خاطر، فکری اساسی به حالِ حس دلتنگی برای گرمای آغوشهای از دست رفتهتان کنید که اوضاعتان بد، خیط است و ارزشهای از دست رفتهتان بی انتها.
در این بازهی زمانی، خواندنِ دیگران انرژی بسیاری را ز من میطلبد و در نتیجه مبدل به عملی گشته، بسیار سخت. حس می کنم دسترسیام به آن تمرکز مورد نیاز و ضروریِ خواننده بودن، قطع شده و در صورت پذیرش وسوسههای بی فکرانه و انجامِ با اجبارش هم خیانتیست از سوی من علیه مغزم و یا بلعکس. چون زمانی که تمرکزی نباشد، آن چیزی هم که باید و شاید، دریافت و برداشت نمیشود. نهایتاً تن به چیزکی با احساساتی آشنا بدهم. در طول روزها هم برای تهیهی همین چیزک ها لَه لَه میزنم برای نشستن در اتاق و تومار کردن هزاران گفته و ناگفته، اما در انتهای روز که پایم به آن میرسد، به واسطهی ذهن تکه تکه شده و بافته شدهام به کمند آشفتگیها، مطلقاً چیزی جز اینکه تنها زمانی چیزهای زیادی را داشته برای ثبت کردن، به یاد نمیآورد.
...مورد دیگری که متوجهش شدهام هم این است که من مطلقا از تمام انسانها بیزار نیستم، بلکه صرفا متمایلم به گفتوگو با انسانهای با تجربه و رنج کشیدهای که، سرشان به تنشان میارزد، افکاری دارند از آن خود، تلاش چیزیست که زندگیشان را پیش میراند، و تنها کسی که در نهایت قصورش را پیش چشم میآورند، خودشان هستند. نه هیچ شخص دیگری.
...مورد دیگری که متوجهش شدهام هم این است که من مطلقا از تمام انسانها بیزار نیستم، بلکه صرفا متمایلم به گفتوگو با انسانهای با تجربه و رنج کشیدهای که، سرشان به تنشان میارزد، افکاری دارند از آن خود، تلاش چیزیست که زندگیشان را پیش میراند، و تنها کسی که در نهایت قصورش را پیش چشم میآورند، خودشان هستند. نه هیچ شخص دیگری.
شب گذشته را با بیرحمیِ احتمالاً تمامی، اختصاص دادم به کوباندن و تخریب بینوایی که تنها گناه بی خطیرش، اهمیت ندادن به هیچچیز و هیچکسیست جز خودش. گناه بی خطیری که چه بسا باز هم در میان آمال مدفونم رنگ حسرت خود را بوییده و شناخته و از میانهی خاک مرطوب، سر بر آورده است؛ من هم در جهت سرکوب چندبارهاش وارد ورطه شده و تماماً سیستم ذهنی غیر شرافتمندانهی طرف را شستم و به گوشهای پرتاب کردم. اما میدانم که درست میگفت. احتمالش بالاست که در ادامهی عمر خود، در کیفیت و کمیت بالاتری، از ظرفیتهای وجودی و خروجیاش در راستای خدمت به خود استفاده کند، شاید هم ضعف حقیقی دیگری در کار ذاتش باشد و نکند. مع هذا تمام گلایهها و توقعاتِ در قالب پیشنهاداتِ انسانی، منشأ عمیقی دارند از خودخواهی، و خب من هم بیشک، هنوز انسان بودن را فراموش نکردهام.
هر چه میگفت راست بود. همیشه راست بود. از ناراست گفتن ناتوان بود. هرگز با واقعیت ور نمیرفت. هرگز کلمهی ناخوشایندی را محض خوشایند یا آسایش خاطر موجودات فانی تغییر نمیداد تا چه رسد به فرزندان خودش که چون از صلبش برجهیده بودند بهتر بود از همان کودکی بدانند که زندگی دشوار است و واقعیتها با آدم سر سازگاری ندارد، و راه به سرزمین افسانهای، یعنی جایی که تابناکتر امیدمان خاموش میشود و نهال ضعیفمان در تاریکی میپژمرد، راهی است که بیش از هرچیز به شجاعت و حقیقت و تحمل نیاز دارد.
به سوی فانوس دریایی، و.وولف
به سوی فانوس دریایی، و.وولف
دقایقی که صفحهی تلفنش را سمت راست صورتش نگه میدارد و به محض اتصال، صدا و حرکت عضلات صورتش فتوحانه به سوی رسوخ می روند، همچون کودکی میشوم که برای اولین بار چرخوفلک را از نزدیک میبیند. گوشیاش را جا به جا میکند، فتوحانهتر از آغاز، تماس را به پایان میرساند. بلند میشود و کمی به جنب و جوش میپردازد و دوباره با برگههایش پشت میز مینشیند. حضورش مصونیتم در برابر خراش را خراش میدهد. همچون چرخوفلک. نگاهی میکند و میگوید «می خوام دو-سه از تماسها رو بندازم گردنِ تو.» با شگفتی تصنعی و ترس حقیقی پاسخ میدهم «چرا؟» لا به لای خندهاش میگوید «میخوام از پشت میز بکِشمت بیرون!» میخواهد پاهایم را به آب بزنم و بعد خود را پرت کنم درون جریان رودخانه. حدسم درست بود، خراشنده است. القا کننده هم شاید.
در دو ماه گذشته از فشار لحن و نگاه و کلمات، اپسیلونی کاهش، نیافتهام. گویا به جد نیافتنیست برای من. لعنت به این حساسیتِ عظیم سنسورها در حواس و حافظه.
در دو ماه گذشته از فشار لحن و نگاه و کلمات، اپسیلونی کاهش، نیافتهام. گویا به جد نیافتنیست برای من. لعنت به این حساسیتِ عظیم سنسورها در حواس و حافظه.
میدونی کاری که نیازه انجام بدی چیه؟ بیان کردن نیازهات. اگر قراره سازهای، ارتباطی، یادبودی، هم راستا و هم جهت با پاسخگویی به نیازها و حقوق اولیهات نباشه، برو سمت ریشهاش، یکی از پایههاش رو بلغزون، و ویران شدنش رو تماشا کن.
In the first half of this day, I'm tired out and pounded more than laborious, cumbersome and giant yesterday. And I dunno exactly because of what? Physically, mentally, or bold states of somethings' lack. And lack of what? Writing, reading, achieving, earning, deep comprehendings during one conversation's depth... Which of these.
پرنده برای بیرون آمدن از تخم مبارزه میکند. تخم، دنیای اوست. هر کس که متولد میشود، باید دنیایی را ویران کند.
دمیان، هرمان هسه
دمیان، هرمان هسه