به نظر میرسد که لذت در ناحیهی مرز میان بیحوصلگی و اضطراب قرار داشته باشد، هنگامی که چالشها دقیقاً با توانایی شخص برای انجام اقدامات در تعادل هستند.
میخالی چیکزنتمیخالی
میخالی چیکزنتمیخالی
I've always been able to keep myself distant. Divorce myself from feelings. But look, you see, body's betraying me. Interesting, yes, emotions. The grit on the lens, the fly in the ointment.
Sherlock Holmes
Sherlock Holmes
"رستگاری روح" به جای سلامت انسان؛ به عبارت دیگر، چرخهی دیوانهوار بین تشنجهای طلب مغفرت و حملههای عصبی رستگاری! مفهوم "گناه" به همراه ابزارهای شکنجهی مربوط به آن، مفهوم "ارادهی آزاد" که برای گیج کردن غرایز اختراع شده تا عدم اعتماد به غرایز را به عنوان طبیعت دوم انسان جلوه دهد! مفهوم "ايثار" و انسان "از خود گذشته" که نشانهی برجستهی انحطاط است؛ شیفته مجروحان شدن، این که دیگر «توانایی» شناخت برتریهای خود را نداشته باشیم، تخریب خودمان که به صورت کلی به نشانهای از ارزش تبدیل شده است، نشانه ای از "وظیفه"، از "تقدس" و وجود "الوهیت" در انسان! سرانجام، ترسناکتر از همه، در مفهوم «انسان خوب» که در کنار همهی چیزهای ضعیف، بیمارگونه و پرورش نیافته که از خودشان رنج میبرند و «همهی چیزهایی که شایسته است هلاک شوند» قرار بگیرد؛ خط کشیدن بر روی قانون «گزینش طبیعی»، یک ایدهآل که به دلیل مخالفت با انسان پرافتخار و به خوبی پرورش یافته ایجاد شده است؛ برای مخالفت با انسانی که بله میگوید، انسانی که بسیار از آیندهی خودش اطمینان دارد، کسی که آینده را تضمین میکند. این انسان که از این به بعد انسان «شرور» نامیده میشود و مردم تا به حال به همۀ این چیزها به عنوان «اخلاقیات» اعتقاد داشتند!... هر کس معروف نیست را پایمال کنید!
این است انسان، ف.نیچه
این است انسان، ف.نیچه
«The game is over.»
«The game is never over. But there may be some new players now. That's OK, the east wind takes us all in the end.»
«What's that?»
«It's a story my brother told me when we were kids. The East Wind is a terrifying force that lays waste to all in its path. It seeks out the unworthy and plucks them from the earth. That was generally me.»
Sherlock S03 E03
«The game is never over. But there may be some new players now. That's OK, the east wind takes us all in the end.»
«What's that?»
«It's a story my brother told me when we were kids. The East Wind is a terrifying force that lays waste to all in its path. It seeks out the unworthy and plucks them from the earth. That was generally me.»
Sherlock S03 E03
Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
از متن:
آنها که مدعی "فرهنگ" باشند خردشدهترین و تحقیرشدهترین بدنهای خاورمیانه را بهعنوان همطبقه و همسرنوشت پذیرا میشوند و به رزمیدن دوشادوش آنها علیه ستم، افتخار میکنند. بیفرهنگترین و جاهلترینها نیز، با دهانهای کفکرده از شیهههای نژادپرستانه، همین بدنها را سیبلِ حملات حقیرانهی خود میکنند تا بچهپولدارهای ایرانزمین با خیال آسوده از بابت "کارگر علیه کارگر" به مکیدن خون همهی کارگران ادامه دهند. به همین تصاویر نگاه کردید؟ اینها "هموطنان" ما هستند که به رذیلانهترین رفتار ممکن با مفلوکترینِ کارگرانِ ایران افتخار میکنند. دنبال فیلمهای ژانر وحشت نگردید. به عادیسازی شدن از این توحش در میان هموطنانتان نگاه کنید؛ امیدواریم که با دیدنشان شرمنده شوید/شویم. "شرم احساسی انقلابی است".
https://shorturl.at/rqRTn
#مهاجران_افغانستانی #مهاجرستیزی #افغانستانی_ستیزی #نژادپرستی #علیه_نژادپرستی #راسیسم #طبقه_کارگر #طبقه_کارگر_ایران #اتحاد_ستمدیدگان #مبارزه_طبقاتی
@Blackfishvoice1
آنها که مدعی "فرهنگ" باشند خردشدهترین و تحقیرشدهترین بدنهای خاورمیانه را بهعنوان همطبقه و همسرنوشت پذیرا میشوند و به رزمیدن دوشادوش آنها علیه ستم، افتخار میکنند. بیفرهنگترین و جاهلترینها نیز، با دهانهای کفکرده از شیهههای نژادپرستانه، همین بدنها را سیبلِ حملات حقیرانهی خود میکنند تا بچهپولدارهای ایرانزمین با خیال آسوده از بابت "کارگر علیه کارگر" به مکیدن خون همهی کارگران ادامه دهند. به همین تصاویر نگاه کردید؟ اینها "هموطنان" ما هستند که به رذیلانهترین رفتار ممکن با مفلوکترینِ کارگرانِ ایران افتخار میکنند. دنبال فیلمهای ژانر وحشت نگردید. به عادیسازی شدن از این توحش در میان هموطنانتان نگاه کنید؛ امیدواریم که با دیدنشان شرمنده شوید/شویم. "شرم احساسی انقلابی است".
https://shorturl.at/rqRTn
#مهاجران_افغانستانی #مهاجرستیزی #افغانستانی_ستیزی #نژادپرستی #علیه_نژادپرستی #راسیسم #طبقه_کارگر #طبقه_کارگر_ایران #اتحاد_ستمدیدگان #مبارزه_طبقاتی
@Blackfishvoice1
Telegraph
افغانستانیستیزی یا چطور طبقهی حاکم، توحش و جاهلیت را به فضیلت تبدیل میکند
همزمان با جنگ میان ایران و عراق، #افغانستان درگیر جنگ داخلی بود. جنگزدگان به ایران وارد شدند و کمبود شدیدِ نیروی کار را جبران کردند. با پایان یافتنِ جنگ، قدرتیابی جریان #رفسنجانی و کلید خوردنِ پروژههای نئولیبرالی، بهرهکشی از نیروی کار افغانستانی در اولویت…
بیش از دویست و ده دقیقهای از بستن بار سفر و راهی شدنش نمیگذشت که لبهی تیز تیغ دلتنگی و تازگی، کف پاهایش را برید، دستهایش برای بالا کشیدنش دست جنباندند و تلگرافهایی را جای گرفته در میان پنج تکه عکس، به دستم رساندند. میگفت که جادهها، نامتناهیتر از آنچه همیشه هستند، مینمایند، او را میشناسند و به همین سبب، در حال بلعیده شدن به واسطهشان است؛ در مقابل، دشنهی به سخره گیری را از غلاف آزاد کرده و توصیه کردم به حرکت ادامه دهد؛ و در عینحال سایهی کدر خود را که همچون کیسهی برنج نخنمایی، پشت تیغهی صیقل داده شده مخفی شده بود، بر پرتوی انعکاس آن میدیدم. دشنه، قابلیت به سخره گیری مرا ندارد. در مقابلِ من، تنها من پیروز است و این من، پرده را بر روی ماه میکشد تا قابلیت تمیز دادنم را از خویش، باری دیگر و برای مدتی طولانیتر، سلب کند.
«حال که نظام عالم به دست مرگ نهاده شده است، شاید به نفع خداوند است که مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسمانی که او در آن خاموش نشسته است، با همهی نیروهایشان با مرگ مبارزه کنند.»
«بلی، من میتوانم بفهمم. اما پیروزیهای شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!»
«میدانم، همیشه! اما این دلیل نمیشود که ما دست از مبارزه برداریم.»
«نه، دلیل نمیشود. اما دارم فکر میکنم در آن صورت این طاعون برای شما چه میتواند باشد؟»
«بلی. یک شکست بیپایان.»
«این چیزها را که به شما یاد داده است دکتر؟»
«بدبختی!»
طاعون، آلبر کامو
«بلی، من میتوانم بفهمم. اما پیروزیهای شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!»
«میدانم، همیشه! اما این دلیل نمیشود که ما دست از مبارزه برداریم.»
«نه، دلیل نمیشود. اما دارم فکر میکنم در آن صورت این طاعون برای شما چه میتواند باشد؟»
«بلی. یک شکست بیپایان.»
«این چیزها را که به شما یاد داده است دکتر؟»
«بدبختی!»
طاعون، آلبر کامو
میخواهم در تمام روزهایم باران ببارد. میخواهم در حوالی ساعت چهار و پنجاه دقیقهی بامداد، از حدت رعبآور بودن صدایش که مدام بر سقف خانه و پنجرهها میریزد، از میان رؤیا و کابوس برخیزم، پرده را به کناری برانم، و ساعاتی طولانی را صرف خیره شدن به حرکات کششی برگهای پررنگ و زندهی باغچهی بلند پشت پنجره کنم؛ و پس از آن، با برداشتن تنها یک ژاکت، لنگههای بزرگ درب خروجی فلزی حیاط را پشت سر به هم برسانم و نیندیشم به میزان احتمال دوباره بازگشتنم. خیابانهای سراشیبی سرشار از کوچک-آبرفتها را بالا و پایین بروم و هر از چندگاهی انگشتانم را با ضربهای ملایم بر شاخهی نارنجی، تازه کنم. میخواهم هرگاه خود را در میان چهارچوب نیمه شیشهای متحرکی مییابم، باران ردم را بزند. شیشهها بخار کنند و صدای برخورد قطرات با سطح نازک فلز، شیشه و پوست سر انگشتان، آن صدایی باشد که مرا به زندگی، و زندگی را به من، متصل نگه میدارد. میخواهم پیوسته تیره باشد و خاکستری، آسمانی غرّنده، و بارانی که بر در و دیوار فضای نیمه شفاف اتمسفرم میکوبد و در وعدههایی از پیش توافق شده، مرا، به جسم، بازمیگرداند.
برخی از کلمات در زبان آلمانی هستند که معادلی در دیگر زبانها ندارند. برای مثال کلمهی «Fernweh» به معنای دلتنگی برای مکانیست، که هیچگاه در آن نبودهای.
fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
"If human emotions largely result from thinking, then one may appreciably control one's feelings by controlling one's thoughts- or by changing the internalized sentences, or self-talk, with which one largely created the feeling in the first place."
P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
Ignore your perceptions at your peril! Even worse, live with the illusion that you don't have perceptions!
In a calamitous way, I truly enjoy discovering "the unusual ideas" that humankind has about me. However, one thing always remains constant: my separation. In a specific group, I am labeled as either purely human or purely devil. And that, that's a bloody danger.
شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاهگاه در لحظات استثنایی از سرنوشت خود فرار میکردند و در دل شب، زخم درونشان که ظاهراً بسته شده بود ناگهان سر باز میکرد. آنگاه از خواب میپریدند و سرسامزده آن را میآزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنجشان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن، چهرهی منقلبشان را باز مییافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوییم، به عادت روزمره بر میگشتند.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
عشق ما بیشک به جای خود باقی بود اما به درد نمیخورد؛ حمل آن دشوار بود و در درونمان بیحرکت مانده بود و مانند جنایت یا محکومیت، عقیم بود، دیگر فقط صبری بیآینده و انتظاری لجوجانه بود.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
در نهایت، تنها تجربه و باراندیده شدن است که ما را به حقیقت نزدیک، و از ترسها و ضعفهایمان دور میسازد.
در این ساعات از شب، خورهی نوشتن، گوشتم را میشکافد و بیدار نگاهم میدارد. خواستار استخراج کلماتیست، عمیقاً مفتضحانه و مبتذل تا طی فرجی و ذرهای به سوی آنچه که حقیقت نامیده میشود، متمایل شود. سرکوب میشود و رسالهی اخلاق را از نو تحویل میگیرد، همچون تمام دفعات پیشین بیآنکه کلمهای از آن را بخواند کتابرا در میان دندانهای متصل به لثههای همواره در حال خارشش قرار میدهد، میفشارد، و به واسطهی نیشهای پیشینش آنرا به هزاران تکهی نامنتظم تبدیل و تقسیم میکند، و باری دیگر، نفسنفسزنان و تشنهی خون، مرا به زیر سلطهی نگاهش میکشاند. میخواهم کلمهی باب میلش را در تماس با لثههایم بیان کرده و یا بسازم اما زبانِ بی نقشه، قاعدتاً قصد چرخش در زیر سایهی کام را ندارد؛ نه حتی در حالت چسبیدگی به آن. انذارم کرده بود که با سه شدن دستورات، مهارت را در یک از دست خواهم داد و چه گفتم؟ بیاهمیت است. اکنون در حال تماشای از دست دادنش هستم. کلمات از پستوی پوشالی ذهن ناپدید میشوند و از حدت درد آن، لثههایش در میان خون خود جان میدهند. صحنهها هویدا میشوند. صحنههای دهشناکی که میتوانم یگانه فرصت سوگندم را یاد کنم که، توهم نیستند. صحنهها حقیقیاند و همچون مرگ، دردآور. کلمات را کنار زده و با غالب شدن بر آنان، یگانه سریر ملک خوف را به دست گرفتهاند. با تمرکزی بیشتر بر روی تنها چیزی که میتوانم تصور کنم انگشت میگذارم. ضعف. نقاط مشترک تصاویر زنده، ضعف کشندهایست که مرا در برگرفته و در هر آن، به اشارهای مرا، آن گلولهی کوچک ضعف انسانی را، از پای به سر میآورد.
در حالیکه سعی دارم بر تمرکزِ ثابت نگاه داشتن انگشتها در اطراف گوشها بیافزایم، اعداد را بالاتر میبرم. رفته رفته، زمین زیر پایم از بابت چکیدن قطرات عرق، نمناک میشود و لیز. صدای برخوردشان با سطح، کرکننده است، سبب میشود که چیزی از تپیدن به یاد نیاورم. سقوط. از دست دادن قافیهی دایرهوار. بیضی مسطحشده. مرگ در اثر تبخیر. لکهی محو جاماندگی.
فراز و سقوطهایی با فاصله را در حرکات پس از جنون، و تنفس، در خود مییابم. وحوش خروشیدهی دنیای بیرونِ منعکسشده در حرکات سریع و قدرتمند بازوان طی مدت زمان پیوستهی بیستدقیقهی چهلدقیقهْ گذشته، موجزی میشود در تماشای سقوطی آزاد، آرام، باشکوه، و مرگبار.
فراز و سقوطهایی با فاصله را در حرکات پس از جنون، و تنفس، در خود مییابم. وحوش خروشیدهی دنیای بیرونِ منعکسشده در حرکات سریع و قدرتمند بازوان طی مدت زمان پیوستهی بیستدقیقهی چهلدقیقهْ گذشته، موجزی میشود در تماشای سقوطی آزاد، آرام، باشکوه، و مرگبار.