دلتنگ الاکلنگبازیای با دریای بارانی، نامعتمد، غیرقابل پیشبینی، و طوفانیِ پنج صبحم که بیتغییر و ممتد، کفهی زیر ماسهها از آنِ من است. دلتنگ ساعتها، بیهیچگونه حرکت دیگری به تماشای پردهی گویی نامتناهیاش، بست نشستن. دلتنگ حس فرو روی و تهنشینی از لابهلای ماسههای نرم و سنگین به مقصد فروپاشیای پالاینده. دلتنگ آن بازی خطر، با موجهای بیشمارِ همزمان حاملِ مرگ و زندگی، سکوت و فریاد، و سکون و حرکت.
If you're not willing to take the actions to change your situation -in other words, if you're willing to put up with your situation- then whether you like it or not, that is the life you have chosen.
On the other hand, by defending your circumstances as they are right now, you are actually making a case for being where you are.
On the other hand, by defending your circumstances as they are right now, you are actually making a case for being where you are.
کت را برمیدارم و میزنم بیرون. پیامی تحت عنوانِ «باران نمنم میبارد، اگر میخواهی بیا تا قدم بزنیم.» را برایش میفرستم. ترکیبی از بوی خاک بارانخورده و چمن تازه، فضا را در برگرفته و اکسیژن در نهایت خلوص خود، هوای ریههایم را تازه میکند. حس میکنم تنها سی ثانیهی دیگر برای تعلل کافی بود تا مغزم از طریق گوشهایم بپاشد بر کف سالن و میز روبهرویم. این شد که لرزی را که اکنون در اثر سرمایی که از لایههای لباسهایم به سهولت عبور میکند و بلافاصله بر استخوانم مینشیند را به نوش جان تقبل کردهام. بسیار زبانشان میجنبد. حتی در اینکه آن چرخش عضله در آن حفره، مبلغ پیغامی هم باشد، تردید دارم. حتی سرما هم قدرتی برای توقفشان ندارد. فرکانسهای ناموزون و بهشدت ناهنجاری که از شدت نامفهومیشان، میتوانی پلکهایت را بر هم گذاری و متصور باشی، به جای باغی حامل انسانها، در میانهی باغی حاوی قرقاولانی؛ تنها با این تفاوت که این گونهی بهخصوص، دارای بالاتنههایی سفید، پایینتنههایی سیاه، و بعضاً طنابی مشکیاند، که از گردنشان آویزان است. در این بین، دما در محدودهی خارج از شهر، سیزده درجه بالای صفر است و مطمئناً در تمام طول فصول سرد پیش رو، بیتوقف به دماهای زیر صفر مکان مقصود فکر میکنم و تلاش میکنم لرزشم را متوقف سازم، که طبیعتاً همچون حرکات عضلهی چرخانِ مستقر در حفرهی دهان آنان، بیهوده است و نافرجام.
Here are a few e-book reader apps that come with built-in dictionaries, so you can look up word meanings while reading:
1. Librera: This app supports multiple formats like PDF, EPUB, MOBI, and more. It has built-in dictionaries from sources like GTranslate, Dictionary.com, and Oxford.
2. eReader Prestigio: This app supports over 25 languages and includes a dictionary feature.
3. AlReader: It supports text-to-speech, network and local libraries, and multilingual interfaces.
4. Moon+ Reader: A popular e-book reader with a built-in dictionary and many customization options.
5. PocketBook Reader: This app supports various formats and includes a dictionary feature.
1. Librera: This app supports multiple formats like PDF, EPUB, MOBI, and more. It has built-in dictionaries from sources like GTranslate, Dictionary.com, and Oxford.
2. eReader Prestigio: This app supports over 25 languages and includes a dictionary feature.
3. AlReader: It supports text-to-speech, network and local libraries, and multilingual interfaces.
4. Moon+ Reader: A popular e-book reader with a built-in dictionary and many customization options.
5. PocketBook Reader: This app supports various formats and includes a dictionary feature.
It was as though I had an itch at the back of my brain that I needed to scratch but couldn’t quite reach. I didn’t know it at the time, but that sort of existential anxiety is a common experience that drives people to the study of philosophy. The philosopher Spinoza, for example, wrote:
-How to think like a Roman emperor: The stoic philosophy of Marcus Aurelius
Donald J. Robertson
I thus perceived that I was in a state of great peril, and I compelled myself to seek with all my strength for a remedy, however uncertain it might be; as a sick man struggling with a deadly disease, when he sees that death will surely be upon him unless a remedy be found, is compelled to seek such a remedy with all his strength, inasmuch as his whole hope lies therein.
-How to think like a Roman emperor: The stoic philosophy of Marcus Aurelius
Donald J. Robertson
Nobody can advise you and help you, nobody. There is only one way. Go into yourself.
Rainer Maria Rilke
Rainer Maria Rilke
زمزمهاش را میشنوم. ذرات زیر و ریز صوت را میبینم که بر هم سوار شده و متشکل درکی از معنای آرزوی مرگ برای او میشوند. مکث میکنم و گردنم را به سویشان، به ترتیب میگردانم. دیگر دستهایم نمیتوانند با خلوص به حرکات پیشینشان بپردازند، حتی آنها هم درگیر درک چیزی شدهاند که خود نمیدانند. اینبار، گرفتار شدن و روی نوار جاماندنم از بابت ماهیت مرگ نیست، بلکه به واسطهی تصور اقدامات ذهنی مربوطه به پس از آن است. سوالی به آرامی و محو و با خطی معوج، بر روی دستان از کارافتادهام سقوط میکند و برمیخیزد و تا عمیقاً پاسخش را ندهم، به وسیلهی مرگش رهایم نمیکند: با این حساب، او اینگونه پس از مرگ، در اذهان به یادآورده خواهد شد؟ مومیاییشده به واسطهی آرزوهای خواستاران مرگی که تا ابد همراهیاش خواهند کرد؟ آگاهم که اهمیت چندانی به اذهان نمیدهم و چیزی که از بابت نگرانی برای فعالیت آن، سوال مطرح کردهام، در واقع مربوط به ذهن خودم است. این را هم میدانم که حتی این هم اهمیتی ندارد، و یا حداقل دیگر نباید داشته باشد، چرا که او، هنوز در آغوش مرگ جاننباخته اما، تماماً مومیاییشده و در انحصار زمان به سوی انتها قدم برمیدارد. به ناگاه میتوانم هماکنون پردهی تجسمی را که در برابر جسمش کشیدهام، کنار بکشم؛ پارچه را جدا کرده و بینیمنگاهی، رهایشان کنم.
حق باتوست. من هنوز عمیقاً آن را هضم، جذب، و از آن گذر نکردهام. هنوز هم سودای پژمردهای در درونم، به اینسو و آنسو میخزد و میبوید. گویا هنوز هم انگشتان خشکشدهام توان کش آمدن ندارند. آنقدر که در اطراف ریشههای عمیق و فرسودهای که باقی مانده بپیچند و خاک وجودم را از وجودشان رها سازند. اما هرکس روشی دارد. هرکس روشی مخفی دارد در راستای بقای یاد و افکارش. روش مخفی و تکراری مرا هم که میدانی. پوست و خون من همچون روغنیست که همواره شناور میماند. نباید مخلوط شوم. واکنش نمیدهم. ژنهای بیش از حد انسانی و فرودستم هم تلاششان را کردهاند. بیفایده است. بالاخره سکوی ناخدایی را خالی میکنند. موجهای کمرشکن از راه میرسند. و من بارها و بارها به زیر آب، افتان و خیزان، فرو میروم و با پذیرشی مقطعی و حقهای جدید، ارزش زندگی را ارج نهاده و سکوی خداییام را پس میگیرم. در همین چرخهی معیوب با زمان، تنها همسفر موقعیتشناسم، حرکت میکنم و برای پذیرش بسیاری مسائل، منکرم و رویگردان. من آنم که بارها اشاره زدهام، تناقض. چراکه تا این زمان، تنها در جستجوی حقیقت بودهام و هرگاه به آنها میرسم، به چنگ نمیگیرمشان. از تقلا و هدر دادن زمان خستهام. چرا در زمان درست تمامش نکنم؟ این باعث میشود دیگر نخواهم با تکیه بر تکرر حقایقی محدود در زمانی بیانتها، سر باز زنم. معلول سرعتم است برای خروج و یا لااقل کمتر طول دادن چرخههای سراسر مکرر و لاجرمی که تمام حقیقت زندگی را در برگرفتهاند. برای در دست داشتن زمان بیانتهای تکرار شونده، من آنم که باید زمان درست را برای اتمام برگزینم.
دلیل اینکه مردم حتی بعد از زخمی شدن، شانسشون رو حفظ میکنن اینه که… اونها میخوان به خونه برگردن. هیچ فرقی بین تمایل انسان به بازگشت به جایی و ترس از مرگ و میل به زندگی وجود نداره. چون اونها، کمی نوستالژین.Little mushroom ch40(the last)
مهارت کافی را برای گرداندن تیغ نداری. نیملایه کافیست. تمام قامتش را در جان سیبزمینی نگونبخت فرو نبر. تنها از برندگیاش استفاده کن، نه از طولش. مایل. مایلتر. با ناخن هم میتوانی جدایش کنی. اما تیغ در میان پوستت فرو رفته و حیف است اگر حداقلِ استفاده را آن نبری.
پس از مرور روش کار، تخممرغها را میشکنم. نمیدانم چندتا. آوای آشنایی در اطراف حضور دارد. آرد را اضافه میکنم. عدالت. پیاز را خورد میکنم. تری چشمها را به واسطهی بازوان آردیام میگیرم. تن از عدالت دور است و سوزش چشمانم را، تندی پیاز گردن میگیرد و من، با صرف زمانم، یگانه چیزی که برایم باقی مانده، نفس میگیرم و همزمان با نقطهی اوج آوا، فرو میروم درون روغن داغ.
پس از مرور روش کار، تخممرغها را میشکنم. نمیدانم چندتا. آوای آشنایی در اطراف حضور دارد. آرد را اضافه میکنم. عدالت. پیاز را خورد میکنم. تری چشمها را به واسطهی بازوان آردیام میگیرم. تن از عدالت دور است و سوزش چشمانم را، تندی پیاز گردن میگیرد و من، با صرف زمانم، یگانه چیزی که برایم باقی مانده، نفس میگیرم و همزمان با نقطهی اوج آوا، فرو میروم درون روغن داغ.
مارکوس، مردم خیال میکنند مطابق آنچه دوست داشتهاند زندگی کردهاند؛ اما درواقع آنچه مسیر زندگیشان را تعیین میکند، ترسهایشان است، چیزی که آنها نمیخواهند.
و کوهستان طنینانداز شد، خالد حسینی
و کوهستان طنینانداز شد، خالد حسینی