مناظر، نیمی از مازندران و نیمی، گیلان.
استقراری طولانیتر در تهران، نشتارود، رامسر و فومن. سرپری کوتاهی در چالوس، شهسوار، رشت و ماسال. و در نهایت گذری تک ترمزی در قزوین، منجیل و ساوه.
استقراری طولانیتر در تهران، نشتارود، رامسر و فومن. سرپری کوتاهی در چالوس، شهسوار، رشت و ماسال. و در نهایت گذری تک ترمزی در قزوین، منجیل و ساوه.
چرا دور رویم، تا مادامی که حقیقت همین جاست؟ در واقع نمیدانستم خطوطم، در کنار ثبتهای حرکات لنزهایم، در گوشه کناری با فاصله از من، در حال ترجمه و ثبتاند. من بعضاً با مترجمان ارتباط بسیار خوبی دارم. اما مترجم و مبلغی(در زبان عام، forwarder) که خالق اثر را از یاد برده و یا به هر برهانی نمیخواهد به یاد آورد(در زبان عام، فشارندهی گزینهی hide sender name)، او چه؟ تکلیف او چیست؟ او هم بیگناه است؛ تنها بیارزش است. اکنون شده همچون لنگهی ناقصی در شورهزار که وجودیت زبانِ اعلام وجودش از خاطر وجود کفّاش را بر سر نمیگذارد؛ معتقد است خود بوده که میخ را در کمر خود کوبانده. کفّاشِ از قضا متروک نشین اما، ممکن است هیچگاه آن لنگه را به یاد نیاورد. تنها شاید کمی دلش بسوزد، به حال فقدان قدرت خلقِ از آنِ خودِ لنگهی به لجن نشستهای که در بهترین حالت، خود موجود است.
هیچگاه نتوانستم به شفافیتِ aadsig* توضیح دهم دلایل ذهنی عدم شکلگیری ارتباطاتی را که من یک سوی قضیهی آن ایستادهام؛ نه حتی برای خود. هیچگاه شانس قدم نهادن به حیطهی شفافیت را در این باره به خود نداده بودم چون، گمان میکردم که حتی تلاش برای کاشف به عمل آمدن هم در این باب، بیهودگی محض باشد. بنابراین تا توانستم، حاشیههای کدر و مبهم را برای تردد برگزیدم؛ از آن زمانی گرفته که قدرتی بهر تکلم نبود و تنها ایمای بیزاری، بدخلقی بود و غریبه ماندن، تا کنون که نهایتاً به جملهی «خوشم نمیآید!» ختم شده است. اما اخیراً دلایل مدفونِ در اعماق این عملکردهای اتخاذ شده، برایم چنان شفاف، ریشهای و قابل لمساند که پرداختن به آنان، جالب مینماید. ابداً نمیشود نام مرهم بر آن نهاد. بیش از آن به نمکی بر زخم مینماید. اما میتوان از این پس به واسطهی آن ترددهای تار حاشیهای را جهت دار کرد؛ و البته منطبق با منطق یک عقل سلیم.
I didn't have insistence to intellectualize that, but water not asked for, grants your wish!
پ.ن: تأثیر گذاریِ به خصوص، آن سکانس در اواسط سریال بود که شخصیت اصلی داستان، نتیجهی کسب شده را در قالب جملهی «برای داشتن یک گفتوگوی حقیقی، باید در یک سطح بود.» بیان کرد.
*«as a distance, spring is green»
I didn't have insistence to intellectualize that, but water not asked for, grants your wish!
پ.ن: تأثیر گذاریِ به خصوص، آن سکانس در اواسط سریال بود که شخصیت اصلی داستان، نتیجهی کسب شده را در قالب جملهی «برای داشتن یک گفتوگوی حقیقی، باید در یک سطح بود.» بیان کرد.
*«as a distance, spring is green»
ما بیقرار در حال، دشمن گذشته و محروم از آینده، کاملاً شبیه کسانی بودیم که عدالت یا کینهی بشری آنان را در پشت میلههای آهنی زندانی میسازد. سرانجام، یگانه راه فرار از این تعطیلات تحمل ناپذیر این بود که قطارها را دوباره در خیالمان به راه اندازیم و ساعتها را با ضربات مکرر زندگی که با لجاجت خاموش بود آکنده سازیم. اما اگر این تبعید بود، در اکثر موارد، تبعید در خانهی خویشتن بود.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
نومیدیشان آنان را از وحشت نجات میداد و بدبختیشان رستگاری میآورد. مثلاً اگر یکی از آنها قربانی طاعون میشد، تقریباً همیشه پیش از این بود که مجال توجه به آن را داشته باشد. از آن گفتوگوی دراز درونی که با شبحی داشت، ناگهان بیرون کشیده میشد و بیهیچ واسطهای در ژرفترین سکوتهای روی زمین فرو میرفت. وقت هیچکاری را پیدا نمیکرد.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
Lorn
هیچگاه نتوانستم به شفافیتِ aadsig* توضیح دهم دلایل ذهنی عدم شکلگیری ارتباطاتی را که من یک سوی قضیهی آن ایستادهام؛ نه حتی برای خود. هیچگاه شانس قدم نهادن به حیطهی شفافیت را در این باره به خود نداده بودم چون، گمان میکردم که حتی تلاش برای کاشف به عمل آمدن…
مردم همانطوری زندگی میکنند که عادت کردهاند. حتی اگر سعی کنی تغییر کنی باز هم، باز میگردی به آنجا که ذهن و قلبت، به یاد میآورند. من هم همینطورم. اهمیتی ندارد به چه میزان تلاش کنم؛ باز هم باز میگردم.
Fear is the mind-killer. Fear is the little death that brings obliterations. And I'll face my fear and I'll permit it to pass over me and through me. And when it has gone past... I will turn the inner eye and see its path. And where the fear has gone, there will be nothing. Only I will remain.
Dune(2021)
Dune(2021)
The mystery of life isn't a problem to solve, but a reality to experience. A process that cannot be understood by stopping it. We must move with the flow of the process. We must join it. We must flow with it.
Dune(2021)
Dune(2021)
میگوید، ایرادی ندارد. عدهای دیگر هم همچون تو؛ چه کسی متهمشان میسازد؟
اما کاش نه حتی ذرهای از ناتوان بودنش برای بیان همین گفتهها در مقابل بت مردنیِ زندگیاش، آگاه نبودم. کاش تا به حال لال شدنش را مقابل او ندیده بودم. اما دیدهام. دیگر میشناسم و بهای این شناخت هم با توجه به چندین روز آوارگی ما بین کوچهها و خیابانهای فاسد از حال و گذشتهی نه چندان نزدیکِ بین فضای سبز و کتابخانه، ایکس-وای کروموزومهای هرزِ پراکنده در سطح شهر، دوناتهای بزرگ و روغنی پیچیده شده در پلاستیک به جای وعدههای غذاییِ قنادی در مسیر، شیفتهای اشتباه کتابخانه و پس از بسته شدن زود هنگامش آوارگی مجدد، و احساسات از هم گسیخته، نامستقل، و وحشتناکِ اشتباه و گناه، به نسبت گزاف بوده است. حماقت محض است اگر فراموش کنم. اما دیگر بیش از این دور هم نمیتوانم شد. نزدیک میشوم، با آگاهی از رنجی که دندان تیز کرده، چشم انتظار در بر گرفتنم نشسته است. همهچیز، با گذشت زمان، غیرقابل هضمتر و عظیمتر از آنچه در لحظه بوده به نظر میرسد. ناروایی محض است اگر گمان برده شود سیر خطی زمان، توان پخش کردن گَرد فراموشی و محو شدگی را دارد. هر چه سریعتر از آن فاصله بگیری، پر شتابتر از پیات میدود. با دامانی لبریز از دردهای آماس کردهای که پشت سر رها کردهای و حتی شاید به خوبی تجربهشان کردهای و آنچه را که باید، از لا به لای خوشههایشان بیرون کشیدهای. با این وجود، همچنان تعقیبت میکنند. در نقطهای از زمان، به ناگاه در مییابی، که اهمیتی ندارد اگر هر چه در توان داشتی را به گونهی بینقصی انجام دادهای، دردهایت باز هم از پیات میدوند. بیوقفه، سالخورده و خشمگین.
از چیزی گریخته و به چیزی دیگر رو میآورم. دیگری بیخطرتر از دیگری نیست؛ اما از تکرار فاصله دارد. هرگاه خسته از تکرارم، خود را در میان جادههای منتهی به خارج از محدودهی شهر مییابم. با کوله پشتیای پر میروم به قصد شکستنها؛ شکستن عادات، افکار، تصورات، و پیشفرضیات. قصدی فرعیست، و البته موفقیت آمیز. با صرف انرژیِ کمی، اجابت میشود. حتی اگر انگیزهی اولیهی رهسپاری، جبر باشد و بیارادگی و ناخواهی.
اما کاش نه حتی ذرهای از ناتوان بودنش برای بیان همین گفتهها در مقابل بت مردنیِ زندگیاش، آگاه نبودم. کاش تا به حال لال شدنش را مقابل او ندیده بودم. اما دیدهام. دیگر میشناسم و بهای این شناخت هم با توجه به چندین روز آوارگی ما بین کوچهها و خیابانهای فاسد از حال و گذشتهی نه چندان نزدیکِ بین فضای سبز و کتابخانه، ایکس-وای کروموزومهای هرزِ پراکنده در سطح شهر، دوناتهای بزرگ و روغنی پیچیده شده در پلاستیک به جای وعدههای غذاییِ قنادی در مسیر، شیفتهای اشتباه کتابخانه و پس از بسته شدن زود هنگامش آوارگی مجدد، و احساسات از هم گسیخته، نامستقل، و وحشتناکِ اشتباه و گناه، به نسبت گزاف بوده است. حماقت محض است اگر فراموش کنم. اما دیگر بیش از این دور هم نمیتوانم شد. نزدیک میشوم، با آگاهی از رنجی که دندان تیز کرده، چشم انتظار در بر گرفتنم نشسته است. همهچیز، با گذشت زمان، غیرقابل هضمتر و عظیمتر از آنچه در لحظه بوده به نظر میرسد. ناروایی محض است اگر گمان برده شود سیر خطی زمان، توان پخش کردن گَرد فراموشی و محو شدگی را دارد. هر چه سریعتر از آن فاصله بگیری، پر شتابتر از پیات میدود. با دامانی لبریز از دردهای آماس کردهای که پشت سر رها کردهای و حتی شاید به خوبی تجربهشان کردهای و آنچه را که باید، از لا به لای خوشههایشان بیرون کشیدهای. با این وجود، همچنان تعقیبت میکنند. در نقطهای از زمان، به ناگاه در مییابی، که اهمیتی ندارد اگر هر چه در توان داشتی را به گونهی بینقصی انجام دادهای، دردهایت باز هم از پیات میدوند. بیوقفه، سالخورده و خشمگین.
از چیزی گریخته و به چیزی دیگر رو میآورم. دیگری بیخطرتر از دیگری نیست؛ اما از تکرار فاصله دارد. هرگاه خسته از تکرارم، خود را در میان جادههای منتهی به خارج از محدودهی شهر مییابم. با کوله پشتیای پر میروم به قصد شکستنها؛ شکستن عادات، افکار، تصورات، و پیشفرضیات. قصدی فرعیست، و البته موفقیت آمیز. با صرف انرژیِ کمی، اجابت میشود. حتی اگر انگیزهی اولیهی رهسپاری، جبر باشد و بیارادگی و ناخواهی.
I'm a master of speaking silently, all my life I've spoken silently, and I've lived through entire tragedies in silence.
Fyodor Dostoevsky, The Meek One
Fyodor Dostoevsky, The Meek One
سفری دیگر، در پایان جادههایش، برایم در اواسط خویش است. زنده است و به سختی نفس میکشد. آشنا است و اشتباه، و به سختی نفس میگیرد، از من. وارد خانهای میشوم که از روی ظاهر پیکرهی در، نبایدی و شوم است. وارد که میشوم، عجیبترین اتفاقی که میتوانستم نظارهگر باشم را به چشم میبینم. گویی سالها، در انتظارم بودهاند. نام مرا که بر زبان میرانند از پی آن اشک در کاسهی چشمانشان میجوشد و جریانی از معده تا سینهی منتهی به حلقشان را میسوزاند. به سختی نفس میکشم و آرامم. دیوارهای خانه، آینهام میشوند. آینهی روح پاک و شادی که دیگر برای همیشه زدوده شده. برای فرار از این روزها پا گذاشتهام به اتاقی اشتباه و حال بیش از دوازده ساعت تمام، خود را از رنج فیزیکی حفظ کردهام. هرچه نباشد فرق، فرق دمای کوهستان است و کویر؛ اما باز هم رگههای درد را در لا به لای مغز میپالم و، میجویم. طبیعتش است. دوازده ساعت تمام، از جای ناشناختهای دویده تا جای ناشناختهی دیگری برای حفظ جان دیگری و یا شاید هم، حفظ آسایش از دست رفتهی خویش. در انتها سر را که از تلی ماسهای برمیدارم، مرطوب است و رنجور.
یک سفر دیگر را هم که در لیست کاغذی سفرهای این سال خط بزنم و همچون آبی، به ظرف در جای دیگری بازگردم و این چرخه را ادامه دهم، چیزی تغییر نخواهد کرد. باز هم چهار دیواریای دیگر خواهد بود و من، که دستی تلاش دارد از آن بیرون شود و دستی دیگر همراه با زجه نیازش را به آن مکان با چنگ زدن به کف اتاق نشان میدهد؛ باز هم من، و تمام عقبگردهایی که برای نشان خلوص احترام به خاطرات صورت میگیرند، و نه اتفاقات. چرخه ادامه دارد و در این جادههای به پایان رسیدنی، دیگر حتی من هم، من نیستم.
یک سفر دیگر را هم که در لیست کاغذی سفرهای این سال خط بزنم و همچون آبی، به ظرف در جای دیگری بازگردم و این چرخه را ادامه دهم، چیزی تغییر نخواهد کرد. باز هم چهار دیواریای دیگر خواهد بود و من، که دستی تلاش دارد از آن بیرون شود و دستی دیگر همراه با زجه نیازش را به آن مکان با چنگ زدن به کف اتاق نشان میدهد؛ باز هم من، و تمام عقبگردهایی که برای نشان خلوص احترام به خاطرات صورت میگیرند، و نه اتفاقات. چرخه ادامه دارد و در این جادههای به پایان رسیدنی، دیگر حتی من هم، من نیستم.
این محیط، باری دیگر کلمات را از چنگال ذهنم ربوده، به دندان گرفته، و زیر آروارههایش خرد میکند. مجابت میکند در سکوت، با مغزی بیحس و کرخت از شدت فریاد و تقلا، تنها با تماشا از پس محفظهی شیشهای بی منفذی، ادامه دهی، همچنان بیاراده باشی، و هر آنچه مربوط به نحوه و چرایی زندگیات بوده را، از یاد ببری، حتی خودت را، چشمهایت را، و یا مشتهای گره کردهات را که یک لایه از پوست نازک را، با نهایت عجز در میان خود میفشارند. ممکن است درگیر امید پوسیدهی غوطهوری، جای گرفته در میان چربی مذاب چشمهای دیگری شوی و نتوانی تشخیص دهی اشباحاند و یا تجسمی از انسان. ممکن است مغروق در میان لبخندی فشرده ما بین لبهایی، شومی بخت را از یاد ببری، هر چند کوتاه، هر چند کم جان، و پس از آن پرتاب شوی و بازگردی به میان حقایق تیره. زیر آروارهها. در نزدیکی کلمات تکهتکهات. و آرزو میکردی که کاش هیچگاه، پایت را از آن بیرون نگذاشته بودی. جمجمه حول محور نخاع تاب میخورد، زانوان از شدت ناتمیزی میلرزند. و دیگر نمیتوانی بشوری. بیانتهاست. کثافتهای جرمگرفته بیانتهاست، و تو را، رفته رفته، در خود حل میکنند و میبلعند. پیوسته و به آرامی. به گونهای که حتی، متوجه هم نشوی، که به یکی از همان کثافتها تبدیل گشتهای.
وحشتزده خیز برمیدارم و باز هم، در تلاطم باقی میمانم. قطرات، داغ و شور، میچکند اما، ماهیتشان را نمیدانم. تکههای خشک شدهی مغز، هر کدام گوشهای از جمجمه افتادهاند و مایع هشدار دهندهی از هم گسیختهی در برگیرندهشان، نبض میزند. به خوبی به یاد میآورم. نگاهم به شلواری که بر سطح جای خالی، باقی مانده، بر میخورد. عذاب، خود را به مولکولهای در حال حرکتِ در رگهایم میچسباند. نمیدانم چطور اما شمارهای میگیرم و، در انتظار اتصال، میشوم شنوای کوتاهی از بوقهای کوتاه و طولانی پشت خط که بر خارش آتشبار مغزم، سوخت میشوند. به خوبی به یاد میآورم، موقعیتی را که میدانستم در اثنای کابوسی در حال دستوپا زدنم و با اینحال که پیچیده از درد، دردی قدرتمند درونم هوار میکشید، میلی حقیقی برای تسکینش در خود نمییافتم. با یادآوری جملهای که در فاصلهی نه چندان دوری، زمزمهام بود، آرام گرفتم. که اینها بهانههایی هستند که به طور خودآگاه و یا ناخودآگاه، میتراشم برای جمعآوری دلایل تکمیلیِ حفظ ظواهر زجر، و چهاردستوپایی چسبیدن به آنهایی که سکوت چشمهایم را در هم شکنند و مسئولیت آن را هم بر عهده گیرند. اکنون میفهمم که در جستجوی گردن قربانیای هستم برای پیچاندن طنابِ همین تعهدِ ثقیل و در عینحال سبک، به دورش. هرچه هم با ضخامت تر، بهتر. در گذشته هم. اکنون هم. شب آخرش را در همان شب، به تصویر کشیدم. همانطور که میتوانم شب آخر دیگری را ببینم. و سوالی تکراری که بلافاصله خود را در دهانهای بسته جای میدهد و در هزارتوهای بن بست مجاری، جاری میشود، به گوش میرسد: بعدش چه؟ هیچ انسانی نیست که با شنیدن خبر رخداد مرگ دیگری، با لرز سرش را به سوی خاطرات مشترک خود با او، بازنگرداند. هرچه لحظات باقیمانده در ذهنش، بیش، سوگش بیشتر و عمیقتر. هیچ انسانی، ذرهای برای مرگ شخصی دیگر که برایش ناشناخته است، و یا به عبارتی بهتر، هیچ خاطرهای از او ندارد، غم را حس نخواهد کرد. خیانت بشری به اشکال ریز و درشتی دارای مدرک است و در عین حال، بسیار انکارپذیر و نچسب. همچون این لحظات، هنگامی که شخصی در حال نزع در بستر افتاده باشد، سرهای با لرز بازگشته، به سوی خاطرات باقیماندهشان میدوند، اگر لطفی بوده، محو میشود، و اگر خصمی بوده، برجسته. در مواردی هم بلعکس. گهوارهی همدردی خویش میشوند و پس از مرگ هم، آنها نیستند، کسانی که چیزی را از دست دادهاند. نه حتی ارزشی، و نه حتی، فکری را.