میخواهم حداقل یک نفر باشد که من با او، از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم.
فئودور داستایوفسکی، ابله
فئودور داستایوفسکی، ابله
به محض اینکه کوچیک ترین حس تراست ایشوزی بهم بدن، دیگه هیچوقت هیچوقت نمیتونم دوباره بهشون اعتماد کنم، حتی اگر اون اولین و آخرین بار بوده باشه
نه رغبتی به زندگی دارم و نه شوقی برای هر چه غیر از آن است. هر چه خوش آید پیش آید پیش میروم. نه اینکه هدف نداشته باشم، نه اینکه برنامه ای برای اهدافم نچیده باشم، نه. همهی اینها را دارم و سعیم را میکنم تا بهشان برسم اما انگار هیچ چیز شگفت زدهام نمیکند. نه خوشحالم و نه غمگین. نه افسردهام و نه پر انرژی، فقط هستم و یا به قول دکارت "من فکر می کنم، پس هستم." بودنم را از روی همین فکر کردن تشخیص میدهم. همه چیز تکراری شده و لذت سابق را ندارد، حتی غم.
روزها انقدر کدر و دلگیر شدن که دارم شک میکنم یکی یه سطل رنگ برداشته و همه جارو خاکستری کرده
Raindrops.
Video
به احمقانه ترین شکل ممکن دلتنگ کسی هستم که هیچ خیابانی را با او قدم نزدهام اما او در تمام خاطرات من راه میرود.