ساعت شنی کوچکی، وقت باقیمانده ام را ذره ذره نابود میکند. مانند سیاهچاله ای که با آرواره هایی از جنس مصائب، روشنی ام را میبلعد و تاریکی استخراج میکند. چطور باید واژه های دردمند را کنار هم بچینم تا این تاریکی را لمس کنی؟ چطور بنویسم تا گلوله قضاوت هایشان به سمت قلبم رها نشود؟ کاش میشد وجودم را انکار و ردپایم را از امتداد زمان پاک کنی. در کلبه ای فارق از هر قاعدهای، به رقص قطرات روی شیشه چشم بدوزم و فردایی وجود نداشته باشد؛ همه چیز به همان لحظه ختم شود…
وقتایی که دستام بیدلیل شروع به لرزش میکنه و به هیچ عنوان نمیشه متوقفش کرد فقط به یه ساطور نیاز دارم تا انقد روشون بکوبم تا از بدنم جدا شن
دارم نفس میکشم اما احساس خفگی میکنم، سکوت همه جارو فرا گرفته اما از سر و صداها سردرد دارم، دستام ثابت و بیحرکتن اما لرزیدنشو احساس میکنم، روی تختم دراز کشیدم اما انگار دارم ته اقیانوس دست و پا میزنم تا خودمو زنده نگه دارم.
من را با نگاه پر نفرتت به اعماق جهنم بفرست، زیرا ابلیس تنها موجودیست که من را به آغوش پر گناهش میکشد.
کاش میتونستم احساساتمو برای همیشه از بین ببرم، ترجیح میدادم نسبت به همه چیز بیحس باشم تا اینکه این چیزارو احساس و تجربه کنم
—⏳⁰⁴⁷ ищу потерянный﹗
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟ باید کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟ کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟ کجا بخوابم که صدای نفس هایت بیاید؟ کجا بمیرم که با بوسه هایِ تو چشم باز کنم؟
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟ باید کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟ کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟ کجا بخوابم که صدای نفس هایت بیاید؟ کجا بمیرم که با بوسه هایِ تو چشم باز کنم؟
No one notices your sadness until it turns into anger, and then you're the bad person
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌 𝖺𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇 𝖽𝗈 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝖾 𝗂𝗇 𝖻𝖾𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗈𝗉𝖾 𝗍𝗈 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝖺𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉 𝖻𝖾𝖿𝗈𝗋𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝖺𝗉𝖺𝗋𝗍.