Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
از متن:
آنها که مدعی "فرهنگ" باشند خردشدهترین و تحقیرشدهترین بدنهای خاورمیانه را بهعنوان همطبقه و همسرنوشت پذیرا میشوند و به رزمیدن دوشادوش آنها علیه ستم، افتخار میکنند. بیفرهنگترین و جاهلترینها نیز، با دهانهای کفکرده از شیهههای نژادپرستانه، همین بدنها را سیبلِ حملات حقیرانهی خود میکنند تا بچهپولدارهای ایرانزمین با خیال آسوده از بابت "کارگر علیه کارگر" به مکیدن خون همهی کارگران ادامه دهند. به همین تصاویر نگاه کردید؟ اینها "هموطنان" ما هستند که به رذیلانهترین رفتار ممکن با مفلوکترینِ کارگرانِ ایران افتخار میکنند. دنبال فیلمهای ژانر وحشت نگردید. به عادیسازی شدن از این توحش در میان هموطنانتان نگاه کنید؛ امیدواریم که با دیدنشان شرمنده شوید/شویم. "شرم احساسی انقلابی است".
https://shorturl.at/rqRTn
#مهاجران_افغانستانی #مهاجرستیزی #افغانستانی_ستیزی #نژادپرستی #علیه_نژادپرستی #راسیسم #طبقه_کارگر #طبقه_کارگر_ایران #اتحاد_ستمدیدگان #مبارزه_طبقاتی
@Blackfishvoice1
آنها که مدعی "فرهنگ" باشند خردشدهترین و تحقیرشدهترین بدنهای خاورمیانه را بهعنوان همطبقه و همسرنوشت پذیرا میشوند و به رزمیدن دوشادوش آنها علیه ستم، افتخار میکنند. بیفرهنگترین و جاهلترینها نیز، با دهانهای کفکرده از شیهههای نژادپرستانه، همین بدنها را سیبلِ حملات حقیرانهی خود میکنند تا بچهپولدارهای ایرانزمین با خیال آسوده از بابت "کارگر علیه کارگر" به مکیدن خون همهی کارگران ادامه دهند. به همین تصاویر نگاه کردید؟ اینها "هموطنان" ما هستند که به رذیلانهترین رفتار ممکن با مفلوکترینِ کارگرانِ ایران افتخار میکنند. دنبال فیلمهای ژانر وحشت نگردید. به عادیسازی شدن از این توحش در میان هموطنانتان نگاه کنید؛ امیدواریم که با دیدنشان شرمنده شوید/شویم. "شرم احساسی انقلابی است".
https://shorturl.at/rqRTn
#مهاجران_افغانستانی #مهاجرستیزی #افغانستانی_ستیزی #نژادپرستی #علیه_نژادپرستی #راسیسم #طبقه_کارگر #طبقه_کارگر_ایران #اتحاد_ستمدیدگان #مبارزه_طبقاتی
@Blackfishvoice1
Telegraph
افغانستانیستیزی یا چطور طبقهی حاکم، توحش و جاهلیت را به فضیلت تبدیل میکند
همزمان با جنگ میان ایران و عراق، #افغانستان درگیر جنگ داخلی بود. جنگزدگان به ایران وارد شدند و کمبود شدیدِ نیروی کار را جبران کردند. با پایان یافتنِ جنگ، قدرتیابی جریان #رفسنجانی و کلید خوردنِ پروژههای نئولیبرالی، بهرهکشی از نیروی کار افغانستانی در اولویت…
بیش از دویست و ده دقیقهای از بستن بار سفر و راهی شدنش نمیگذشت که لبهی تیز تیغ دلتنگی و تازگی، کف پاهایش را برید، دستهایش برای بالا کشیدنش دست جنباندند و تلگرافهایی را جای گرفته در میان پنج تکه عکس، به دستم رساندند. میگفت که جادهها، نامتناهیتر از آنچه همیشه هستند، مینمایند، او را میشناسند و به همین سبب، در حال بلعیده شدن به واسطهشان است؛ در مقابل، دشنهی به سخره گیری را از غلاف آزاد کرده و توصیه کردم به حرکت ادامه دهد؛ و در عینحال سایهی کدر خود را که همچون کیسهی برنج نخنمایی، پشت تیغهی صیقل داده شده مخفی شده بود، بر پرتوی انعکاس آن میدیدم. دشنه، قابلیت به سخره گیری مرا ندارد. در مقابلِ من، تنها من پیروز است و این من، پرده را بر روی ماه میکشد تا قابلیت تمیز دادنم را از خویش، باری دیگر و برای مدتی طولانیتر، سلب کند.
«حال که نظام عالم به دست مرگ نهاده شده است، شاید به نفع خداوند است که مردم به او معتقد نباشند و بدون چشم گرداندن به آسمانی که او در آن خاموش نشسته است، با همهی نیروهایشان با مرگ مبارزه کنند.»
«بلی، من میتوانم بفهمم. اما پیروزیهای شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!»
«میدانم، همیشه! اما این دلیل نمیشود که ما دست از مبارزه برداریم.»
«نه، دلیل نمیشود. اما دارم فکر میکنم در آن صورت این طاعون برای شما چه میتواند باشد؟»
«بلی. یک شکست بیپایان.»
«این چیزها را که به شما یاد داده است دکتر؟»
«بدبختی!»
طاعون، آلبر کامو
«بلی، من میتوانم بفهمم. اما پیروزیهای شما همیشه موقتی خواهد بود. همین!»
«میدانم، همیشه! اما این دلیل نمیشود که ما دست از مبارزه برداریم.»
«نه، دلیل نمیشود. اما دارم فکر میکنم در آن صورت این طاعون برای شما چه میتواند باشد؟»
«بلی. یک شکست بیپایان.»
«این چیزها را که به شما یاد داده است دکتر؟»
«بدبختی!»
طاعون، آلبر کامو
میخواهم در تمام روزهایم باران ببارد. میخواهم در حوالی ساعت چهار و پنجاه دقیقهی بامداد، از حدت رعبآور بودن صدایش که مدام بر سقف خانه و پنجرهها میریزد، از میان رؤیا و کابوس برخیزم، پرده را به کناری برانم، و ساعاتی طولانی را صرف خیره شدن به حرکات کششی برگهای پررنگ و زندهی باغچهی بلند پشت پنجره کنم؛ و پس از آن، با برداشتن تنها یک ژاکت، لنگههای بزرگ درب خروجی فلزی حیاط را پشت سر به هم برسانم و نیندیشم به میزان احتمال دوباره بازگشتنم. خیابانهای سراشیبی سرشار از کوچک-آبرفتها را بالا و پایین بروم و هر از چندگاهی انگشتانم را با ضربهای ملایم بر شاخهی نارنجی، تازه کنم. میخواهم هرگاه خود را در میان چهارچوب نیمه شیشهای متحرکی مییابم، باران ردم را بزند. شیشهها بخار کنند و صدای برخورد قطرات با سطح نازک فلز، شیشه و پوست سر انگشتان، آن صدایی باشد که مرا به زندگی، و زندگی را به من، متصل نگه میدارد. میخواهم پیوسته تیره باشد و خاکستری، آسمانی غرّنده، و بارانی که بر در و دیوار فضای نیمه شفاف اتمسفرم میکوبد و در وعدههایی از پیش توافق شده، مرا، به جسم، بازمیگرداند.
برخی از کلمات در زبان آلمانی هستند که معادلی در دیگر زبانها ندارند. برای مثال کلمهی «Fernweh» به معنای دلتنگی برای مکانیست، که هیچگاه در آن نبودهای.
fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
"If human emotions largely result from thinking, then one may appreciably control one's feelings by controlling one's thoughts- or by changing the internalized sentences, or self-talk, with which one largely created the feeling in the first place."
P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
Ignore your perceptions at your peril! Even worse, live with the illusion that you don't have perceptions!
In a calamitous way, I truly enjoy discovering "the unusual ideas" that humankind has about me. However, one thing always remains constant: my separation. In a specific group, I am labeled as either purely human or purely devil. And that, that's a bloody danger.
شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاهگاه در لحظات استثنایی از سرنوشت خود فرار میکردند و در دل شب، زخم درونشان که ظاهراً بسته شده بود ناگهان سر باز میکرد. آنگاه از خواب میپریدند و سرسامزده آن را میآزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنجشان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن، چهرهی منقلبشان را باز مییافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوییم، به عادت روزمره بر میگشتند.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
عشق ما بیشک به جای خود باقی بود اما به درد نمیخورد؛ حمل آن دشوار بود و در درونمان بیحرکت مانده بود و مانند جنایت یا محکومیت، عقیم بود، دیگر فقط صبری بیآینده و انتظاری لجوجانه بود.
طاعون، آلبر کامو
طاعون، آلبر کامو
در نهایت، تنها تجربه و باراندیده شدن است که ما را به حقیقت نزدیک، و از ترسها و ضعفهایمان دور میسازد.
در این ساعات از شب، خورهی نوشتن، گوشتم را میشکافد و بیدار نگاهم میدارد. خواستار استخراج کلماتیست، عمیقاً مفتضحانه و مبتذل تا طی فرجی و ذرهای به سوی آنچه که حقیقت نامیده میشود، متمایل شود. سرکوب میشود و رسالهی اخلاق را از نو تحویل میگیرد، همچون تمام دفعات پیشین بیآنکه کلمهای از آن را بخواند کتابرا در میان دندانهای متصل به لثههای همواره در حال خارشش قرار میدهد، میفشارد، و به واسطهی نیشهای پیشینش آنرا به هزاران تکهی نامنتظم تبدیل و تقسیم میکند، و باری دیگر، نفسنفسزنان و تشنهی خون، مرا به زیر سلطهی نگاهش میکشاند. میخواهم کلمهی باب میلش را در تماس با لثههایم بیان کرده و یا بسازم اما زبانِ بی نقشه، قاعدتاً قصد چرخش در زیر سایهی کام را ندارد؛ نه حتی در حالت چسبیدگی به آن. انذارم کرده بود که با سه شدن دستورات، مهارت را در یک از دست خواهم داد و چه گفتم؟ بیاهمیت است. اکنون در حال تماشای از دست دادنش هستم. کلمات از پستوی پوشالی ذهن ناپدید میشوند و از حدت درد آن، لثههایش در میان خون خود جان میدهند. صحنهها هویدا میشوند. صحنههای دهشناکی که میتوانم یگانه فرصت سوگندم را یاد کنم که، توهم نیستند. صحنهها حقیقیاند و همچون مرگ، دردآور. کلمات را کنار زده و با غالب شدن بر آنان، یگانه سریر ملک خوف را به دست گرفتهاند. با تمرکزی بیشتر بر روی تنها چیزی که میتوانم تصور کنم انگشت میگذارم. ضعف. نقاط مشترک تصاویر زنده، ضعف کشندهایست که مرا در برگرفته و در هر آن، به اشارهای مرا، آن گلولهی کوچک ضعف انسانی را، از پای به سر میآورد.
در حالیکه سعی دارم بر تمرکزِ ثابت نگاه داشتن انگشتها در اطراف گوشها بیافزایم، اعداد را بالاتر میبرم. رفته رفته، زمین زیر پایم از بابت چکیدن قطرات عرق، نمناک میشود و لیز. صدای برخوردشان با سطح، کرکننده است، سبب میشود که چیزی از تپیدن به یاد نیاورم. سقوط. از دست دادن قافیهی دایرهوار. بیضی مسطحشده. مرگ در اثر تبخیر. لکهی محو جاماندگی.
فراز و سقوطهایی با فاصله را در حرکات پس از جنون، و تنفس، در خود مییابم. وحوش خروشیدهی دنیای بیرونِ منعکسشده در حرکات سریع و قدرتمند بازوان طی مدت زمان پیوستهی بیستدقیقهی چهلدقیقهْ گذشته، موجزی میشود در تماشای سقوطی آزاد، آرام، باشکوه، و مرگبار.
فراز و سقوطهایی با فاصله را در حرکات پس از جنون، و تنفس، در خود مییابم. وحوش خروشیدهی دنیای بیرونِ منعکسشده در حرکات سریع و قدرتمند بازوان طی مدت زمان پیوستهی بیستدقیقهی چهلدقیقهْ گذشته، موجزی میشود در تماشای سقوطی آزاد، آرام، باشکوه، و مرگبار.
«You need to learn just one art, and that is bearing.»
«Bearing of what?»
«Don't worry about it, you'll never run short of them.»
Khaled Hosseini
«Bearing of what?»
«Don't worry about it, you'll never run short of them.»
Khaled Hosseini
Werewolf
Motionless In White
I could be honest, I could be human
I could become the silver bullet in your head
But no one can break my heart like I can.
I could become the silver bullet in your head
But no one can break my heart like I can.
چشمها ملتهب و با اثر محوی باقیمانده از هشیاری به قصد جستجو میدوند. سکه را میچپانم در جیب پشتی شلوارم. انگشتها را میدوانم بر میز معلق شیشهای کناری، خودکاری را به چنگ میگیرند، بازو برافراشته میشود و نمیدانم برای چندمین مرتبه فرود میآید. جوهر غلیظ نفتیرنگ میپاشد، بر سطح زمین، ساعدها، شیارهای پارچهای شکافته شده، و شلواری که به پوست من چسبیده. اکسیژن آغشته به کثافت، بیرخصت و زیر ثانیه ریههارا پر میکند. خودکار بی مصرف اما، نوکی سست دارد و بیرغبت. زودتر از موعد پیشبینی شده تسلیم میشود و دیگر حتی کارکرد امثالش را ندارد و بدین منظور، جوهری پس نمیدهد. مینشینم. ستون مهرهها را میچپانم در سوراخی تاریک و خشک، درست همانجا که چندی پیش ریهها مچاله شدند. عضلات گرفتهی احاطه کنندهی لولهی انتقال دهندهی مولکولهای حیات، از حالت انقباض خارج نمیشوند و بنابراین، فشردگی ششها نیز ماندگار است. میخواهم پیش از اتصال تماسی هشداردهنده، سکه بیاندازم. پرتاب میشود. با ارتعاش دریافت کرده از جسم پرتابنده، هفت مرتبه میچرخد، و فرود میآید. گویی نیمی از دنیای شانس، هنوز هم میخواهد ادامه دهم. سکه را باز میگردانم و به روی دیگر خیره میشوم، و سپس به جوهر غلیظی که از استخوان مچ میچکد. باری دیگر نیمچرخی به سکه وارد میآورم و رویِ فلزی بَرنده را قرار میدهم بر مدخل تراوش، و میفشارم. نمیتوانم آنچه شکسته را از میان ماهیچهها خارج کنم. در ازایش، تکههای باقیمانده بر کف زمین را به همراه ساعت شنیای که مدتیست واژگون شده و در نتیجه زمان معکوس مرا آغاز کرده، در سطل زباله میاندازم. اینبار هم زمانِ اتلاف شده است که به جای باران، مرا به انجام کاری که باید آن را ادامه دهم، باز میگرداند؛ که در وهلهی نخست خلاصه میشود در، زنده ماندن.