Raindrops.
Video
به احمقانه ترین شکل ممکن دلتنگ کسی هستم که هیچ خیابانی را با او قدم نزدهام اما او در تمام خاطرات من راه میرود.
Forwarded from I'll DIE YOUNG 🪱
واقعاً دلم آدمِ امن میخواد. واقعی. حمایتگر. قابل اعتماد. صمیمی. که آره من کنارتم. با هم درستش میکنیم. باهم میرسیم. باهم پیشرفت میکنیم. اگه بخوام گریه کنم توی بغلش باشه. اگه بخوام بخندم کنار هم باشیم. باهم رفیق باشیم. اگه هرچی شد پشت هم باشیم. موندگار،همیشگی.
Vodka was easier to swallow, smoke was easier to inhale than to admit the fact that I needed help
نمیدونم این روزها چطور دارن گذر میکنن ولی حس اینو داره که یه قرار مهم داشتم و خواستم قبلش ده دقیقه چشمامو روی هم بذارم ولی خواب موندم غروب بیدار شدم و خونه تاریکه، قطار رفته و من با چمدون تو ایستگاه جا موندم، گلدون مورد علاقم خشک شده، اشتباهی توی چایم نمک ریختم، وقتی میخواستم تلفن رو جواب بدم اتو لباس جدیدمو سوزونده، گوشه کتاب مورد علاقم تا خورده، مامان روزهاست که خونه نیست، گربههای خیابون دیگه دوستم ندارن ازم فرار میکنن، یه بار هم که درس خوندم معلم اسممو صدا نزد، خواستم تو غذا نمک بریزم ولی درش باز شد و کل ظرف خالی شد، قهوهام ریخت و نوشتههامو خراب کرد، به یه بچه تو خیابون لبخند زدم ولی بهم اخم کرد، ظرف مورد علاقه مامان رو شکستم، داداش خطهای روی دستمو دید، حالا که تونستم برای اون چیزی که مدت ها میخواستم پسانداز کنم یکی دیگه خریدتش، غذا درست کردم ولی یادم افتاده تو خونه نون نیست، عجله دارم ولی ماشین پنچر شده، دستم خورد فایلی که ساعتها منتظر بودم دانلود شه رو پاک کردم، سیم گیتارم موقع کوک کردن پاره شد، قاب عکس عزیزم که تو آسمون هاست روی طاقچه خاک گرفته، دستام سرد بود آخرین نخ سیگارم رو موقع روشن کردن اشتباها شکستم، انگار زندگی داره میدوئه، من پاهام توی گل گیر کرده نمیتونم بهش برسم.
«امروز کارهای زیادی دارم؛ باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم.»
Forwarded from ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
ممکنه کتابی که قبلاً یکبار خوندی و از روند داستان باخبری رو دوباره بخونی و انتظار داشته باشی پایان متفاوتی داشته باشه ؟
انگار تو یه لوپ بیانتها گیر افتادم، روزها نمیگذرن، هر روز تکراری تر از دیروز. احساسات به مرور کمرنگ تر میشن و جاشون رو به آشفتگی میدن. یادم نمیاد آخرین باری که برای چیزی ذوق یا هیجان داشتم کی بوده، شاید هم نمیخوام به یاد بیارم چون هدر رفته. رنگها خاکستری، غذاها بیطعم، علایق بیمعنی، نفس کشیدن خفه کننده و کوچیک ترین کارها کلافه کننده شدن. اینجا مثل داستانها قهرمانی نداره که نجاتت بده، شاید هم همشون باهم خسته شدن و تصمیم گرفتن استعفا بدن. کسی با اسب سفید نمیرسه که یادآوری کنه قلب به غیر از زنده نگه داشتن وجههای دیگهای هم میتونه داشته باشه. نمیشه به کسی تکیه کرد، هیچکس مایه دلگرمی نیست، ارتباطات فقط وجود دارن چون از اول زندگی به این شکل طراحی شده: "اجتماعی" و بعد یادشون رفته باگهاش رو رفع کنن. آدمها خودشون رو تو کالبد های مختلف بهم نشون میدن و باز در آخر پایان همشون به یک شکله "ناامید کننده". تلاش کردن از یه جایی به بعد بیفایده میشه و دست و پا زدن فقط باعث بیشتر فرو رفتنت میشه. اینجا حتی عقربه های ساعت هم برای حرکت خستهان چه برسه برای آدمی که بیدار شدن رو پوچ میدونه.
دلم میخواد چشمهامو ببندم و وقتی باز میکنم همش خواب بوده باشه، خوابی که به خاطر نمیارم