- جدیدا صحبت که میکنم انگار یه چیزی ازم کنده میشه.
+ مثلا چی؟
- روحم.
درسته آقای داستایفسکی؛ من چرا باید به یه نفر احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ خودم با خودم میتونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودم رو راحت تر بفهمم.
و اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه میگرده نه انتظار میکشه.
و اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه میگرده نه انتظار میکشه.
هرچه روحم بیشتر زجر میکشد، برای تسکینش بی عاطفه تر میشوم.
و چون ما سعی میکردیم قوی باشیم، در خفا گریه کنیم و از سختی دم نزنیم، میپنداشتند که از جنس سنگیم و قلب نداریم.
هییان، این واقعا غمانگيزه که قلب انسان حتی تو واقعی ترین و عمیق ترین حس هاشم چقدر میتونه در اشتباه باشه.
دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.
منم همینطور صادق هدایت عزیز، الان نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زندهام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوقالعادهای مرا نگه داشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شدهام.
همون نقطه ای که صادق هدایت میگه: "دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود"؛ وایسادم.
من بیشتر از تو نمی فهمم، اما یه چیزی که یاد گرفتم اینه که، مجبور نیستی همه چیز رو بفهمی.
آنتونی عزیز، منم دارم سعی میکنم چشمامو باز کنم، قبل از اینکه برای همیشه بسته بشن.
اما انسان برای شکست آفریده نشده؛
یه انسان میتونه نابود بشه اما شکست نخوره.
یه انسان میتونه نابود بشه اما شکست نخوره.
ایان، نمیدونم این رویا قراره منو به کجا بکشه اما این آخرین چیزیه که حسش میکنم، اگه اینم نا امیدم کنه، دیگه تنها سیاهی میمونه و سیاهی.
چه حوصلهای دارید برای تلافی ، به قول محمود درویش :
همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم.
اون ماجرا رو برای هیچکس تعریف نمیکرد اما من میدیدم، هرشب زمانی که چشماشو روی هم میذاشت، تا زمانی که خوابش ببره، ساعتها طول میکشید.