Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
وحشت‌زده خیز برمی‌دارم و باز هم، در تلاطم باقی می‌مانم. قطرات، داغ و شور، می‌چکند اما، ماهیتشان را نمی‌دانم. تکه‌های خشک شده‌ی مغز، هر کدام گوشه‌ای از جمجمه افتاده‌اند و مایع هشدار دهنده‌ی از هم گسیخته‌‌ی در برگیرند‌ه‌شان، نبض می‌زند. به خوبی به یاد می‌آورم. نگاهم به شلواری که بر سطح جای خالی، باقی مانده، بر می‌خورد. عذاب، خود را به مولکول‌های در حال حرکتِ در رگ‌هایم می‌چسباند. نمی‌دانم چطور اما شماره‌ای می‌گیرم و، در انتظار اتصال، می‌شوم شنوای کوتاهی از بوق‌های کوتاه و طولانی پشت خط که بر خارش آتش‌بار مغزم، سوخت می‌شوند. به خوبی به یاد می‌آورم، موقعیتی را که می‌دانستم در اثنای کابوسی در حال دست‌وپا زدنم و با این‌حال که پیچیده از درد، دردی قدرتمند درونم هوار می‌کشید، میلی حقیقی برای تسکینش در خود نمی‌یافتم. با یادآوری جمله‌ای که در فاصله‌ی نه چندان دوری، زمزمه‌ام بود، آرام گرفتم. که این‌ها بهانه‌هایی هستند که به طور خودآگاه و یا ناخودآگاه، می‌تراشم برای جمع‌آوری دلایل تکمیلیِ حفظ ظواهر زجر، و چهاردست‌وپایی چسبیدن به آن‌هایی که سکوت چشم‌هایم را در هم شکنند و مسئولیت آن را هم بر عهده گیرند. اکنون می‌فهمم که در جستجوی گردن قربانی‌ای هستم برای پیچاندن طنابِ همین تعهدِ ثقیل و در عین‌حال سبک، به دورش. هرچه هم با ضخامت تر، بهتر. در گذشته هم. اکنون هم. شب آخرش را در همان شب، به تصویر کشیدم. همانطور که می‌توانم شب آخر دیگری را ببینم. و سوالی تکراری که بلافاصله خود را در دهان‌های بسته جای می‌دهد و در هزارتوهای بن بست مجاری، جاری می‌شود، به گوش‌ می‌رسد: بعدش چه؟ هیچ انسانی نیست که با شنیدن خبر رخداد مرگ دیگری، با لرز سرش را به سوی خاطرات مشترک خود با او، بازنگرداند. هرچه لحظات باقی‌مانده در ذهنش، بیش، سوگش بیشتر و عمیق‌تر. هیچ انسانی، ذره‌ای برای مرگ شخصی دیگر که برایش ناشناخته است، و یا به عبارتی بهتر، هیچ خاطره‌ای از او ندارد، غم را حس نخواهد کرد. خیانت بشری به اشکال ریز و درشتی دارای مدرک است و در عین حال، بسیار انکارپذیر و نچسب. همچون این لحظات، هنگامی که شخصی در حال نزع در بستر افتاده باشد، سرهای با لرز بازگشته، به سوی خاطرات باقی‌مانده‌شان می‌دوند، اگر لطفی بوده، محو می‌شود، و اگر خصمی بوده، برجسته. در مواردی هم بلعکس. گهواره‌ی همدردی خویش می‌شوند و پس از مرگ هم، آن‌ها نیستند، کسانی که چیزی را از دست داده‌اند. نه حتی ارزشی، و نه حتی، فکری را.
Zweites Gesicht
Eisblume
Die anderen sehen dich nicht
Weit weg vom Sonnenlicht
In deinem dunklen Raum
Siehst du dich kaum
Egal wie laut du sprichst
Ste hören dich nicht
Aber du fühlst deine Kraft
Denn sie sammelt sich
Bist unter neuen Freunden aufgewacht
Deine Nacht ist vorber

Es kommt deine Zeit
Du bist bereit
Es zieht dich ins Licht
Aus der Dunkelheit
Flieg meilenweit
Sonst fällst du ins Nichst
Und es scheint nie ein Licht
Auf dein zweites Gesicht

Wie aus dunkler See
Wie aus schwarzem Schnee
Stiegen böse Geister empor
Und deine Welt erfror
Doch du veränderst dich
Deine Augen öffnen sich
Dein Weg ist nicht mehr weit
Erlöse dich für alle Zeit
Bist unter neuer Sonne aufgewacht
Deine Nacht ist vorbei.
به گمانم دیگر حتی بالاجبار هم که شده، در هر وقت و بی‌وقتی که وقت گیر بیاورم، دوری از اهمال کاری و نشستن پشت میز، به یکی از عاداتم تبدیل شده. دیگر به طور عادت‌گونه‌ و بیمارگونه‌ای، حتی در خواب هم نتایج اهمال‌کاری را روی پرده‌ی پوشیده شده از یک لایه مویرگ خونیِ چشمان بسته‌ام، با شفافیت هرچه تمام‌تر نظاره می‌کنم. هرچند که هم‌اکنون هم در میان همان‌ها زنده‌ام و نفس می‌کشم. به "شی" شباهت یافته‌ام. شبی که دستش زیر فشار اهرمی آهنین خرد شد، با دست چپ مدادش را در دست گرفت و کتابش را مقابلش گذاشت. شبی که هیچ امیدی به فردایش نداشت هم، همان کار را تکرار کرد. او راه دیگری نداشت. یا باید ادامه می‌داد، و یا برای همیشه متوقف می‌شد؛ همچون من.
مغزم آنقدر همچون موتور می‌جنبد و می‌چرخد تا در نهایت بوی سوختگی تا دم حلقم را فرا می‌گیرد. جایگزین ‌هایم طبق معمول به بن‌بست رسیده‌اند. ته سوراخی را می‌بندم و نشتی از جایی دیگر سر می‌رسد. نه به نوبت. نه مجال‌دهنده. اینجاست که با وجودِ وجودیتِ مقدسِ این نشتی‌های دردناک، که باعث نوشتنم شده‌اند، کمتر احمقی حاضر می‌شود و یا می‌تواند که سراغ کلمات را بگیرد و بخواهد که بنویسد. کمی زاویه‌ام را که دست‌کاری کنم و فاصله بگیرم اما، ماهیچه‌های مژگانی متصل به عدسی‌ام منبسط‌تر می‌شوند، و در نتیجه، انرژی دیگر صرف نگاه و تفسیر بیهوده و بیش از حد، حتی برای جمع‌آوری ارزش‌هایی برای ادامه دادن، نمی‌شود. در عوض ذخیره می‌شود برای ساخت و ساز. ساخت و ساز جایگزین‌های جدید، چگونگی پر کردن و ملات گرفتنِ نقاط کور اساسی، و راه‌ها. راه‌ها بسیار مهمند. راه‌هایی متناسب با تصمیمات احتمالی اتخاذ شده در زمان‌های بحران.
به نظر می‌رسد که لذت در ناحیه‌ی مرز میان بی‌حوصلگی و اضطراب قرار داشته باشد، هنگامی که چالش‌ها دقیقاً با توانایی شخص برای انجام اقدامات در تعادل هستند.

میخالی چیکزنتمیخالی
I've always been able to keep myself distant. Divorce myself from feelings. But look, you see, body's betraying me. Interesting, yes, emotions. The grit on the lens, the fly in the ointment.

Sherlock Holmes
"رستگاری روح" به جای سلامت انسان؛ به عبارت دیگر، چرخه‌ی دیوانه‌وار بین تشنج‌های طلب مغفرت و حمله‌های عصبی رستگاری! مفهوم "گناه" به همراه ابزارهای شکنجه‌ی مربوط به آن، مفهوم "اراده‌ی آزاد" که برای گیج کردن غرایز اختراع شده تا عدم اعتماد به غرایز را به عنوان طبیعت دوم انسان جلوه دهد! مفهوم "ايثار" و انسان "از خود گذشته" که نشانه‌ی برجسته‌ی انحطاط است؛ شیفته مجروحان شدن، این که دیگر «توانایی» شناخت برتری‌های خود را نداشته باشیم، تخریب خودمان که به صورت کلی به نشانه‌ای از ارزش تبدیل شده است، نشانه ای از "وظیفه"، از "تقدس" و وجود "الوهیت" در انسان! سرانجام، ترسناک‌تر از همه، در مفهوم «انسان خوب» که در کنار همه‌ی چیزهای ضعیف، بیمارگونه و پرورش نیافته که از خودشان رنج می‌برند و «همه‌ی چیزهایی که شایسته است هلاک شوند» قرار بگیرد؛ خط کشیدن بر روی قانون «گزینش طبیعی»، یک ایده‌آل که به دلیل مخالفت با انسان پرافتخار و به خوبی پرورش یافته ایجاد شده است؛ برای مخالفت با انسانی که بله می‌گوید، انسانی که بسیار از آینده‌ی خودش اطمینان دارد، کسی که آینده را تضمین می‌کند. این انسان که از این به بعد انسان «شرور» نامیده می‌شود و مردم تا به حال به همۀ این چیزها به عنوان «اخلاقیات» اعتقاد داشتند!... هر کس معروف نیست را پایمال کنید!

این است انسان، ف.نیچه
«I asked you for one more miracle. I asked you to stop being dead.»
«I heard you.»

Sherlock S03 E01
«The game is over.»
«The game is never over. But there may be some new players now. That's OK, the east wind takes us all in the end.»
«What's that?»
«It's a story my brother told me when we were kids. The East Wind is a terrifying force that lays waste to all in its path. It seeks out the unworthy and plucks them from the earth. That was generally me.»

Sherlock S03 E03
Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
از متن:

آن‌ها که مدعی "فرهنگ" باشند خردشده‌ترین و تحقیرشده‌ترین بدن‌های خاورمیانه را به‌عنوان هم‌طبقه و هم‌سرنوشت پذیرا می‌شوند و به رزمیدن دوشادوش آن‌ها علیه ستم، افتخار می‌کنند. بی‌فرهنگ‌ترین و جاهل‌ترین‌ها نیز، با دهان‌های کف‌کرده‌ از شیهه‌‌های نژادپرستانه، همین بدن‌ها را سیبلِ حملات حقیرانه‌ی خود می‌کنند تا بچه‌پولدارهای ایران‌زمین با خیال آسوده از بابت "کارگر علیه کارگر" به مکیدن خون همه‌ی کارگران ادامه دهند. به همین تصاویر نگاه کردید؟ این‌ها "هم‌‌وطنان" ما هستند که به رذیلانه‌ترین رفتار ممکن با مفلوک‌ترینِ کارگرانِ ایران افتخار می‌کنند. دنبال فیلم‌های ژانر وحشت نگردید. به عادی‌سازی شدن از این توحش در میان هم‌وطنان‌تان نگاه کنید؛ امیدواریم که با دیدن‌شان شرمنده شوید/شویم. "شرم احساسی انقلابی است".

https://shorturl.at/rqRTn

#مهاجران_افغانستانی #مهاجرستیزی #افغانستانی_ستیزی #نژادپرستی #علیه_نژادپرستی #راسیسم #طبقه_کارگر #طبقه_کارگر_ایران #اتحاد_ستمدیدگان #مبارزه_طبقاتی


@Blackfishvoice1
بیش از دویست و ده دقیقه‌ای از بستن بار سفر و راهی شدنش نمی‌گذشت که لبه‌ی تیز تیغ دلتنگی و تازگی، کف پاهایش را برید، دست‌هایش برای بالا کشیدنش دست جنباندند و تلگراف‌هایی را جای گرفته در میان پنج تکه عکس، به دستم رساندند. می‌گفت که جاده‌ها، نامتناهی‌تر از آنچه همیشه هستند، می‌نمایند، او را می‌شناسند و به همین سبب، در حال بلعیده شدن به واسطه‌شان است؛ در مقابل، دشنه‌ی به سخره گیری را از غلاف آزاد کرده و توصیه کردم به حرکت ادامه دهد؛ و در عین‌حال سایه‌ی کدر خود را که همچون کیسه‌ی برنج نخ‌نمایی، پشت تیغه‌ی صیقل داده شده مخفی شده بود، بر پرتوی انعکاس آن می‌دیدم. دشنه، قابلیت به سخره گیری مرا ندارد. در مقابلِ من، تنها من پیروز است و این من، پرده را بر روی ماه می‌کشد تا قابلیت تمیز دادنم را از خویش، باری دیگر و برای مدتی طولانی‌تر، سلب کند.
«حال که نظام عالم به دست مرگ نهاده شده‌ است، شاید به نفع خداوند است که مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسمانی که او در آن خاموش نشسته است، با همه‌ی نیروهایشان با مرگ مبارزه کنند.»
«بلی، من می‌توانم بفهمم. اما پیروزی‌های شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!»
«می‌دانم، همیشه! اما این دلیل نمی‌شود که ما دست از مبارزه برداریم.»
«نه، دلیل نمی‌شود. اما دارم فکر می‌کنم در آن صورت این طاعون برای شما چه می‌تواند باشد؟»
«بلی. یک شکست بی‌پایان.»
«این چیزها را که به شما یاد داده است دکتر؟»
«بدبختی!»

طاعون، آلبر کامو
Lorn
بدبختی
در اثنای بدبختی است که انسان به واقعیت خو می‌گیرد، یعنی به سکوت.
می‌خواهم در تمام روزهایم باران ببارد. می‌خواهم در حوالی ساعت چهار و پنجاه دقیقه‌ی بامداد، از حدت رعب‌آور بودن صدایش که مدام بر سقف خانه و پنجره‌ها می‌ریزد، از میان رؤیا و کابوس برخیزم، پرده را به کناری برانم، و ساعاتی طولانی را صرف خیره شدن به حرکات کششی برگ‌های پررنگ و زنده‌ی باغچه‌ی بلند پشت پنجره کنم؛ و پس از آن، با برداشتن تنها یک ژاکت، لنگه‌های بزرگ درب خروجی فلزی حیاط را پشت سر به هم برسانم و نیندیشم به میزان احتمال دوباره بازگشتنم. خیابان‌های سراشیبی سرشار از کوچک-آبرفت‌ها را بالا و پایین بروم و هر از چندگاهی انگشتانم را با ضربه‌ای ملایم بر شاخه‌‌ی نارنجی، تازه کنم. می‌خواهم هرگاه خود را در میان چهارچوب نیمه‌ شیشه‌ای متحرکی می‌یابم، باران ردم را بزند. شیشه‌ها بخار کنند و صدای برخورد قطرات با سطح نازک فلز، شیشه و پوست سر انگشتان، آن صدایی باشد که مرا به زندگی، و زندگی را به من، متصل نگه می‌دارد. می‌خواهم پیوسته تیره باشد و خاکستری، آسمانی غرّنده، و بارانی که بر در و دیوار فضای نیمه‌ شفاف اتمسفرم می‌کوبد و در وعده‌هایی از پیش توافق شده، مرا، به جسم، بازمی‌گرداند.
برخی از کلمات در زبان آلمانی هستند که معادلی در دیگر زبان‌ها ندارند. برای مثال کلمه‌ی «Fernweh» به معنای دلتنگی برای مکانی‌ست، که هیچ‌گاه در آن نبوده‌ای.

fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
"If human emotions largely result from thinking, then one may appreciably control one's feelings by controlling one's thoughts- or by changing the internalized sentences, or self-talk, with which one largely created the feeling in the first place."

P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
Ignore your perceptions at your peril! Even worse, live with the illusion that you don't have perceptions!
In a calamitous way, I truly enjoy discovering "the unusual ideas" that humankind has about me. However, one thing always remains constant: my separation. In a specific group, I am labeled as either purely human or purely devil. And that, that's a bloody danger.
شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاه‌گاه در لحظات استثنایی از سرنوشت خود فرار می‌کردند و در دل شب، زخم درون‌شان که ظاهراً بسته شده بود ناگهان سر باز می‌کرد. آن‌گاه از خواب می‌پریدند و سرسام‌زده آن را می‌آزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنج‌شان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن، چهره‌ی منقلب‌شان را باز می‌یافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوییم، به عادت روزمره بر می‌گشتند.

طاعون، آلبر کامو