Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
برخی از کلمات در زبان آلمانی هستند که معادلی در دیگر زبان‌ها ندارند. برای مثال کلمه‌ی «Fernweh» به معنای دلتنگی برای مکانی‌ست، که هیچ‌گاه در آن نبوده‌ای.

fernweh [fɛnve]
1. a yearning for distant places.
2. missing places you've never been.
"If human emotions largely result from thinking, then one may appreciably control one's feelings by controlling one's thoughts- or by changing the internalized sentences, or self-talk, with which one largely created the feeling in the first place."

P.S. That quote comes from Albert Ellis, one of the forefathers of modern psychology. Ellis found that how we think and talk about our experiences shifts the way we feel about them. In short, our thoughts are bedfellows with our emotions.
Ignore your perceptions at your peril! Even worse, live with the illusion that you don't have perceptions!
In a calamitous way, I truly enjoy discovering "the unusual ideas" that humankind has about me. However, one thing always remains constant: my separation. In a specific group, I am labeled as either purely human or purely devil. And that, that's a bloody danger.
شهر پر از خوابیدگان بیدار بود که فقط گاه‌گاه در لحظات استثنایی از سرنوشت خود فرار می‌کردند و در دل شب، زخم درون‌شان که ظاهراً بسته شده بود ناگهان سر باز می‌کرد. آن‌گاه از خواب می‌پریدند و سرسام‌زده آن را می‌آزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنج‌شان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن، چهره‌ی منقلب‌شان را باز می‌یافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوییم، به عادت روزمره بر می‌گشتند.

طاعون، آلبر کامو
عشق ما بی‌شک به جای خود باقی بود اما به درد نمی‌خورد؛ حمل آن دشوار بود و در درون‌مان بی‌حرکت مانده بود و مانند جنایت یا محکومیت، عقیم بود، دیگر فقط صبری بی‌آینده و انتظاری لجوجانه بود.

طاعون، آلبر کامو
در نهایت، تنها تجربه و باران‌دیده شدن است که ما را به حقیقت نزدیک، و از ترس‌ها و ضعف‌هایمان دور می‌سازد.
در این ساعات از شب، خوره‌ی نوشتن، گوشتم را می‌شکافد و بیدار نگاهم می‌دارد. خواستار استخراج کلماتی‌ست، عمیقاً مفتضحانه و مبتذل تا طی فرجی و ذره‌ای به سوی آن‌چه که حقیقت نامیده می‌شود، متمایل شود. سرکوب می‌شود و رساله‌ی اخلاق را از نو تحویل می‌گیرد، همچون تمام دفعات پیشین بی‌آنکه کلمه‌ای از آن را بخواند کتاب‌را در میان دندان‌های متصل به لثه‌های همواره در حال خارشش قرار می‌دهد، می‌فشارد، و به واسطه‌ی نیش‌های پیشینش آن‌را به هزاران تکه‌ی نامنتظم تبدیل و تقسیم می‌کند، و باری دیگر، نفس‌نفس‌زنان و تشنه‌ی خون‌، مرا به زیر سلطه‌ی نگاهش می‌کشاند. می‌خواهم کلمه‌ی باب میلش را در تماس با لثه‌هایم بیان کرده و یا بسازم اما زبانِ بی نقشه، قاعدتاً قصد چرخش در زیر سایه‌ی کام را ندارد؛ نه حتی در حالت چسبیدگی به آن. انذارم کرده بود که با سه شدن دستورات، مهارت را در یک از دست خواهم داد و چه گفتم؟ بی‌اهمیت‌ است. اکنون در حال تماشای از دست دادنش هستم. کلمات از پستوی پوشالی ذهن ناپدید می‌شوند و از حدت درد آن، لثه‌هایش در میان خون خود جان می‌دهند. صحنه‌ها هویدا می‌شوند. صحنه‌های دهشناکی که می‌توانم یگانه فرصت سوگندم را یاد کنم که، توهم نیستند. صحنه‌ها حقیقی‌اند و همچون مرگ، دردآور. کلمات را کنار زده و با غالب شدن بر آنان، یگانه سریر ملک خوف را به دست گرفته‌اند. با تمرکزی بیشتر بر روی تنها چیزی که می‌توانم تصور کنم انگشت می‌گذارم. ضعف. نقاط مشترک تصاویر زنده، ضعف کشنده‌ای‌ست که مرا در برگرفته و در هر آن، به اشاره‌ای مرا، آن گلوله‌ی کوچک ضعف انسانی را، از پای به سر می‌آورد.
در حالی‌که سعی دارم بر تمرکزِ ثابت نگاه داشتن انگشت‌ها در اطراف گوش‌ها بی‌افزایم، اعداد را بالاتر می‌برم. رفته رفته، زمین زیر پایم از بابت چکیدن قطرات عرق، نمناک می‌شود و لیز. صدای برخوردشان با سطح، کرکننده است، سبب می‌شود که چیزی از تپیدن به یاد نیاورم. سقوط. از دست دادن قافیه‌ی دایره‌وار. بیضی مسطح‌شده. مرگ در اثر تبخیر. لکه‌ی محو جاماندگی.
فراز و سقوط‌هایی با فاصله‌ را در حرکات پس از جنون، و تنفس، در خود می‌یابم. وحوش خروشیده‌ی دنیای بیرونِ منعکس‌شده در حرکات سریع و قدرتمند بازوان طی مدت زمان پیوسته‌ی بیست‌دقیقه‌ی چهل‌دقیقهْ گذشته، موجزی می‌شود در تماشای سقوطی آزاد، آرام، باشکوه، و مرگ‌بار.
«You need to learn just one art, and that is bearing.»
«Bearing of what?»
«Don't worry about it, you'll never run short of them.»

Khaled Hosseini
Werewolf
Motionless In White
I could be honest, I could be human
I could become the silver bullet in your head
But no one can break my heart like I can.
چشم‌ها ملتهب و با اثر محوی باقی‌مانده از هشیاری به قصد جستجو می‌دوند. سکه را می‌چپانم در جیب پشتی‌ شلوارم. انگشت‌ها را می‌دوانم بر میز معلق شیشه‌ای کناری، خودکاری را به چنگ می‌گیرند، بازو برافراشته می‌شود و نمی‌دانم برای چندمین مرتبه فرود می‌آید. جوهر غلیظ نفتی‌رنگ می‌پاشد، بر سطح زمین، ساعدها، شیارهای پارچه‌ای شکافته شده، و شلواری که به پوست من چسبیده. اکسیژن آغشته به کثافت، بی‌رخصت و زیر ثانیه ریه‌هارا پر می‌کند. خودکار بی مصرف اما، نوکی سست دارد و بی‌رغبت. زودتر از موعد پیش‌بینی شده تسلیم می‌شود و دیگر حتی کارکرد امثالش را ندارد و بدین منظور، جوهری پس نمی‌دهد. می‌نشینم. ستون مهره‌ها را می‌چپانم در سوراخی تاریک و خشک، درست همان‌جا که چندی پیش ریه‌ها مچاله شدند. عضلات گرفته‌ی احاطه کننده‌ی لوله‌ی انتقال دهنده‌ی مولکول‌های حیات، از حالت انقباض خارج نمی‌شوند و بنابراین، فشردگی شش‌ها نیز ماندگار است. می‌خواهم پیش از اتصال تماسی هشداردهنده، سکه بی‌اندازم. پرتاب می‌شود. با ارتعاش دریافت کرده از جسم پرتابنده، هفت مرتبه می‌چرخد، و فرود می‌آید. گویی نیمی از دنیای شانس، هنوز هم می‌خواهد ادامه دهم. سکه را باز می‌گردانم و به روی دیگر خیره می‌شوم، و سپس به جوهر غلیظی که از استخوان مچ می‌چکد. باری دیگر نیم‌چرخی به سکه وارد می‌آورم و رویِ فلزی بَرنده را قرار می‌دهم بر مدخل تراوش، و می‌فشارم. نمی‌توانم آن‌چه شکسته را از میان ماهیچه‌ها خارج کنم. در ازای‌ش، تکه‌های باقی‌مانده‌ بر کف زمین را به همراه ساعت شنی‌ای که مدتی‌ست واژگون شده و در نتیجه زمان معکوس مرا آغاز کرده، در سطل زباله می‌اندازم. این‌بار هم زمانِ اتلاف شده است که به جای باران، مرا به انجام کاری که باید آن را ادامه دهم، باز می‌گرداند؛ که در وهله‌ی نخست خلاصه می‌شود در، زنده ماندن.
Be, on the way you've paid for.
Lorn
Rammstein – Mein Herz Brennt
In meinem Glauben ist Rammstein ein faszinierender Grund für die schöne deutsche Sprache.
من به علم یقین می‌دانم که هرکسی طاعون را در درون خود دارد؛ زیرا هیچ‌کس، نه، هیچ‌کس در دنیا در برابر آن مصونیت ندارد. طاعونی بودن بسیار خسته‌کننده است، اما باز هم خسته‌کننده‌تر است که انسان نخواهد طاعونی باشد. برای همین است که همه‌ی مردم خسته به نظر می‌رسند، زیرا امروزه همه‌ی مردم تا اندازه‌ای طاعونی هستند‌. و باز به همین سبب، چند نفری که می‌خواهند از طاعونی بودن رها شوند، با خستگی بی‌پایان آشنا هستند که هیچ‌چیزی به‌جز مرگ‌ آن‌ها را از آن نجات نخواهد داد.

طاعون، آلبر کامو
«روی هم رفته آنچه برای من جالب است این است که بدانم انسان چگونه مقدس می‌شود.»
«ولی شما که به خدا اعتقاد ندارید.»
«درست است. یگانه مسئله‌ی محققی که امروزه می‌شناسم این است که می‌توان مقدس بی‌خدا بود.»
«شاید، اما من بیشتر با شکست‌خوردگان احساس همدردی می‌کنم تا با مقدسین. گمان می‌کنم که من قهرمانی و تقدس را زیاد نمی‌پسندم. آنچه برایم جالب است، انسان بودن است.»
«بلی. ما هر دو در جست‌وجوی یک چیز هستیم، اما من ادعایم کمتر است.»

طاعون، آلبر کامو
در میان‌مان -نه در میان دو تا چند تن، در میان یگانه تن خویشتن- احساساتی از قبیل جدایی، تعلیق تعلق‌خاطر، شوریدگی، هوس گریختن و تا به ابد محو شدن، و خستگی مفرط، می‌جوشد و می‌خروشد. می‌پیچد و می‌پیچاند هر دم، خواهشی سوسوگر پوچ را. می‌کشد ما را، درست جایی در میانه‌ی خودمان. می‌تپم. به انسان شایسته می‌اندیشم. شایسته خردی که عدالت جزئی از باورهایش نیست. یگانه بازمانده‌ی قابل تقدیری، که به رغم دیوارهای آهنین پیش رویش، می‌داند و یا لااقل می‌کوشد تا بداند. کابوس‌زیسته‌ی بالغی که همچون یگانه جنگجوی بازمانده در صبح شکست، تکه‌های تنش را بر روی دست می‌گیرد و به سینه‌ می‌فشارد و می‌خواهد خاکی مناسب را برای زانو زدن بیابد. خاک. تعفنی که سرتاسر عمرش را احاطه کرده است؛ تا به اکنون. و این تنها چیزی‌ست که درباره‌اش به یاد می‌آورد.
در انتها، گناهم را نوشتم و پاک شد. گناه خیالی‌ام هم، به زبان قلم نمی‌نشیند. اما گناه، همواره گناه است. چه زمانی که در میان جوهر فشرده و چسبنده‌ی وابسته به سطح جان گیرد، و چه در زمانی که جایی در میان خلأ بی‌انتهای شب و حافظه، برای همیشه جان بازد. و همواره و بی‌تبخیر، قل می‌خورد در دیگ محتویات سازنده‌ی نالازم، اما بنیادیِ حیوان؛ یا همان انسان.