Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم همواره به خود آمده و متوجه گرد فراموشی‌ای می‌شوم که حول فضای نه چندان محدود ندویدن، معلق است. دیگر نمی‌خواهم بدوم و نرسم، و یا حتی برسم. نمی‌گویم بایستم؛ اما ندوم هم؛ که این به قطع درباره‌ی دویدن‌های فیزیکی صبحگاهی‌ای که همواره شبانگاهی‌اش را ترجیح می‌دهم نیست. فراموش می‌کنم که می‌ترسم برسم و تا به ابد در حوزه‌ی توقف ماندگار شوم. ترس هم از نداشتن تعریف‌های شخصی‌سازی‌شده می‌آید؛ که نه برای رسیدن موجود است، و نه برای توقف. باید با سری رو به قطب‌ها ندوم و بیشتر خود را مجاب کنم تا جزئیات ریزودرشت قرارگرفته در افق را از نظر بگذراند. می‌تواند حتی زیادی و بی‌سلیقگی در چیدمان گیاهانی متنوع درون گلدان‌هایی مجزا درون مطب استاد دانشگاه و متخصص کلیوی‌ای که مارک شلوار جینش متفرقه و دارای دانشی کاملاً تئوری‌ست باشد. باید بیشتر، سعی کنم زندگی را همان طور که مضحک است، زندگی کنم و کمتر امیدی به تغییر داشته باشم، اگر دارم. چه در درونم در گردش است و حاوی چیستم، نه تنها فیزیکی که بلکه ذاتی؛ گر من ندانم، کیست که بداند تا حکمی مبنی بر توقیف و یا اجرایش صادر کند؟ درست است، هیچ‌کس. هیچ‌کس.
من جهان را خلق نکردم، لو، ای کاش من آن را ساخته بودم، در آن‌صورت می‌توانستم همه‌ی بار گناه آنچه بین ما پیش آمد را به دوش بگیرم.

نامه به لوسالومه از فردریش نیچه، دسامبر۱۸۸۲
اشباعیت، شده جزئی جدایی‌ناپذیر از ذهنم. هیچ‌جور اشتراکی نداریم. او مخلوطی‌ست از آبیِ آفتابیِ آسمانِ پس از باران و طلاییِ طلوع پاکِ صبح، من تیرگی و خاکستری اطراف آذرخش شکافنده‌ی دل‌گیر و مصیبت‌بار غم‌. او مدادهایم را پهن می‌کند مقابلش، برگه‌ای را از شاخه جدا نموده، و شروع می‌کند به رنگ‌آمیزی، من اما به تمرکزش خیره می‌مانم و پرده را بر نوری که شاید الهام‌بخش او، و آزاردهنده‌ی من باشد، می‌کشم. البته که او هنر لنگ نماندن را هم در رگ‌هایش دارد، چراکه همه‌چیز، مطلقاً همه‌چیز، در خدمت لذت‌رسانیِ اویند و هیچ‌چیز ،طولانی‌مدت، قدرت آزارش را ندارد. در مقابل کوتاه‌مدت‌ها هم به سرعت اشک می‌ریزد و به سادگی دفعشان می‌سازد. کمی که توجه‌ام را از دست می‌دهم، با ذرات ریز آرد معلق در فضا، به دستش می‌آورم. شاید هم بیش از پیش از دستش می‌دهم. دست‌های غرق در آرد و خمیرش در فضا حرکت می‌کنند و موهایش، سنگین و به رنگ شب، با حمل رگه‌هایی طلایی‌رنگ، به سادگی سقوط قطرات اشک از چشمانش، پرواز می‌کنند. موسیقی دلخواهش درون گوش‌هایش نواخته می‌شود. نمی‌توانیم با یکدیگر به موسیقی‌ای واحد گوش دهیم. نمی‌توانیم هم به تماشای فیلمی واحد بنشینیم. به خود که می‌آیم کتابِ در دست خوانش را بسته‌ام و به چشم‌های رهای در اثنای رقص پرخنده‌اش، چشم دوخته‌ام. آوای رقصیدنش برای من، می‌شود آوای نفس‌نفس‌زدن‌ها و خنده‌هایش. به ناگاه، دست‌های آردی‌اش از حرکت می‌ایستند، لنگه‌ی ایرپادم را از گوش سمت راستش خارج می‌کند، لبخند می‌زند و می‌گوید، بدونِ شنیدنِ آهنگ، جلوه‌ی احمقانه‌ای برایت دارم. نمی‌داند اما که می‌توانم تنها خود او را بنگرم، فارغ از هرگونه خصلت دیگری که می‌تواند برایشان نسبیت مختص خود را تعریف کند، من تنها قطعیت آنچه را که هست، می‌بینم؛ سر انگشتانش که در اواسط پیمودن مسیر طولانی ابرویم به نفس‌هایی منظم تبدیل می‌شوند را، می‌بینم. دست سبک و داغی را که به تدریج بر نیمی از صورتم سنگین می‌شود، و در ادامه‌ی آن، پلک‌هایی که تا ساعت‌ها باز می‌مانند را، می‌بینم. پس از مدت کوتاهی، همراهیِ او در میان ذرات آردِ پراکنده در محیط و ریتم دلخواه او، توسط خود را، می‌بینم.
با چشم غیر مسلح هم می‌توان اذعان داشت که به پهنا و ارتفاع فواصل، اضافه شده. تفاوت‌ها از هر برهه‌ی دیگری در تاریخِ زیسته، نمود بیشتری یافته و مرزهایی که به واسطه‌ی گچ بر زمین‌های اطراف به مقیاس می‌رسند، پررنگ‌تر از همیشه‌شان هستند. این‌که من درکی ندارم هم چندان تغییری را موجب نمی‌شود. در نهایت باید به ناچار اسلحه‌ام را بر خاک‌کشیده و یا بر دوش‌گرفته، جایی را محضِ سکنی برگزینم. من آنی نیستم که خونی اضافه بر مقدار بخواهد. اما چه کسی مرا تعریف کرده که حال بخواهم چیزی نباشم؟ درست است که از پررنگی مرزها و فواصل درکی ندارم اما، طیف خون آغشته به نفرتی که اندر درون چشم‌ها می‌جوشد را با دقتِ شیمی‌دان چشنده‌ای می‌شناسم. من آن‌ها را چشیده و به خوبی به خاطر دارم. با آنان سالیانی متمادی را گذرانده‌ام؛ سالیانی را که قصد اتمام ندارند. با این اوصاف، من کیستم که بخواهم چیزی اضافه بر مقدار را نپذیرم؟
دما پایین‌تر از روز گذشته است و ساعتی تا آسمان بنا را بر باریدن بگذارد نمانده. باز شدن در اتاق به واسطه‌ی انگشتان یخ‌زده‌ام پس از نیم‌روز سنگینی مصادف می‌شود با بالاتر رفتن شدت صوت صفیر بادی که خشمگینانه از لابه‌لای پرده‌ها می‌رقصد و به تندی، جریان سرد خود را به اشیاء و جسم غرق در خوابی در آن اثنا، می‌کوباند. موهای شانه کرده‌اش از میان تشک تخت و پتویی که بینشان پناه گرفته، بیرون ریخته و زانوانش به سمت شکمش خم شده‌اند. سطح سرامیک‌‌های کف، پوشیده از لایه‌ای غبار و خاک، بیش از پیش مجرای تنفسی‌ام را تحریک می‌کنند. پنجره را می‌بندم. کیف و کت را آویزان می‌کنم. و پس از خاک‌روبی کف، خود را می‌کشانم زیر نیمی از پتویی که برایم آزاد مانده. کمتر از نیم‌ساعت نمی‌گذرد که زنگ گوشی‌اش بیدارم می‌کند. صدایش از زیر پتو می‌آید. صدایش را می‌بُرم. پس از گذر پنجاه ثانیه، باز هم زنگ می‌خورد. این‌بار می‌بَرمش بر حالت پرواز و می‌گذارمش روی میز. هم‌زمان با از دسترس خارج کردن راه‌های ارتباطی‌اش، خواب هم از تن چشمان من می‌گریزد. از جمله تأثیراتش، بی‌توجهی بیشترم نسبت به گذر زمان است. در واقع، از جمله تأثیرات لازمه بهر اثبات درستی و سازگاری، یادآوری و یا القای چهاردست‌وپایی نچسبیدن به زمان است. پس در همان حال می‌مانم، تا آنجا که از عالم آسودگی و بی‌خبری‌اش پرتاب می‌شود و گذار پرسرعتی را به جهان نه چندان منصفانه‌ی موجود، تجربه می‌کند و غرغرکنان پنجره را باز می‌کند و همچون گربه‌ی همیشه خسته‌ای، نفسی از سر آسودگی کشیده و دوباره زیرش پهن می‌شود. رخوت خواب را به تن خسته‌ام باز می‌گرداند اما، برمی‌خیزم. پتو را رویش می‌کشم، کت را برمی‌دارم، و می‌روم برای دم کردن چای عصرانه و آماده ساختن بساط شام آخری که از پیش قولش را داده بودم.
با کمی این‌طرف و آن‌طرف‌تر درنهایت، آن‌چه هستی که در محدوده‌ی اشتیاق و درکت است؛ و برای هرشخصی، بلاعوض.
اکثر شبکه‌های همکاریِ بشری زمینه‌ساز ظلم و استثمار بوده‌اند. حتی زندان‌ها و اردوگاه‌های کار اجباری نیز شبکه‌های همکاری هستند و تنها به این دلیل می‌توانند برپا شوند که هزاران بیگانه به‌نحوی موفق می‌شوند فعالیت‌هایشان را با هم هماهنگ کنند.
همه‌ی این شبکه‌های همکاری-از شهرهای کهن بین‌النهرین گرفته تا امپراتوری‌های چین و روم-«نظم‌هایی خیالی» بودند. هنجارهای اجتماعی حافظ نظم‌ها، نه مبتنی بر غرایز ریشه‌دار بودند و نه آشنایی‌های شخصی، بلکه بر اعتقاد به اسطوره‌های مشترک استوار بودند.

Sapiens
Yuval Noah Harari
آنقدر به قعر فرو رفته‌ام که دیگر عبور و گاهاً هجمه‌ی جریانات را بر پوست خود احساس نمی‌کنم و بالتبع دیگر خود را هم. حس‌گرهایم از کار افتاده‌اند. بارقه‌ی نحیفی مطلعم می‌سازد حول‌ و حوش شش ساعت از بامداد شبِ گذشته، گذشته. در دردناک‌ترین نقطه‌ی کابوسی از میان هزاره با شنیدن نامم، در سکوت‌، هزار تکه شدن را به اتمام می‌رسانم. سرخی‌ و گرمی جریانی از خون خبر از توده‌ای در حال شکافتن می‌دهد. و اگر از اعداد و ارقام دست بشویم، تهی خواهم بود. شاید از دنیای پرلطافت رنج، تنها کلمات برایم باقی‌مانده باشند. به دنیای ضمخت و محدود و مکرر درد نزول کرده‌ام. فشار همیشگی در قعر، گنگی بی‌حس و اعتراض می‌سازدت. تویی و آن‌چه بر میز است و معاملاتی که جوش خورده‌اند. بی‌آنکه عبور و مرورِ جریانِ امضاء را حس کرده باشی. بی‌آنکه اراده‌ای بر در برداشتن و تقبل داشته باشی. حال می‌توانی پلک بزنی و با وجود حضور شفافِ تاریِ دیدت بنگری؛ تو، حامل تمام آنی.
Forwarded from چتمارس. (‌ ‌میم.‌ په.)
بیایید functional را به عنوان یک پاسخ valid برای سوال در ارتباط با حال‌واحوالمان جا بیندازیم.
Mich über ganzer Tag:
برای ما آسان است که بپذیریم تقسیم مردم به «مافوق» و «عامی» ساخته و پرداختۀ‌خیال است. اما ایده‌ی برابری همۀ انسان‌ها هم افسانه است. از چه لحاظ همهٔ انسان‌ها با هم برابرند؟ آیا واقعیتی عینی، بیرون از تخیل انسانی وجود دارد که در آن همۀ ما واقعاً با هم برابر باشیم؟ آیا همهٔ انسان‌ها از نظر ویژگی‌های زیستی با هم برابرند؟ بگذارید سعی کنیم معروف‌ترین سطر اعلامیهٔ استقلال آمریکا را به عباراتی زیست‌شناختی ترجمه کنیم:
ما معتقدیم که این حقایق بدیهی و مستغنی از توضیح است که جمیع مردم یکسان آفریده شده‌اند و خدا برای آنان حقوقی مسلم کرده که غیرقابل انتقال است و از آن جمله است، حق حیات و حق آزادی و حق طلب خوشبختی.

بر اساس علم زیست‌شناسی، انسان‌ها «آفریده» نشدند. آنها تکامل یافته‌اند. و قطعاً به این منظور تکامل نیافتند که «یکسان» باشند. انگارهٔ برابری به طور جدایی‌ناپذیری در انگارهٔ آفرینش تنیده شده است. تکامل بر پایهٔ تفاوت بنا شده است، نه برابری. هر فردی یک کد ژنتیکی دارد که تا حدودی متفاوت با دیگری است و از بدو تولد در معرض تأثیرات گوناگون محیطی است. این امر به شکل‌گیری ویژگی‌های متفاوتی می‌انجامد که حامل فرصت‌های بقای متفاوتی هم هستند. بنابراین «برابر آفریده شده» باید ترجمه شود «به شکل متفاوتی تکامل‌یافته».

Sapiens
Yuval Noah Harari
Lorn
خشم
سالم و یا خرده‌دار و بیمار، تنها چیزی‌ست که قدرت پیش‌روی‌ام را قدرتمندتر از هرگونه احساس دیگری احیاء می‌کند. همواره هم حضوره داشته، علی‌رغم واکنش سابق انزجار و یا مغتنم‌شماری کنونی‌ام. نمونه‌ی بارز یک موج طبیعی و دائمی‌ست که به دل‌خواه و با حضور تخته‌ی دانش پالایشت، می‌توانی موج‌سواری را بر آن بیازمایی.
می‌گوید ‹بگرد و بیاب که از میانِ
“visuelle, auditive, kommunikative, kognitive, haptische Typ„
کدام‌یک هستی. من فکر می‌کنم congnitive spec باشی.›
هم‌زمان تمام‌شان هستم استاد، تمام‌شان!
برای در دست داشتن زمان بی‌انتهای تکرار شونده، من آنم که باید زمان درست را برای اتمام برگزینم.
پس من اصرار دارم که «پیامدهای» تکرار ابدی را برای زندگی خودت در نظر بگیری؛ نه به صورت انتزاعی، بلکه همین حالا، «امروز» و به معنای کاملاً ملموس!
عسل، سوار بر قطرات تیره‌ی خون، به آرامی و سنگین، از سه شکاف متوالیِ سوار بر ابرو، سر می‌خورد. در بخشی از میانه‌ی ابرو جریان می‌یابد و راه‌باریکه‌ی غیرمستقیمی را تا رسیدن به مژه‌ها باز می‌کند. از پلک دوم، و سپس پلک اول عبور می‌کند و بر گونه‌ام شره. تکه‌هایی از موهایم، موج‌دار و بی‌بار، از سد خونابه‌ی عسل عبور می‌کنند و می‌چسبند بر توالی‌ها. سر بر شانه‌ام گذارده و بازوانم را سخت می‌فشارد به تنش. بر گونه‌‌ی مخالفم، بوسه‌هایی می‌نشاند، پراکنده. و من مدام در آستانه‌ی ضعف، سقوط، و سکوت، تاب می‌خورم و از نیمه‌ی رنگ‌پریده‌ی مهتاب‌گرفته‌ام، متمایل می‌شوم به سمت توالی‌های غرق در تاریکی، و بیگانگی‌ام با نور ماه و دریافته شدن. حال، همه‌چیز درباره‌ی توالی‌هاست. و یا بهتر بگویم: توالی‌ها، همه‌چیزند.