دما پایینتر از روز گذشته است و ساعتی تا آسمان بنا را بر باریدن بگذارد نمانده. باز شدن در اتاق به واسطهی انگشتان یخزدهام پس از نیمروز سنگینی مصادف میشود با بالاتر رفتن شدت صوت صفیر بادی که خشمگینانه از لابهلای پردهها میرقصد و به تندی، جریان سرد خود را به اشیاء و جسم غرق در خوابی در آن اثنا، میکوباند. موهای شانه کردهاش از میان تشک تخت و پتویی که بینشان پناه گرفته، بیرون ریخته و زانوانش به سمت شکمش خم شدهاند. سطح سرامیکهای کف، پوشیده از لایهای غبار و خاک، بیش از پیش مجرای تنفسیام را تحریک میکنند. پنجره را میبندم. کیف و کت را آویزان میکنم. و پس از خاکروبی کف، خود را میکشانم زیر نیمی از پتویی که برایم آزاد مانده. کمتر از نیمساعت نمیگذرد که زنگ گوشیاش بیدارم میکند. صدایش از زیر پتو میآید. صدایش را میبُرم. پس از گذر پنجاه ثانیه، باز هم زنگ میخورد. اینبار میبَرمش بر حالت پرواز و میگذارمش روی میز. همزمان با از دسترس خارج کردن راههای ارتباطیاش، خواب هم از تن چشمان من میگریزد. از جمله تأثیراتش، بیتوجهی بیشترم نسبت به گذر زمان است. در واقع، از جمله تأثیرات لازمه بهر اثبات درستی و سازگاری، یادآوری و یا القای چهاردستوپایی نچسبیدن به زمان است. پس در همان حال میمانم، تا آنجا که از عالم آسودگی و بیخبریاش پرتاب میشود و گذار پرسرعتی را به جهان نه چندان منصفانهی موجود، تجربه میکند و غرغرکنان پنجره را باز میکند و همچون گربهی همیشه خستهای، نفسی از سر آسودگی کشیده و دوباره زیرش پهن میشود. رخوت خواب را به تن خستهام باز میگرداند اما، برمیخیزم. پتو را رویش میکشم، کت را برمیدارم، و میروم برای دم کردن چای عصرانه و آماده ساختن بساط شام آخری که از پیش قولش را داده بودم.
با کمی اینطرف و آنطرفتر درنهایت، آنچه هستی که در محدودهی اشتیاق و درکت است؛ و برای هرشخصی، بلاعوض.
اکثر شبکههای همکاریِ بشری زمینهساز ظلم و استثمار بودهاند. حتی زندانها و اردوگاههای کار اجباری نیز شبکههای همکاری هستند و تنها به این دلیل میتوانند برپا شوند که هزاران بیگانه بهنحوی موفق میشوند فعالیتهایشان را با هم هماهنگ کنند.
همهی این شبکههای همکاری-از شهرهای کهن بینالنهرین گرفته تا امپراتوریهای چین و روم-«نظمهایی خیالی» بودند. هنجارهای اجتماعی حافظ نظمها، نه مبتنی بر غرایز ریشهدار بودند و نه آشناییهای شخصی، بلکه بر اعتقاد به اسطورههای مشترک استوار بودند.
Sapiens
Yuval Noah Harari
همهی این شبکههای همکاری-از شهرهای کهن بینالنهرین گرفته تا امپراتوریهای چین و روم-«نظمهایی خیالی» بودند. هنجارهای اجتماعی حافظ نظمها، نه مبتنی بر غرایز ریشهدار بودند و نه آشناییهای شخصی، بلکه بر اعتقاد به اسطورههای مشترک استوار بودند.
Sapiens
Yuval Noah Harari
آنقدر به قعر فرو رفتهام که دیگر عبور و گاهاً هجمهی جریانات را بر پوست خود احساس نمیکنم و بالتبع دیگر خود را هم. حسگرهایم از کار افتادهاند. بارقهی نحیفی مطلعم میسازد حول و حوش شش ساعت از بامداد شبِ گذشته، گذشته. در دردناکترین نقطهی کابوسی از میان هزاره با شنیدن نامم، در سکوت، هزار تکه شدن را به اتمام میرسانم. سرخی و گرمی جریانی از خون خبر از تودهای در حال شکافتن میدهد. و اگر از اعداد و ارقام دست بشویم، تهی خواهم بود. شاید از دنیای پرلطافت رنج، تنها کلمات برایم باقیمانده باشند. به دنیای ضمخت و محدود و مکرر درد نزول کردهام. فشار همیشگی در قعر، گنگی بیحس و اعتراض میسازدت. تویی و آنچه بر میز است و معاملاتی که جوش خوردهاند. بیآنکه عبور و مرورِ جریانِ امضاء را حس کرده باشی. بیآنکه ارادهای بر در برداشتن و تقبل داشته باشی. حال میتوانی پلک بزنی و با وجود حضور شفافِ تاریِ دیدت بنگری؛ تو، حامل تمام آنی.
برای ما آسان است که بپذیریم تقسیم مردم به «مافوق» و «عامی» ساخته و پرداختۀخیال است. اما ایدهی برابری همۀ انسانها هم افسانه است. از چه لحاظ همهٔ انسانها با هم برابرند؟ آیا واقعیتی عینی، بیرون از تخیل انسانی وجود دارد که در آن همۀ ما واقعاً با هم برابر باشیم؟ آیا همهٔ انسانها از نظر ویژگیهای زیستی با هم برابرند؟ بگذارید سعی کنیم معروفترین سطر اعلامیهٔ استقلال آمریکا را به عباراتی زیستشناختی ترجمه کنیم:
ما معتقدیم که این حقایق بدیهی و مستغنی از توضیح است که جمیع مردم یکسان آفریده شدهاند و خدا برای آنان حقوقی مسلم کرده که غیرقابل انتقال است و از آن جمله است، حق حیات و حق آزادی و حق طلب خوشبختی.
بر اساس علم زیستشناسی، انسانها «آفریده» نشدند. آنها تکامل یافتهاند. و قطعاً به این منظور تکامل نیافتند که «یکسان» باشند. انگارهٔ برابری به طور جداییناپذیری در انگارهٔ آفرینش تنیده شده است. تکامل بر پایهٔ تفاوت بنا شده است، نه برابری. هر فردی یک کد ژنتیکی دارد که تا حدودی متفاوت با دیگری است و از بدو تولد در معرض تأثیرات گوناگون محیطی است. این امر به شکلگیری ویژگیهای متفاوتی میانجامد که حامل فرصتهای بقای متفاوتی هم هستند. بنابراین «برابر آفریده شده» باید ترجمه شود «به شکل متفاوتی تکاملیافته».
Sapiens
Yuval Noah Harari
ما معتقدیم که این حقایق بدیهی و مستغنی از توضیح است که جمیع مردم یکسان آفریده شدهاند و خدا برای آنان حقوقی مسلم کرده که غیرقابل انتقال است و از آن جمله است، حق حیات و حق آزادی و حق طلب خوشبختی.
بر اساس علم زیستشناسی، انسانها «آفریده» نشدند. آنها تکامل یافتهاند. و قطعاً به این منظور تکامل نیافتند که «یکسان» باشند. انگارهٔ برابری به طور جداییناپذیری در انگارهٔ آفرینش تنیده شده است. تکامل بر پایهٔ تفاوت بنا شده است، نه برابری. هر فردی یک کد ژنتیکی دارد که تا حدودی متفاوت با دیگری است و از بدو تولد در معرض تأثیرات گوناگون محیطی است. این امر به شکلگیری ویژگیهای متفاوتی میانجامد که حامل فرصتهای بقای متفاوتی هم هستند. بنابراین «برابر آفریده شده» باید ترجمه شود «به شکل متفاوتی تکاملیافته».
Sapiens
Yuval Noah Harari
Lorn
خشم
سالم و یا خردهدار و بیمار، تنها چیزیست که قدرت پیشرویام را قدرتمندتر از هرگونه احساس دیگری احیاء میکند. همواره هم حضوره داشته، علیرغم واکنش سابق انزجار و یا مغتنمشماری کنونیام. نمونهی بارز یک موج طبیعی و دائمیست که به دلخواه و با حضور تختهی دانش پالایشت، میتوانی موجسواری را بر آن بیازمایی.
میگوید ‹بگرد و بیاب که از میانِ
“visuelle, auditive, kommunikative, kognitive, haptische Typ„
کدامیک هستی. من فکر میکنم congnitive spec باشی.›
همزمان تمامشان هستم استاد، تمامشان!
“visuelle, auditive, kommunikative, kognitive, haptische Typ„
کدامیک هستی. من فکر میکنم congnitive spec باشی.›
همزمان تمامشان هستم استاد، تمامشان!
برای در دست داشتن زمان بیانتهای تکرار شونده، من آنم که باید زمان درست را برای اتمام برگزینم.
پس من اصرار دارم که «پیامدهای» تکرار ابدی را برای زندگی خودت در نظر بگیری؛ نه به صورت انتزاعی، بلکه همین حالا، «امروز» و به معنای کاملاً ملموس!
عسل، سوار بر قطرات تیرهی خون، به آرامی و سنگین، از سه شکاف متوالیِ سوار بر ابرو، سر میخورد. در بخشی از میانهی ابرو جریان مییابد و راهباریکهی غیرمستقیمی را تا رسیدن به مژهها باز میکند. از پلک دوم، و سپس پلک اول عبور میکند و بر گونهام شره. تکههایی از موهایم، موجدار و بیبار، از سد خونابهی عسل عبور میکنند و میچسبند بر توالیها. سر بر شانهام گذارده و بازوانم را سخت میفشارد به تنش. بر گونهی مخالفم، بوسههایی مینشاند، پراکنده. و من مدام در آستانهی ضعف، سقوط، و سکوت، تاب میخورم و از نیمهی رنگپریدهی مهتابگرفتهام، متمایل میشوم به سمت توالیهای غرق در تاریکی، و بیگانگیام با نور ماه و دریافته شدن. حال، همهچیز دربارهی توالیهاست. و یا بهتر بگویم: توالیها، همهچیزند.
دلتنگ الاکلنگبازیای با دریای بارانی، نامعتمد، غیرقابل پیشبینی، و طوفانیِ پنج صبحم که بیتغییر و ممتد، کفهی زیر ماسهها از آنِ من است. دلتنگ ساعتها، بیهیچگونه حرکت دیگری به تماشای پردهی گویی نامتناهیاش، بست نشستن. دلتنگ حس فرو روی و تهنشینی از لابهلای ماسههای نرم و سنگین به مقصد فروپاشیای پالاینده. دلتنگ آن بازی خطر، با موجهای بیشمارِ همزمان حاملِ مرگ و زندگی، سکوت و فریاد، و سکون و حرکت.
If you're not willing to take the actions to change your situation -in other words, if you're willing to put up with your situation- then whether you like it or not, that is the life you have chosen.
On the other hand, by defending your circumstances as they are right now, you are actually making a case for being where you are.
On the other hand, by defending your circumstances as they are right now, you are actually making a case for being where you are.
کت را برمیدارم و میزنم بیرون. پیامی تحت عنوانِ «باران نمنم میبارد، اگر میخواهی بیا تا قدم بزنیم.» را برایش میفرستم. ترکیبی از بوی خاک بارانخورده و چمن تازه، فضا را در برگرفته و اکسیژن در نهایت خلوص خود، هوای ریههایم را تازه میکند. حس میکنم تنها سی ثانیهی دیگر برای تعلل کافی بود تا مغزم از طریق گوشهایم بپاشد بر کف سالن و میز روبهرویم. این شد که لرزی را که اکنون در اثر سرمایی که از لایههای لباسهایم به سهولت عبور میکند و بلافاصله بر استخوانم مینشیند را به نوش جان تقبل کردهام. بسیار زبانشان میجنبد. حتی در اینکه آن چرخش عضله در آن حفره، مبلغ پیغامی هم باشد، تردید دارم. حتی سرما هم قدرتی برای توقفشان ندارد. فرکانسهای ناموزون و بهشدت ناهنجاری که از شدت نامفهومیشان، میتوانی پلکهایت را بر هم گذاری و متصور باشی، به جای باغی حامل انسانها، در میانهی باغی حاوی قرقاولانی؛ تنها با این تفاوت که این گونهی بهخصوص، دارای بالاتنههایی سفید، پایینتنههایی سیاه، و بعضاً طنابی مشکیاند، که از گردنشان آویزان است. در این بین، دما در محدودهی خارج از شهر، سیزده درجه بالای صفر است و مطمئناً در تمام طول فصول سرد پیش رو، بیتوقف به دماهای زیر صفر مکان مقصود فکر میکنم و تلاش میکنم لرزشم را متوقف سازم، که طبیعتاً همچون حرکات عضلهی چرخانِ مستقر در حفرهی دهان آنان، بیهوده است و نافرجام.
Here are a few e-book reader apps that come with built-in dictionaries, so you can look up word meanings while reading:
1. Librera: This app supports multiple formats like PDF, EPUB, MOBI, and more. It has built-in dictionaries from sources like GTranslate, Dictionary.com, and Oxford.
2. eReader Prestigio: This app supports over 25 languages and includes a dictionary feature.
3. AlReader: It supports text-to-speech, network and local libraries, and multilingual interfaces.
4. Moon+ Reader: A popular e-book reader with a built-in dictionary and many customization options.
5. PocketBook Reader: This app supports various formats and includes a dictionary feature.
1. Librera: This app supports multiple formats like PDF, EPUB, MOBI, and more. It has built-in dictionaries from sources like GTranslate, Dictionary.com, and Oxford.
2. eReader Prestigio: This app supports over 25 languages and includes a dictionary feature.
3. AlReader: It supports text-to-speech, network and local libraries, and multilingual interfaces.
4. Moon+ Reader: A popular e-book reader with a built-in dictionary and many customization options.
5. PocketBook Reader: This app supports various formats and includes a dictionary feature.