همیشه دلم می خواست پاسخم به سوال "شده تا حالا دلت کاری رو نخواد و انجامش بدی؟" منفی باشه. اما نیست. من نود و هشت درصد کار هایی که انجام می دم رو به زور مغز و اعصاب نیمه از کار افتادم انجام می دم. اون غذایی رو که دلم نمی خواد می خورم، اون قدمی رو که دلم نمی خواد بر می دارم، اون حرفی رو که دلم نمی خواد می شنوم، به اون شیوه ای که دلم نمی خواد زندگی می کنم، اون حرفی رو که دلم می خواد نمی زنم و مغزم حاضره انقدر برای هر کدوم از این ها دلایل منطقی بیاره و دل و خواسته هامو بشوره بذاره توی گنجه و کلیدش رو قورت بده تا بگم؛ باشه رئیس، باشه.
مهم نیست چقدر خودت را در معرض آسیبِ همراه ترسی قرار بدهی که فقط خودت از آن آگاهی، باید یک سری از ترس هایت را بپذیری و سعی کنی با آنان سازگار شوی و در جهت خروشیدن کمترشان سعی ب عمل آوری، نه به منزله ی اینکه از فرو رفتن در دهانه ی زخم نامرئی اجتناب کنی و ترسیدن را برگزینی، نه؛ اما در انتظار بهبود هم نباید بنشینی.
(می توان به جای واژه ی ترس در متن بالا، از فقدان علاقه در برابر برخی کنش های ذهنی و عملی استفاده کرد.)
(می توان به جای واژه ی ترس در متن بالا، از فقدان علاقه در برابر برخی کنش های ذهنی و عملی استفاده کرد.)