"what is my life for and what am I going to do with it? I don't know and I'm afraid. I can never read all the books I want; I can never be all the people I want and live all the lives I want" Sylvia Plath
Forwarded from my home:)
عاشقِ eye contact تو جمعهای مختلفم. داره با لبخند نگات میکنه و فقط خودتون دوتا میدونین جریان چیه.
میخواهم حداقل یک نفر باشد که من با او، از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم.
فئودور داستایوفسکی، ابله
فئودور داستایوفسکی، ابله
به محض اینکه کوچیک ترین حس تراست ایشوزی بهم بدن، دیگه هیچوقت هیچوقت نمیتونم دوباره بهشون اعتماد کنم، حتی اگر اون اولین و آخرین بار بوده باشه
نه رغبتی به زندگی دارم و نه شوقی برای هر چه غیر از آن است. هر چه خوش آید پیش آید پیش میروم. نه اینکه هدف نداشته باشم، نه اینکه برنامه ای برای اهدافم نچیده باشم، نه. همهی اینها را دارم و سعیم را میکنم تا بهشان برسم اما انگار هیچ چیز شگفت زدهام نمیکند. نه خوشحالم و نه غمگین. نه افسردهام و نه پر انرژی، فقط هستم و یا به قول دکارت "من فکر می کنم، پس هستم." بودنم را از روی همین فکر کردن تشخیص میدهم. همه چیز تکراری شده و لذت سابق را ندارد، حتی غم.
روزها انقدر کدر و دلگیر شدن که دارم شک میکنم یکی یه سطل رنگ برداشته و همه جارو خاکستری کرده