𝖲𝗈𝗆𝖾𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌 𝖺𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇 𝖽𝗈 𝗂𝗌 𝗅𝗂𝖾 𝗂𝗇 𝖻𝖾𝖽 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗈𝗉𝖾 𝗍𝗈 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝖺𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉 𝖻𝖾𝖿𝗈𝗋𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝖺𝗉𝖺𝗋𝗍.
روان پزشکم بهم گفت "برای افرادی که ازشون متنفری نامه بنویس و بعد بسوزونشون" منم انجام دادم ولی حالا نمیدونم باید با نامه ها چکار کنم
فرقی نداره برام چه جایگاهی داری، نمیخوام داشته باشمت اگر برای بقیه هم مثل منی
درسته؛ اینطوری نیست که بخوام بمیرم یا فکر خودکشی داشته باشم، اما میل به زندگی کردن هم ندارم، انگار محکوم شدم به زنده بودن و تحمل کردن تا بلاخره به نهایت برسم، اما دلیل همه اینها چی بود؟
'زندگی کردن نادرترین اتفاق جهان هستی است، بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین'
'بیاید زنده بمونیم و یه روز دوباره همو ببینیم، روزی که همه اینا تموم شده باشه و اون بچه های ولگرد قدیم نباشیم'
من اینطوریم که کل روز از گرما غر میزنم اما همچنان وقتی میخوام برم بیرون لباسای مشکی میپوشم
کامیونی بر روی استخوانهای گردن و سرم چرخ میزند؛ مهره ها میشکنند، مغزم میترکد و شیره اش به بیرون میچکد. هزار نور فلش به چشمانم میتابد؛ دنیا کج میشود، بالا می آورم، از هوش میروم. اینها همیشه اتفاق میافتند، دیگر برایم عادی شده است.
بـه جـمـجـمـهِ مـن خـوش آمـدیـد.
بـه جـمـجـمـهِ مـن خـوش آمـدیـد.
Forwarded from selcouth
𝖨 𝗐𝗂𝗌𝗁 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗎 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗌𝗍𝖺𝗒 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗆𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌