با هر بار فشردن اهرم سرخ رنگ و بدقلقِ وظیفه، لایههای سطحیترِ پوستِ دو انگشت به واسطهی تماس مستقیم با بخار داغ، سوزانیده میشوند و با این حال متوقفش نمیکنی. اما نه به دلیل اینکه دیگر حس نمیکنی، بلکه به دلیل اینکه درد سوزشی را که در لحظه در نقاط متعدد مغزت احساس میکنی، مجال درک، تفسیر و پاسخ به دیگر حسها را نمیدهد.
Lorn
انگار جداً میشه کار هایی رو انجام داد که درسته دقیقاً توی اون لحظه دلیلش رو به طور شفافی نمی دونی، اما یک جایی از ذهنت می دونه؛ به خاطر همین اون تصمیم رو گرفته.
با تمرین کافی، میتوان سراغ سرنخهایی رفت که بدون نیاز به تفکر هشیارانه، میتوانند موضوعات خاصی را پیشبینی کنند. مغز شما به طور خودکار، درس های یاد گرفته شده از طریق تجربه را کدگذاری میکند. ما نمیتوانیم همیشه توضیح دهیم که چه چیزی یاد گرفتهایم؛ ولی یادگیری همواره رخ میدهد و توانایی شناسایی سرنخهای مرتبط با یک موقعیت خاص، اساس هر عادتی را شکل میدهد.
این که مغز و بدن ما میتواند چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام دهد، چیزی است که دست کم گرفته میشود. شما به موهای خود نمیگویید که رشد کنند، به قلبتان نمیگویید که پمپاژ کند، به ششهای خود نمیگویید که نفس بکشند و یا به معدهی خود نمیگویید که عمل هضم را انجام دهد. ولی با این حال بدن شما تمامی این کارها را تحت کنترل دارد و خودکار عمل میکند. شما چیزی فراتر از خودآگاه خود هستید.
عادت های اتمی، ج.کلیر
این که مغز و بدن ما میتواند چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام دهد، چیزی است که دست کم گرفته میشود. شما به موهای خود نمیگویید که رشد کنند، به قلبتان نمیگویید که پمپاژ کند، به ششهای خود نمیگویید که نفس بکشند و یا به معدهی خود نمیگویید که عمل هضم را انجام دهد. ولی با این حال بدن شما تمامی این کارها را تحت کنترل دارد و خودکار عمل میکند. شما چیزی فراتر از خودآگاه خود هستید.
عادت های اتمی، ج.کلیر
قریب به دو روز تمام، تپشهای پر سرعت و وحشیانه، نیمهی چپ تنم را دچار اختلالاتی حسی- عصبی کرده. دیگر به سختی سنگینی استخوانی را که از کتف چپم آویزان شده، حس میکنم. رخوتی دردناک. شاید بشود اینطور صدایش کرد. کف دست را روی قفسهی سینه قرار میدهم. نمیتوانم با در نظر گرفتن یکی از دو صدای گنگ و واضح دریچهها در یک چرخه و به آن سرعت، اعداد را دنبال کنم. سراغ نبض میروم. صد و پنجاه. وحشتناک است. یکی از شریانهای کاروتید گردن را زیر دو انگشت اشاره و میانیام میفشارم تا جریان را بند که نه، کاهش دهم. جمجمهام نبض میزند. فشاری که بر سینهام سنگینی میکند چند برابر میشود. نقاط تحتانی قلب به سوزش و درد رو میآورند. پس از هفتاد ثانیه، سرخرگ را رها میکنم. به هشتاد ضربان در دقیقه میرسد. اما شصت ثانیه طی نشده، باز هم نقطه به نقطهی تنم در نبضی در رفت و بازگشت محبوس شده و میلرزد. عجب جریانی! عجب، جریانی! تختههای حاوی پودرهای فشردهی ریز، پراکندهاند. هر جایی میتوانند باشند؛ الا دم دست. روز قبل یکیشان را جایی دیدم. نمیخواهم به یاد آورم کجا. نمیخواهم به زبان آورم کجا. در مقابل سیاهی و تاریکیِ شکستگیِ آیینه میایستم. به جایی که گمان میبرم میتپد مینگرم. همراه با باد خنکی که با شتاب خود را از لای پردهها و تاریکیِ ناقص سایهها، درون اتاق جای میدهد، فزون مییابد. هر قدر که بیشتر به آن مینگرم، گوشهایم بیش از پیش به مرز گسستگی مایل میشوند و دستی نخواهد آمد تا نجاتشان دهد، مگر چشمهای حس هشتمم، با گرفتن نگاهشان. کلمات از یکدیگر پیشی گرفته و کمی طول میکشد تا روی آیینه به خط شوند. کمی طول میکشد تا معنایشان را منتقل کنند. به ناگاه میلی غریب به دراز کردن دست نجات را حس میکنم. میخواهم به غریزهام اتکاء کنم. جریانات هوا شدت میگیرند و ماه را میبلعند. فضای تاریک اطرافم در سیاهچالهای میغلتد و بی مقصد حول محور سرم میچرخد. در حین دَوَرانهای بی وقفه، آیینه را مییابم، بر سرم خرد شده. کلمات را تکه تکه شده و به گلویم چسبیده. کمی طول میکشد تا دور گردنم به خط شوند. کمی طول میکشد تا به همراه معنای به دست آوردهشان، مجاری تنفسی را به قصد در هم شکستن بفشارند. دست نجات را حرکت میدهم. روی شیار های ضعیف زمین، به تکههای ریز و درشت آیینهی ناموجود می رسد و سلولهای بافت یک رگ از هم فاصله میگیرند. شاید هم چند رگ. به آرامی و بی هیچ جهشی، جریان تازهای در سیاهی فضا به راه میافتد. تپشها شدت میگیرند. کلمات محو میشوند و دست نجات، بر خنکی لزجی تیرهتر از سایه های احاطهگر، همچون ماهی دور افتاده از آبی، خود را به زمین و سپس آسمان میکوبد.
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ويرانيست
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
من غریبانه به اين خوشبختی مینگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
در شب اکنون چيزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بيم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت اين پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست.
باد ما را با خود خواهد برد، فروغ
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ويرانيست
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
من غریبانه به اين خوشبختی مینگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
در شب اکنون چيزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بيم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
پشت اين پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست.
باد ما را با خود خواهد برد، فروغ
میخواهم بروم، به جایی بروم که واقعاً جای من باشد، جایی که با آن جور در بیایم؛
ژان پل سارتر
ژان پل سارتر
در حالی که زیر آخرین بارقههای مردهی پایانیِ روز روی کاناپه لمیده، طاعونِ کامو را به دست گرفته و مکتوبات هفتمین برگه را با مشقت میخواند و احتمالاً به این سطر رسیده است «قضاوت جسم، بر قضاوت روح میچربد، و جسم در برابر نابودی، عقب مینشیند... زیستن، زنده داشتن پوچی است. زنده داشتن آن قبل از هر چیزی عبارت از نگاه کردن به آن است.» به ناگاه چیزهایی تاریک که نباید را به یاد میآورم؛ جملاتی ملال آور، ملامتگر و هم مقصود که میگویند «علل تمامش، همین قرائت کتاب هایت است.» چشمهایم میسوزد از سردی، کلر و خستگی. شخصی وارد میشود. نگاههایش آزارم میدهد. گویی از گذشتهها، ابری شکافته شده و از آن در آمده. شکایاتی غمآلود را زیر شکافهای پوستش حمل میکند و نگاه میدارد. از تخلیهی کیسهی مهرههای امیدش به آیندهای روشن سخن میگوید، و عجیب این است که حس میکنم میخواهد بلافاصله پس از اتمامشان، نگاههایش را حوالهام کند.
زندگی آدمیزاد سرشار است از اتفاقات غیرقابل انتظار و پیشبینی، پایانی، و در نتیجه ناخوشایند. غالب این نژاد برای فرار از غموم ناشی از این حوادث، فراموشی میگیرند، از حقیقت فاصله میگیرند، و از تعمیم قوانین جهان شمول زندگیِ آدمیزادی، طفره میروند. این اکثریت در واقع، آنقدر ها هم که میخواهند نشان دهند، به آنچه که میگویند هم، فکر نمیکنند، فادار نیستند و اهمیت نمیدهند. تنها میخواهند به سوی رسالت ذهنی خود، که دروغ گفتن و فراموشی است، به طور مداوم در حرکت باشند. قیدهایی از قبیلِ «تا ابد، هیچگاه، برای همیشه، هر لحظه، دفعهی بعد، [هر واحد زمانیای در آینده]،...» که به جملاتی از قبیلِ «دوستت خواهم داشت، کنارت خواهم بود، یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد، رهایت نخواهم کرد، خواهم بود، خواهی بود، خواهد بود،...» میچسبند، ترکیب فرمولاسیون تکراری این معجونهای دروغ و فراموشی مورد استفادهشان است. اگر هر جملهای خارج از این چهارچوب را بشنوند، از مسیر خارج شده و بر هم میریزند. چهرهشان از مواجهه با حقیقت جمع میشود و گوشهایشان را با درد میپوشانند و به سرعت از آن فاصله میگیرند. بیقضاوت، غمانگیزند.
Forwarded from Inception: Dream or Reality? (Ali Firoozjang)
یک مطلب و #مقاله درخشان در رابطه با سوگ و ماتم در آمریکا
https://www.newyorker.com/culture/the-weekend-essay/its-mourning-in-america
@DreamOrReality
https://www.newyorker.com/culture/the-weekend-essay/its-mourning-in-america
@DreamOrReality
The New Yorker
It’s Mourning in America
In the past century, grief has shifted from a public process to a private problem—something meant to be solved. Is there a better way?
+چرا با وجود اینکه میتوانی شانههایت را از زیر فشار بارهای مضاعفت روی شانههای دیگریای که حاضر است کارهایت را با میل خود انجام دهد و پیگیری کند، سبک کنی(درست همچون کاری که من کردهام.)، سگدو زدن را انتخاب میکنی؟
-هر انتخابی، هزینهی مختص خود را دارد. هیچکس، هیچگاه، در صورت فقدان منفعت خود، مایل نیست کاری را برای تو انجام دهد. در ازای هزینهاش هم ممکن است مطلقاً به صورت فیزیکی، بدنت در حال سگدو زدن نباشد، اما اطمینان داشته باش که ذهن و روانت به جایش در حال جبران کردنند. و باور کن، اگر روزی شانسی برای ملاقات با خودت در خلوتی وجود داشته باشد، و قادر به دیدنش باشی، تکهای از وجودت وجود نخواهد داشت که بشناسیاش.
+نمیدانم از چه میگویی. تو همیشه به سخت زیستن علاقهمند بودهای.
-هر انتخابی، هزینهی مختص خود را دارد. هیچکس، هیچگاه، در صورت فقدان منفعت خود، مایل نیست کاری را برای تو انجام دهد. در ازای هزینهاش هم ممکن است مطلقاً به صورت فیزیکی، بدنت در حال سگدو زدن نباشد، اما اطمینان داشته باش که ذهن و روانت به جایش در حال جبران کردنند. و باور کن، اگر روزی شانسی برای ملاقات با خودت در خلوتی وجود داشته باشد، و قادر به دیدنش باشی، تکهای از وجودت وجود نخواهد داشت که بشناسیاش.
+نمیدانم از چه میگویی. تو همیشه به سخت زیستن علاقهمند بودهای.
Five Hundred Miles
Justin Timberlake, Carey Mulligan & Stark Sands
Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home
Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from home
Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way.
Rhineland (Heartland)
Beirut
Life, life is all right on the Rhine.
No, but I know, but I know.
I would have nowhere to go.
No, but there's nowhere to go, to go.