Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
زندگی آدمی‌زاد سرشار است از اتفاقات غیرقابل انتظار و پیش‌بینی، پایانی، و در نتیجه ناخوشایند. غالب این نژاد برای فرار از غموم ناشی از این حوادث، فراموشی می‌گیرند، از حقیقت فاصله می‌گیرند، و از تعمیم قوانین جهان شمول زندگیِ آدمی‌زادی، طفره می‌روند. این اکثریت در واقع، آنقدر ها هم که می‌خواهند نشان دهند، به آنچه که می‌گویند هم، فکر نمی‌کنند، فادار نیستند و اهمیت نمی‌دهند. تنها می‌خواهند به سوی رسالت ذهنی خود، که دروغ گفتن و فراموشی است، به طور مداوم در حرکت باشند. قیدهایی از قبیلِ «تا ابد، هیچ‌گاه، برای همیشه، هر لحظه، دفعه‌ی بعد، [هر واحد زمانی‌ای در آینده]،...» که به جملاتی از قبیلِ «دوستت خواهم داشت، کنارت خواهم بود، یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد، رهایت نخواهم کرد، خواهم بود، خواهی بود، خواهد بود،...» می‌چسبند، ترکیب فرمولاسیون تکراری این معجون‌های دروغ و فراموشی مورد استفاده‌شان است. اگر هر جمله‌ای خارج از این چهارچوب را بشنوند، از مسیر خارج شده و بر هم می‌ریزند. چهره‌شان از مواجهه با حقیقت جمع می‌شود و گوش‌هایشان را با درد می‌پوشانند و به سرعت از آن فاصله می‌گیرند. بی‌قضاوت، غم‌انگیزند.
+چرا با وجود اینکه می‌توانی شانه‌هایت را از زیر فشار بارهای مضاعفت روی شانه‌های دیگری‌ای که حاضر است کارهایت را با میل خود انجام دهد و پیگیری کند، سبک کنی(درست همچون کاری که من کرده‌ام.)، سگ‌دو زدن را انتخاب می‌کنی؟
-هر انتخابی، هزینه‌ی مختص خود را دارد. هیچ‌کس، هیچ‌گاه، در صورت فقدان منفعت خود، مایل نیست کاری را برای تو انجام دهد. در ازای هزینه‌اش هم ممکن است مطلقاً به صورت فیزیکی، بدنت در حال سگ‌دو زدن نباشد، اما اطمینان داشته باش که ذهن و روانت به جایش در حال جبران کردنند. و باور کن، اگر روزی شانسی برای ملاقات با خودت در خلوتی وجود داشته باشد، و قادر به دیدنش باشی، تکه‌ای از وجودت وجود نخواهد داشت که بشناسی‌اش.
+نمی‌دانم از چه می‌گویی. تو همیشه به سخت زیستن علاقه‌مند بوده‌ای.
O Children
Nick Cave & The Bad Seeds
نیمه سالم؛ در جاده.
Five Hundred Miles
Justin Timberlake, Carey Mulligan & Stark Sands
Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home

Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from home

Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way.
Rhineland (Heartland)
Beirut
Life, life is all right on the Rhine.
No, but I know, but I know.
I would have nowhere to go.
No, but there's nowhere to go, to go.
یقین و اطمینان در آنجا بود، در کارهای روزمره. مابقی به رشته‌ها و به حرکات نامفهومی بسته بود که نمی‌شد به آن‌ها تکیه کرد. اساس این بود که انسان کار خود را به نحو احسن انجام دهد.

طاعون، آلبر کامو، ترجمه‌ی رضا سید حسینی
مناظر، نیمی از مازندران و نیمی، گیلان.
استقراری طولانی‌تر در تهران، نشتارود، رامسر و فومن. سرپری کوتاهی در چالوس، شهسوار، رشت و ماسال. و در نهایت گذری تک ترمزی در قزوین، منجیل و ساوه.
چرا دور رویم، تا مادامی که حقیقت همین جاست؟ در واقع نمی‌دانستم خطوطم، در کنار ثبت‌های حرکات لنزهایم، در گوشه کناری با فاصله از من، در حال ترجمه‌ و ثبت‌اند. من بعضاً با مترجمان ارتباط بسیار خوبی دارم. اما مترجم و مبلغی(در زبان عام، forwarder) که خالق اثر را از یاد برده و یا به هر برهانی نمی‌خواهد به یاد آورد(در زبان عام، فشارنده‌ی گزینه‌ی hide sender name)، او چه؟ تکلیف او چیست؟ او هم بی‌گناه است؛ تنها بی‌ارزش است. اکنون شده همچون لنگه‌ی ناقصی در شوره‌زار که وجودیت زبانِ اعلام وجودش از خاطر وجود کفّاش را بر سر نمی‌گذارد؛ معتقد است خود بوده که میخ را در کمر خود کوبانده. کفّاشِ از قضا متروک نشین اما، ممکن است هیچ‌گاه آن لنگه را به یاد نیاورد. تنها شاید کمی دلش بسوزد، به حال فقدان قدرت خلقِ از آنِ خودِ لنگه‌ی به لجن نشسته‌ای که در بهترین حالت، خود موجود است.
هیچ‌گاه نتوانستم به شفافیتِ aadsig* توضیح دهم دلایل ذهنی عدم شکل‌گیری ارتباطاتی را که من یک سوی قضیه‌ی آن ایستاده‌ام؛ نه حتی برای خود. هیچ‌گاه شانس قدم نهادن به حیطه‌ی شفافیت را در این باره به خود نداده بودم چون، گمان می‌کردم که حتی تلاش برای کاشف به عمل آمدن هم در این باب، بیهودگی محض باشد. بنابراین تا توانستم، حاشیه‌های کدر و مبهم را برای تردد برگزیدم؛ از آن زمانی گرفته که قدرتی بهر تکلم نبود و تنها ایمای بیزاری، بدخلقی بود و غریبه ماندن، تا کنون که نهایتاً به جمله‌ی «خوشم نمی‌آید!» ختم شده است. اما اخیراً دلایل مدفونِ در اعماق این عملکردهای اتخاذ شده، برایم چنان شفاف، ریشه‌ای و قابل لمس‌اند که پرداختن به آنان، جالب می‌نماید. ابداً نمی‌شود نام مرهم بر آن نهاد. بیش از آن به نمکی بر زخم می‌نماید. اما می‌توان از این پس به واسطه‌ی آن ترددهای تار حاشیه‌ای را جهت دار کرد؛ و البته منطبق با منطق یک عقل سلیم.
I didn't have insistence to intellectualize that, but water not asked for, grants your wish!

پ.ن: تأثیر گذاریِ به خصوص، آن سکانس در اواسط سریال بود که شخصیت اصلی داستان، نتیجه‌ی کسب شده را در قالب جمله‌ی «برای داشتن یک گفت‌وگوی حقیقی، باید در یک سطح بود.» بیان کرد.

*«as a distance, spring is green»
ما بی‌قرار در حال، دشمن گذشته و محروم از آینده، کاملاً شبیه کسانی بودیم که عدالت یا کینه‌ی بشری آنان را در پشت میله‌های آهنی زندانی می‌سازد. سرانجام، یگانه راه فرار از این تعطیلات تحمل ناپذیر این بود که قطارها را دوباره در خیال‌مان به راه اندازیم و ساعت‌ها را با ضربات مکرر زندگی که با لجاجت خاموش بود آکنده سازیم. اما اگر این تبعید بود، در اکثر موارد، تبعید در خانه‌ی خویشتن بود.

طاعون، آلبر کامو
نومیدی‌شان آنان را از وحشت نجات می‌داد و بدبختی‌شان رستگاری می‌آورد. مثلاً اگر یکی از آن‌ها قربانی طاعون می‌شد، تقریباً همیشه پیش از این بود که مجال توجه به آن را داشته باشد. از آن گفت‌وگوی دراز درونی که با شبحی داشت، ناگهان بیرون کشیده می‌شد و بی‌هیچ واسطه‌ای در ژرف‌ترین سکوت‌های روی زمین فرو می‌رفت. وقت هیچ‌کاری را پیدا نمی‌کرد.

طاعون، آلبر کامو
Lorn
هیچ‌گاه نتوانستم به شفافیتِ aadsig* توضیح دهم دلایل ذهنی عدم شکل‌گیری ارتباطاتی را که من یک سوی قضیه‌ی آن ایستاده‌ام؛ نه حتی برای خود. هیچ‌گاه شانس قدم نهادن به حیطه‌ی شفافیت را در این باره به خود نداده بودم چون، گمان می‌کردم که حتی تلاش برای کاشف به عمل آمدن…
مردم همان‌طوری زندگی می‌کنند که عادت کرده‌اند. حتی اگر سعی کنی تغییر کنی باز هم، باز می‌گردی به آنجا که ذهن و قلبت، به یاد می‌آورند. من هم همینطورم. اهمیتی ندارد به چه میزان تلاش کنم؛ باز هم باز می‌گردم.
Fear is the mind-killer. Fear is the little death that brings obliterations. And I'll face my fear and I'll permit it to pass over me and through me. And when it has gone past... I will turn the inner eye and see its path. And where the fear has gone, there will be nothing. Only I will remain.

Dune(2021)