Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
The deeper you go, more you find.
این دو شبِ آخر، ماه مثل پروژکتور از لبه ی دیوار بهم نگاه می کنه و هم زمان با انرژیش جزر و مد هوایی به وجود میاره.
-توی چه نبردی هستی؟
-نبرد تن به تن با من و من.
می‌رسند، زمان‌هایی که گمان می‌کردی فرسنگ‌ها دور از تو اند و دست‌شان از تو کوتاه، زمان‌هایی که بخاطرشان بر تنِ هر نفست بارِ دوری و دیریِ رویا گونه‌ای را احساس می‌کردی. اما به گوشه‌ی چشمی خاراندن، به خود که آیی، آرام از زیر نظر داشتنت دست می‌کشند و با قدم‌هایی ناخوانا مقابلت قرار می‌گیرند و تو مبهوت از قربت، هاج و واج سر می‌گردانی ما بین مسیر پیموده شده و آن زمانِ از خود راضیِ مقابلت.
درختان جنگل حاکم بلامنازعند. جنگل اگر میخواست میتوانست طردم کند- یا سراپا ببلعد. یک جور ترس و احترام سالم در برابر آن شاید فکر بدی نباشد.
موراکامی-
به تعبیر کوئنتین لوئر: روش پدیدار شناختی روش "استدلال" نیست؛ بلکه روش توصیف است و در آن امید می رود که دیگران نیز امور را به همین سان می بینند.
-آیا خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر: به تو توصیه می کنم فکر کنی که آیا با دانستن جواب این سؤال رفتارت تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکند موضوع منتفی است. اگر تغییر بکند حداقل می توانم اینقدر کمکت بکنم که تو تصمیم خودت را گرفته ای؛ تو به خدا نیاز داری.

برتولت برشت
Romeo and Juliet.pdf
576.7 KB
نمایشنامه ی رومئو و ژولیت
من به درون خویش سقوط می‌کنم. بی آنکه، به ته برسم.

اوکتاویو پاز
مـن سـعی خـواهم کـرد آنچـه را کـه یـادم هـست، آنچـه را کـه از ارتبـاط وقـایع درنظـرم مانـده بنویـسم، شـاید بتـوانم راجـع بـه آن یـک قـضاوت کلـی بکـنم؛ نـه! فقـط اطمینـان حاصـل بکـنم و یـا اصـلاخـودم بتـوانم بـاوربکـنم­. چـون بـرای مـن هـیچ اهمیتـی نـدارد کـه دیگـران بـاور بکننـد یـانکننـد. فقـط می ترسم که فردابمیرم و هنوزخودم را نشناخته باشم. زیرا در طـی تجربیـات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطۀ هولناکی میان من و دیگران وجـود دارد؛ و فهمیـدم کـه تـا ممکـن اسـت بایـدخـاموش شـد، تـا ممکـن اسـت بایـد افکار خودم رابرای خودم نگه دارم و اگرحالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط بـرای اینـ ست کـه خـودم رابـه سـایه ام معرفـی بکـنم ­سـایه ای کـه روی دیـوار خمیــده و مثــل ایــن اســت کــه هرچــه مــینویــسم بــا اشــتهای هرچــه تمــام تــر مـیبلعـد­. بـرای اوسـت کـه مـیخـواهم آزمایـشی بکـنم؛ ببیـنم شـاید بتـوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی کـه همـۀروابـط خـودم رابـا دیگـران بریده ام میخواهم خودم رابهتربشناسم.
افکارپوچ! باشـد، ولـی از هرحقیقتـی بیـشتر مـرا شـکنجه مـیکنـد. آیـا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هـوس مـرا دارنـد، برای گول زدن من نیستند؟ آیایک مشت سایه نیستند که فقـط بـرای مـسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیاآنچه کـه حـس مـی کـنم، مـی بیـنم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که باحقیقت خیلی فرق دارد؟ مـن فقـط بـرای سـایۀخـودم مـی نویـسم کـه جلـوچـراغ بـه دیـوارافتـاده است، بایدخودم رابهش معرفی بکنم.

بوف کور، هدایت