دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.
منم همینطور صادق هدایت عزیز، الان نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زندهام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوقالعادهای مرا نگه داشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شدهام.
همون نقطه ای که صادق هدایت میگه: "دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود"؛ وایسادم.
من بیشتر از تو نمی فهمم، اما یه چیزی که یاد گرفتم اینه که، مجبور نیستی همه چیز رو بفهمی.
آنتونی عزیز، منم دارم سعی میکنم چشمامو باز کنم، قبل از اینکه برای همیشه بسته بشن.
اما انسان برای شکست آفریده نشده؛
یه انسان میتونه نابود بشه اما شکست نخوره.
یه انسان میتونه نابود بشه اما شکست نخوره.
ایان، نمیدونم این رویا قراره منو به کجا بکشه اما این آخرین چیزیه که حسش میکنم، اگه اینم نا امیدم کنه، دیگه تنها سیاهی میمونه و سیاهی.
چه حوصلهای دارید برای تلافی ، به قول محمود درویش :
همین تو را بس که من دیگر تو را آنطور که میدیدم نمیبینم.
اون ماجرا رو برای هیچکس تعریف نمیکرد اما من میدیدم، هرشب زمانی که چشماشو روی هم میذاشت، تا زمانی که خوابش ببره، ساعتها طول میکشید.
در نهایت کسانی بعد از مرگ برای شما گریه میکنند که خودشان احساسات شما را کشتند.
میپنداشتم او با همه فرق دارد نجاتم خواهد داد، فرق داشت اما نجاتم نداد. بقیه اگر رهایم کردند او غرقم کرد. غرق، غرق و غرق.
الان دقیقا اونجایی ام که فروغ فرخزاد میگه :
حالِ من بد نیست، یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند ولی اگر بخواهی حالم را عمیقتر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمیآید.
او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلاش تعلقی نداشت. روح او تکه ای از دشت های باز ، دریاهای بی مرز و آسمان های روشن بود.
آدم ضعیفی نبود اما دیگر حوصله سختی ها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد، به ندیدن، ندانستن، رفتن برای همیشه.