زندگی آدمیزاد سرشار است از اتفاقات غیرقابل انتظار و پیشبینی، پایانی، و در نتیجه ناخوشایند. غالب این نژاد برای فرار از غموم ناشی از این حوادث، فراموشی میگیرند، از حقیقت فاصله میگیرند، و از تعمیم قوانین جهان شمول زندگیِ آدمیزادی، طفره میروند. این اکثریت در واقع، آنقدر ها هم که میخواهند نشان دهند، به آنچه که میگویند هم، فکر نمیکنند، فادار نیستند و اهمیت نمیدهند. تنها میخواهند به سوی رسالت ذهنی خود، که دروغ گفتن و فراموشی است، به طور مداوم در حرکت باشند. قیدهایی از قبیلِ «تا ابد، هیچگاه، برای همیشه، هر لحظه، دفعهی بعد، [هر واحد زمانیای در آینده]،...» که به جملاتی از قبیلِ «دوستت خواهم داشت، کنارت خواهم بود، یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد، رهایت نخواهم کرد، خواهم بود، خواهی بود، خواهد بود،...» میچسبند، ترکیب فرمولاسیون تکراری این معجونهای دروغ و فراموشی مورد استفادهشان است. اگر هر جملهای خارج از این چهارچوب را بشنوند، از مسیر خارج شده و بر هم میریزند. چهرهشان از مواجهه با حقیقت جمع میشود و گوشهایشان را با درد میپوشانند و به سرعت از آن فاصله میگیرند. بیقضاوت، غمانگیزند.
Forwarded from Inception: Dream or Reality? (Ali Firoozjang)
یک مطلب و #مقاله درخشان در رابطه با سوگ و ماتم در آمریکا
https://www.newyorker.com/culture/the-weekend-essay/its-mourning-in-america
@DreamOrReality
https://www.newyorker.com/culture/the-weekend-essay/its-mourning-in-america
@DreamOrReality
The New Yorker
It’s Mourning in America
In the past century, grief has shifted from a public process to a private problem—something meant to be solved. Is there a better way?
+چرا با وجود اینکه میتوانی شانههایت را از زیر فشار بارهای مضاعفت روی شانههای دیگریای که حاضر است کارهایت را با میل خود انجام دهد و پیگیری کند، سبک کنی(درست همچون کاری که من کردهام.)، سگدو زدن را انتخاب میکنی؟
-هر انتخابی، هزینهی مختص خود را دارد. هیچکس، هیچگاه، در صورت فقدان منفعت خود، مایل نیست کاری را برای تو انجام دهد. در ازای هزینهاش هم ممکن است مطلقاً به صورت فیزیکی، بدنت در حال سگدو زدن نباشد، اما اطمینان داشته باش که ذهن و روانت به جایش در حال جبران کردنند. و باور کن، اگر روزی شانسی برای ملاقات با خودت در خلوتی وجود داشته باشد، و قادر به دیدنش باشی، تکهای از وجودت وجود نخواهد داشت که بشناسیاش.
+نمیدانم از چه میگویی. تو همیشه به سخت زیستن علاقهمند بودهای.
-هر انتخابی، هزینهی مختص خود را دارد. هیچکس، هیچگاه، در صورت فقدان منفعت خود، مایل نیست کاری را برای تو انجام دهد. در ازای هزینهاش هم ممکن است مطلقاً به صورت فیزیکی، بدنت در حال سگدو زدن نباشد، اما اطمینان داشته باش که ذهن و روانت به جایش در حال جبران کردنند. و باور کن، اگر روزی شانسی برای ملاقات با خودت در خلوتی وجود داشته باشد، و قادر به دیدنش باشی، تکهای از وجودت وجود نخواهد داشت که بشناسیاش.
+نمیدانم از چه میگویی. تو همیشه به سخت زیستن علاقهمند بودهای.
Five Hundred Miles
Justin Timberlake, Carey Mulligan & Stark Sands
Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home
Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from home
Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way.
Rhineland (Heartland)
Beirut
Life, life is all right on the Rhine.
No, but I know, but I know.
I would have nowhere to go.
No, but there's nowhere to go, to go.
یقین و اطمینان در آنجا بود، در کارهای روزمره. مابقی به رشتهها و به حرکات نامفهومی بسته بود که نمیشد به آنها تکیه کرد. اساس این بود که انسان کار خود را به نحو احسن انجام دهد.
طاعون، آلبر کامو، ترجمهی رضا سید حسینی
طاعون، آلبر کامو، ترجمهی رضا سید حسینی
مناظر، نیمی از مازندران و نیمی، گیلان.
استقراری طولانیتر در تهران، نشتارود، رامسر و فومن. سرپری کوتاهی در چالوس، شهسوار، رشت و ماسال. و در نهایت گذری تک ترمزی در قزوین، منجیل و ساوه.
استقراری طولانیتر در تهران، نشتارود، رامسر و فومن. سرپری کوتاهی در چالوس، شهسوار، رشت و ماسال. و در نهایت گذری تک ترمزی در قزوین، منجیل و ساوه.
چرا دور رویم، تا مادامی که حقیقت همین جاست؟ در واقع نمیدانستم خطوطم، در کنار ثبتهای حرکات لنزهایم، در گوشه کناری با فاصله از من، در حال ترجمه و ثبتاند. من بعضاً با مترجمان ارتباط بسیار خوبی دارم. اما مترجم و مبلغی(در زبان عام، forwarder) که خالق اثر را از یاد برده و یا به هر برهانی نمیخواهد به یاد آورد(در زبان عام، فشارندهی گزینهی hide sender name)، او چه؟ تکلیف او چیست؟ او هم بیگناه است؛ تنها بیارزش است. اکنون شده همچون لنگهی ناقصی در شورهزار که وجودیت زبانِ اعلام وجودش از خاطر وجود کفّاش را بر سر نمیگذارد؛ معتقد است خود بوده که میخ را در کمر خود کوبانده. کفّاشِ از قضا متروک نشین اما، ممکن است هیچگاه آن لنگه را به یاد نیاورد. تنها شاید کمی دلش بسوزد، به حال فقدان قدرت خلقِ از آنِ خودِ لنگهی به لجن نشستهای که در بهترین حالت، خود موجود است.