هرچقدر فرار میکرد بازهم به اتفاق افتادن ادامه میداد، نمیتونست از اون درد رهایی پیدا کنه، داشت مجازات میشد؟ دروغ اونو درون خودش غرق کرده بود.
"اگر دستانم را رها نمیکردی هرگز مجبور نبودم با این کالبد توخالی، روی خرده شیشه های روحم برقصم. هنگامی که با بیرحمی این ترنم موزون حزن را از برایم مینواختی، هنگامی که انگشتانت بر روی تن کلید های سیاه و سفید میرقصیدند و پژواک نُت ها، جایی در زمان گم میشد، من در گوشه ای مچاله میشدم و کسی درون من میگریست."
Living will be more painful than to die, do you still want to live?
Final Results
42%
𝖡𝖾𝗂𝗇𝗀 𝖺𝗅𝗂𝗏𝖾
58%
𝖣𝖾𝖺𝗍𝗁
ساعت شنی کوچکی، وقت باقیمانده ام را ذره ذره نابود میکند. مانند سیاهچاله ای که با آرواره هایی از جنس مصائب، روشنی ام را میبلعد و تاریکی استخراج میکند. چطور باید واژه های دردمند را کنار هم بچینم تا این تاریکی را لمس کنی؟ چطور بنویسم تا گلوله قضاوت هایشان به سمت قلبم رها نشود؟ کاش میشد وجودم را انکار و ردپایم را از امتداد زمان پاک کنی. در کلبه ای فارق از هر قاعدهای، به رقص قطرات روی شیشه چشم بدوزم و فردایی وجود نداشته باشد؛ همه چیز به همان لحظه ختم شود…
وقتایی که دستام بیدلیل شروع به لرزش میکنه و به هیچ عنوان نمیشه متوقفش کرد فقط به یه ساطور نیاز دارم تا انقد روشون بکوبم تا از بدنم جدا شن
دارم نفس میکشم اما احساس خفگی میکنم، سکوت همه جارو فرا گرفته اما از سر و صداها سردرد دارم، دستام ثابت و بیحرکتن اما لرزیدنشو احساس میکنم، روی تختم دراز کشیدم اما انگار دارم ته اقیانوس دست و پا میزنم تا خودمو زنده نگه دارم.
من را با نگاه پر نفرتت به اعماق جهنم بفرست، زیرا ابلیس تنها موجودیست که من را به آغوش پر گناهش میکشد.
کاش میتونستم احساساتمو برای همیشه از بین ببرم، ترجیح میدادم نسبت به همه چیز بیحس باشم تا اینکه این چیزارو احساس و تجربه کنم