زمانی سر رسیدم که مشغول سُراندن گاجی به روی موهای به تازگی کوتاهشدهاش بود. به گمانم در همان لحظه هم از همان زیباترین لبخندهایش زد؛ بیآنکه حتی تا پایان روز فردا، جزئی از آن نقشهی عظیم کشتار جمعی، کسالتآور شود. بعدها هر حرکتش موجب به حرکت درآمدن موجی منسجم از درد در امواج از همگسیختهی تنم میشد. میترسید و در انتظار به پایان رسیدن روزهای آخر انتظار برای به دنیا آوردن فرزندی بود که هیچ ایدهای مگر امر واجب خود را در آن عملکرد نمیدید. تاریخ خوانده بود. با تعویض حکومت به مثابهی دستمالی، از پشت میزهای پنتون، زیر تور رنگیای که عبوردهندهی پودر قند از سابیدن کلهقندها بر آن بود نشانده شده بود؛ به خانهی بخت. کاش میتوانستم پلک بزنم تا بر خطوط تیز و ماهرانهی آن نقشه که ویران شدنش را شاهد بودم، چشم ببندم. کاش میتوانستم باور کنم شعلهی سرد و خاموش ناشی از عدم آگاهی و توجهاش را؛ اگر و فقط اگر آن لبخند شیرین، در هر پایان خود به تلخی بیانتهایی از شب نمیریخت.
پسربچه با دریافتی که از درد در تنم پیدا میکند، درخواست دمر خوابیدنم را دارد. کاری که میخواهد را انجام میدهم و با دریافت حرکات دایرهوار انگشتهای کوچکش بر عضلهام میپرسم: «یادته؟» بلافاصله پاسخ میدهد: «آره. همونیه که وقتی از درد قفسهی سینه توی عراق درحال جوندادن بودم روم انجامش دادی. همون موقع هم یادش گرفتم.» لبخندم را در تاریکی نمیبیند. بخاطر حساسیت شدید حسهای دریافتیام مچ دستش را میگیرم و نگه میدارم. برخلاف دستی که بیتقلا آرام میگیرد، قلبی مشوش دارد. متوجه میشوم که حال مأموریتی دارم و آن فرود آوردن ذهن گیرافتاده در مه غلیظی از ابهام فقدان و غم سنگین اوست. میگوید:«چطور میتونی انقدر خوب همهچیز رو شفاف و واقعی توضیح بدی؟ در حالی که من حتی نمیتونم یک داستان از پیش نوشتهشده رو درست تعریف کنم….» لرزش گنگ پوستهی زمین و صدایی که تاریکی را میشکافد، بیواسطه به حسگرهایم میرسند و واکنش تنم، میشود انگشتانی که دست پسربچه را بیش از پیش میفشارند. آنچه آن اطلاعات وحوش قدرت شکافتنش را نداشتند، رشتهی سخن و ذهن پسرک بوده است؛ او نفهمید. ادامه میدهد: «اما خیلی چیزها رو هم نمیشه توضیح داد، مگه نه؟»
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
«مثل ترسهای عمیق؟»
«مثل خیارخوردن.»
لبخندم را نمیبیند. موج جدیدی از درد، میکوبد بر صخرهی محوِ در تاریکی عجیبی که چشمانم یارای تشخیصش ندارد.
«من اما میتونم به خوبی وصفش کنم، پس گوش کن: دندونهاتو میذاری روش. با کمی فشار، میشکنه. بوی خیار پخش میشه. اما هیچ طعم خاصی رو حس نمیکنی. میجویی و میجویی و میجویی؛ اما باز هم خبری از طعم نیست. چون بادوم که نیست، خیاره. و بعدش هم قورتش میدی، چون نمیتونی بندازیش بیرون.»
زمانی خندهاش را متوقف میکند که همهچیز به پایان رسیده.
غمِ سردشده؛ علیت ابتدا تا انتهای جریانات خواندنیشدهی ذهنیام، رنجیست که زمانی تولدی داشته و حالا به علت کهنگی به واسطهی زمان و دیگرجریانات، به زمین سرد خورده و لگد منعکسشدهاش ثبت شده. غم داغ را یارای گرفتن نیست و هرآنچه از این ماهیت به دور است، به ندرت و نهایتاً در قالب گزارش بایر و خالی از هرگونه دمایی، وظیفهی سبکِ هراز گاهی یادآوربودن را به دوش میکشد.
در زندگی ممکن است بسیاری از عناصر تعبیهشده در ریشهی وجودت به علت نداشتن فضای رشد و تکامل، تا به هنگام نابودیات عبث و بلااستفاده باقی بمانند؛ چندی را میشناسی و صرفا از وجودشان آگاهی و دربارهی چندی دیگر هم، حتی به آن بستر محرک مورد نیاز چشمت نیفتاده تا بعدها دلایل بیشتری برای فکر کردن داشته باشی. از ابتدا با فقدان جایگاهها کنار آمدهای. برخلاف طبیعت به سراغ استدلال و منطق میروی و تا توان و ظرفیت داری به چنگ میکشی. اما میدانی که طبیعت برخلاف انسانها به دنبال استدلال نیست. هوسباز است و هراسانگیز. تظاهر به دور بودن از آن میکنی و حتی بر طبق آن عمل نمیکنی و خوب میدانی که اساس علت زندگیات پاسخگو بودن به احساسات پنجگانهات است. همانها که پیوسته با برخورد به خلأهای بیپایان و سردرگم، تغییر جهت میدهند در مسیر یحتمل ارضایی دیر و دور. در انتها نمیدانم کوهن برایم باورپذیرتر است یا موات. نمیدانم حتی این متن پر از این دو شخص، دقیقاً چه ارتباط قابل برقراری بینشان میتواند داشته باشد. اما طبیعیست؛ هر اثری از هسه تا مدتها قابلیت ریشهدواندن در تمام موضوعات فکریام را دارد.
نمیخواهد به قطعیت برسد. هدفش از نوشتن، کشف پاسخ نیست؛ بلکه ساختن یک فضای زیستی برای پرسشهاست. یک جهان خاکستری که در آن هیچچیز قاطع نیست؛ نه طبیعت، نه منطق، نه جایگاه، نه معنا، نه حتی "خودِ راوی".
Lorn
با چشم غیر مسلح هم میتوان اذعان داشت که به پهنا و ارتفاع فواصل، اضافه شده. تفاوتها از هر برههی دیگری در تاریخِ زیسته، نمود بیشتری یافته و مرزهایی که به واسطهی گچ بر زمینهای اطراف به مقیاس میرسند، پررنگتر از همیشهشان هستند. اینکه من درکی ندارم هم چندان…
به واسطهی نوشتن و دیگرمسائل حافظهی خوبی برای خود ساختهام؛ هرچند که نمیشود وخامتی را که از روز گذشتهاش بسی عینیتر است نادیده گرفت. در دنیایی که بوی مرگ، مدام با بوی ماژیک و کاغذ قاطی میشود، زندهماندن گاهی فقط به این برمیگردد که «حافظهات را نگه داری»، نه حتی جسمت را.
با گذر زمان، کسی را خال سرخ هدف، محض مورد مواخذهقراردادن نمییابم. کیست که بتواند به طور حقیقی کسی را هرچند زیر خاک، سرزنش کند و بار زندگیاش را روی تپهی همان خاک خالی کند تا با خیال راحت از پوستهی تنش خارج شود؟ هیچچیز، هیچوقت به همان سادگیای که به نظر میرسد نیست. به همان سادگی نیست بابت نداشتن امنیت تحصیلی کودکی، لبخندزنان گوشهایش را با کف دست بپوشانی. به همان سادگی نیست هربار محل سکونتت را به چشم آخرین نگاه از نظر بگذرانی و علاوه بر مدارک دال بر انسانبودنت، آمادهی انداختن مشت باشی محض حفظ پوستهی فیزیکی باقیماندهات. به همان سادگی نیست که با وجود ثبتنکردنها، علاوه بر کلمات، که با مفاهیم برخاسته از نگاههای گاه پرسشگر و گاه خصمانه در ذهن به مبارزهای منعکسانه در سکوت ننشینی. با هربار پرانسجام اندیشیدن به تمامی اینها، از بابت چیزی اطمینان مییابم: من با چیزی بزرگتر از ناامنی زندگی کردهام؛ با یقین به «ناپایداری». و هیچ آموزشی هم برای این نبود.
اما به ظاهر همهچیز بسیار سادهتر است. آن بیرون پر از نخواستنهای شنیدنی در میان دالانهای تنگ مغزهای کور است؛ نگاه آخر و شام آخر و عزیمتکردن؛ و قصهای کلیشهای و کسلکننده که در پایان هیچ شبی به فراموشی سپرده نخواهد شد.
با گذر زمان، کسی را خال سرخ هدف، محض مورد مواخذهقراردادن نمییابم. کیست که بتواند به طور حقیقی کسی را هرچند زیر خاک، سرزنش کند و بار زندگیاش را روی تپهی همان خاک خالی کند تا با خیال راحت از پوستهی تنش خارج شود؟ هیچچیز، هیچوقت به همان سادگیای که به نظر میرسد نیست. به همان سادگی نیست بابت نداشتن امنیت تحصیلی کودکی، لبخندزنان گوشهایش را با کف دست بپوشانی. به همان سادگی نیست هربار محل سکونتت را به چشم آخرین نگاه از نظر بگذرانی و علاوه بر مدارک دال بر انسانبودنت، آمادهی انداختن مشت باشی محض حفظ پوستهی فیزیکی باقیماندهات. به همان سادگی نیست که با وجود ثبتنکردنها، علاوه بر کلمات، که با مفاهیم برخاسته از نگاههای گاه پرسشگر و گاه خصمانه در ذهن به مبارزهای منعکسانه در سکوت ننشینی. با هربار پرانسجام اندیشیدن به تمامی اینها، از بابت چیزی اطمینان مییابم: من با چیزی بزرگتر از ناامنی زندگی کردهام؛ با یقین به «ناپایداری». و هیچ آموزشی هم برای این نبود.
اما به ظاهر همهچیز بسیار سادهتر است. آن بیرون پر از نخواستنهای شنیدنی در میان دالانهای تنگ مغزهای کور است؛ نگاه آخر و شام آخر و عزیمتکردن؛ و قصهای کلیشهای و کسلکننده که در پایان هیچ شبی به فراموشی سپرده نخواهد شد.
هنگام بررسی تاریخ هر شبکهی انسانی بهتر است گاهی درنگ کنیم و از منظر چیزی واقعی به امور بنگریم. از کجا بدانیم چیزی واقعی است یا نه؟ ساده است- کافی است دربارهاش از خود بپرسیم: «آیا متحمل رنج و عذاب می شود؟» وقتی که آدمها معبد زئوس را به کلی ویران میکنند، زئوس عذاب نمیکشد. زمانی که ارزش یورو از بین میرود، یورو رنج نمیبرد. بانکی که ورشکست میشود متحمل رنج و عذاب نمیشود. وقتی کشوری در جنگ شکست میخورد، بهواقع دچار رنج و حرمان نمیشود. اینها فقط استعارهاند. برعکس، سربازی که در جنگ مجروح میشود واقعاً رنج می کشد. روستایی گرسنهای که چیزی برای خوردن ندارد متحمل درد و ناراحتی میشود. وقتی گاوی را از نوزادش جدا میکنند عذاب میکشد. اینها واقعیت است.
البته چه بسا علت رنج و عذاب، باور به داستانها و خیالات باشد. مثلاً ممکن است باور به خرافههای ملی و دینی آتش جنگی را شعلهور کند که طی آن میلیونها نفر خانه و کاشانه یا اعضای بدن یا حتی جانشان را از دست بدهند. علت جنگ خیالی است، ولی درد و رنج آن صد درصد واقعی است. دقیقاً از همین رو باید بکوشیم خیالات را از واقعیت جدا کنیم.
افسانه و خیال بد نیست. ضروری است. بدون داستانهایی مقبول عموم درباره چیزهایی مانند پول و کشور و شرکت، چرخ هیچ جامعهی انسانی پیچیدهای نمیچرخد. نمیشود فوتبال بازی کرد مگر آنکه همه به قواعد ساختگیِ مشابهی باور داشته باشند، و نمیتوان از منافع بازار و دادگاه بهرهمند شد مگر با داستانهای خیالی مشابه. اما این داستانها صرفاً ابزارند و نباید به اهداف یا ملاک و معیار ما بدل شوند. هر گاه فراموش کنیم که خیال محضاند، ارتباطمان با واقعیت قطع میشود. سپس، جنگهایی تمامعیار راه میاندازیم تا «پول زیادی نصیب شرکت کنیم» یا «به حمایت از منافع ملی برخیزیم». پول و شرکت و ملت فقط در خیال ما وجود دارند. ابداعشان کردهایم تا در خدمتمان باشند؛ چه طور شده است که خود را فدای خدمت به آنها میکنیم؟
Homo Deus, Harari
البته چه بسا علت رنج و عذاب، باور به داستانها و خیالات باشد. مثلاً ممکن است باور به خرافههای ملی و دینی آتش جنگی را شعلهور کند که طی آن میلیونها نفر خانه و کاشانه یا اعضای بدن یا حتی جانشان را از دست بدهند. علت جنگ خیالی است، ولی درد و رنج آن صد درصد واقعی است. دقیقاً از همین رو باید بکوشیم خیالات را از واقعیت جدا کنیم.
افسانه و خیال بد نیست. ضروری است. بدون داستانهایی مقبول عموم درباره چیزهایی مانند پول و کشور و شرکت، چرخ هیچ جامعهی انسانی پیچیدهای نمیچرخد. نمیشود فوتبال بازی کرد مگر آنکه همه به قواعد ساختگیِ مشابهی باور داشته باشند، و نمیتوان از منافع بازار و دادگاه بهرهمند شد مگر با داستانهای خیالی مشابه. اما این داستانها صرفاً ابزارند و نباید به اهداف یا ملاک و معیار ما بدل شوند. هر گاه فراموش کنیم که خیال محضاند، ارتباطمان با واقعیت قطع میشود. سپس، جنگهایی تمامعیار راه میاندازیم تا «پول زیادی نصیب شرکت کنیم» یا «به حمایت از منافع ملی برخیزیم». پول و شرکت و ملت فقط در خیال ما وجود دارند. ابداعشان کردهایم تا در خدمتمان باشند؛ چه طور شده است که خود را فدای خدمت به آنها میکنیم؟
Homo Deus, Harari
Leg größer Wert auf eine gute Planung! Aber sei nicht überrascht, wenn es anders kommt.
پس از آن که کابوسهای مانع و خلاقانهام با آفتاب تیزی که بر پلکهایم کشیده میشد به پردهی آخر اجبارگونهی خود رسیدند و لباسهای از شب گذشته آمادهشدهی دویدنم بلااستفاده ماندند، قدری با همراهی پادکست جرمن و موسیقیهای روس و فرانسه کار کردهام. با وجود قطعی برق باز هم با همان همراهان قبلی، نهار بار گذاشته و قدری گوجه و خیار و ریحان شستهام. اپیزود تازهی سریالی که با آن خود را به جلو میرانم دانلود کردهام و هراری به دست، نشستهام یادداشت برمیدارم و برای بار نخست به لیریک تکراریای که در فضا طنینانداز است میاندیشم:
So I'm taking my time over it, right.
So I'm taking my time over it, right.
You Never Loved This City
Piano Magic
You never loved this city
But angel, it loves you
Your smile, a roman candle
Your eyes are Prussian blue
I never loved this city
But you can keep me here
Your love, a stained glass window
Your heart, a chandelier.
But angel, it loves you
Your smile, a roman candle
Your eyes are Prussian blue
I never loved this city
But you can keep me here
Your love, a stained glass window
Your heart, a chandelier.
حس میکنم تنم مایل و کج است و چیزی نمانده در خود فرو روم. اما مغزم؛ پردههای عریض و سفیدی که نور ملایم و یکنواختی از ماه را از بافت خود عبور میدهند، سایهای در سکون از ورقهای سیاهشده و کمی پس از آن، مچالهشده را قابل تشخیص میکنند. احساسی نه چندان بیگانه. پوست سری که کشیده میشود در میانهی انگشتان دردمند، و خونی که به غلظت ماسهای خیس و نرم، حساسیت را در اقصا نقاط عروق حامل است. واژههایی که با گذر زمان، بیشتر و بیشتر به سطح و دگردیسی میرسند. کغویتز اوند کوئر. سراسر. سراسری و نازک و نیدغیش….
هیچگاه انقدر به موفقیت قلمِ یک انگلیسیزبان که نیازی به ترک زبانمادری، چند زبانهشدن، و پی هیچگاه تا عمق نهایی هیچیک نرفتن را به تن مالیدن ندارد، معتقد نبودهام.
هیچگاه انقدر به موفقیت قلمِ یک انگلیسیزبان که نیازی به ترک زبانمادری، چند زبانهشدن، و پی هیچگاه تا عمق نهایی هیچیک نرفتن را به تن مالیدن ندارد، معتقد نبودهام.
Lorn
حس میکنم تنم مایل و کج است و چیزی نمانده در خود فرو روم. اما مغزم؛ پردههای عریض و سفیدی که نور ملایم و یکنواختی از ماه را از بافت خود عبور میدهند، سایهای در سکون از ورقهای سیاهشده و کمی پس از آن، مچالهشده را قابل تشخیص میکنند. احساسی نه چندان بیگانه.…
But, Multilingualism's Edge:
1. Expanded Vocabulary and Concepts:
Each language possesses unique words, idioms, and concepts that often lack a direct, single-word equivalent in another. For a writer, exposure to these can profoundly broaden their conceptual toolkit. For example, understanding a word like "Schadenfreude" (German for "pleasure derived from another person's misfortune") or "Saudade" (Portuguese for a deep emotional state of nostalgic longing for something or someone that one cares for and which is absent) doesn't just add a word to their vocabulary; it introduces a nuanced concept or emotional state. This allows the writer to express ideas more precisely, evoke richer imagery, and craft more original and compelling narratives, even when writing in their primary language.
2. Deeper Understanding of Language Structure:
By learning and using multiple languages, a writer gains a more profound and intuitive grasp of how language itself functions. They become aware of different grammatical structures, sentence patterns, and rhetorical devices across various linguistic systems. This metalinguistic awareness can foster greater flexibility and creativity in manipulating their own writing language, enabling them to experiment with syntax, rhythm, and style to achieve specific effects.
3. Richer Cultural Perspectives:
Language and culture are inextricably linked. Being multilingual opens a window into diverse ways of thinking, perceiving the world, understanding human relationships, and storytelling traditions. This breadth of cultural insight is invaluable for a writer aiming to create complex, authentic characters, build believable worlds, and explore multifaceted themes that resonate with a wider audience.
4. Direct Access to World Literature:
A multilingual writer can read literary masterpieces from various cultures in their original language. This direct engagement allows them to appreciate the true rhythm, unique wordplay, poetic nuances, and subtle stylistic choices that can often be diminished or altered in translation. This unfiltered access to a vast array of literary voices serves as an incredibly powerful and diverse source of inspiration for their own craft.
5. Enhanced Cognitive Flexibility:
As discussed earlier, the mental exercise of managing and switching between multiple languages strengthens a writer's executive functions, such as task-switching, selective attention, and problem-solving. This increased cognitive agility can significantly benefit the creative writing process, aiding in idea generation, overcoming writer's block, structuring complex narratives, and adapting to various stylistic challenges.
In essence, for a writer, multilingualism provides a richer palette of expressive tools, a deeper well of conceptual understanding, and a broader lens through which to observe and interpret the human experience, all of which contribute to a more profound and versatile writing ability.
1. Expanded Vocabulary and Concepts:
Each language possesses unique words, idioms, and concepts that often lack a direct, single-word equivalent in another. For a writer, exposure to these can profoundly broaden their conceptual toolkit. For example, understanding a word like "Schadenfreude" (German for "pleasure derived from another person's misfortune") or "Saudade" (Portuguese for a deep emotional state of nostalgic longing for something or someone that one cares for and which is absent) doesn't just add a word to their vocabulary; it introduces a nuanced concept or emotional state. This allows the writer to express ideas more precisely, evoke richer imagery, and craft more original and compelling narratives, even when writing in their primary language.
2. Deeper Understanding of Language Structure:
By learning and using multiple languages, a writer gains a more profound and intuitive grasp of how language itself functions. They become aware of different grammatical structures, sentence patterns, and rhetorical devices across various linguistic systems. This metalinguistic awareness can foster greater flexibility and creativity in manipulating their own writing language, enabling them to experiment with syntax, rhythm, and style to achieve specific effects.
3. Richer Cultural Perspectives:
Language and culture are inextricably linked. Being multilingual opens a window into diverse ways of thinking, perceiving the world, understanding human relationships, and storytelling traditions. This breadth of cultural insight is invaluable for a writer aiming to create complex, authentic characters, build believable worlds, and explore multifaceted themes that resonate with a wider audience.
4. Direct Access to World Literature:
A multilingual writer can read literary masterpieces from various cultures in their original language. This direct engagement allows them to appreciate the true rhythm, unique wordplay, poetic nuances, and subtle stylistic choices that can often be diminished or altered in translation. This unfiltered access to a vast array of literary voices serves as an incredibly powerful and diverse source of inspiration for their own craft.
5. Enhanced Cognitive Flexibility:
As discussed earlier, the mental exercise of managing and switching between multiple languages strengthens a writer's executive functions, such as task-switching, selective attention, and problem-solving. This increased cognitive agility can significantly benefit the creative writing process, aiding in idea generation, overcoming writer's block, structuring complex narratives, and adapting to various stylistic challenges.
In essence, for a writer, multilingualism provides a richer palette of expressive tools, a deeper well of conceptual understanding, and a broader lens through which to observe and interpret the human experience, all of which contribute to a more profound and versatile writing ability.
Backpfeifengesicht
n. A face that cries out for a slap.
There’s no crime—just an infuriating smugness that makes your palm twitch. Justice isn’t needed, but it’s sorely tempted.
n. A face that cries out for a slap.
There’s no crime—just an infuriating smugness that makes your palm twitch. Justice isn’t needed, but it’s sorely tempted.
Sehnsucht
n. A longing so deep it leaves a print on your soul.
It’s not desire. It’s more elusive—a hunger for something lost, or never found. A lighthouse calling out from a fog you’ve never quite left.
n. A longing so deep it leaves a print on your soul.
It’s not desire. It’s more elusive—a hunger for something lost, or never found. A lighthouse calling out from a fog you’ve never quite left.
Kopfkino
n. A movie that plays only in your head.
One word, one glance, and your brain hits “play”—a romantic fantasy, a panic scene, a memory loop. Unasked for, but vivid as film.
n. A movie that plays only in your head.
One word, one glance, and your brain hits “play”—a romantic fantasy, a panic scene, a memory loop. Unasked for, but vivid as film.