Raindrops. – Telegram
How I actually want to dress
قهرمانان خسته‌اند.
نمیدونم این روز‌ها چطور دارن گذر میکنن ولی حس اینو داره که یه قرار مهم داشتم و خواستم قبلش ده دقیقه چشمامو روی هم بذارم ولی خواب موندم غروب بیدار شدم و خونه‌ تاریکه، قطار رفته و من با چمدون تو ایستگاه جا موندم، گلدون‌ مورد علاقم خشک شده، اشتباهی توی چایم نمک‌ ریختم، وقتی میخواستم تلفن رو جواب بدم اتو لباس جدیدمو سوزونده، گوشه‌ کتاب مورد علاقم تا خورده، مامان روزهاست که خونه نیست، گربه‌های خیابون دیگه دوستم ندارن ازم فرار میکنن، یه بار هم که درس خوندم معلم اسممو صدا نزد، خواستم تو غذا نمک بریزم ولی درش باز شد و کل ظرف خالی شد، قهوه‌ام ریخت و نوشته‌هامو خراب کرد، به یه بچه تو خیابون لبخند زدم ولی بهم اخم کرد، ظرف مورد علاقه مامان رو شکستم، داداش خط‌های روی دستمو دید، حالا که تونستم برای اون چیزی که مدت‌ ها میخواستم پس‌انداز کنم یکی دیگه خریدتش، غذا درست کردم ولی یادم افتاده تو خونه نون نیست، عجله دارم ولی ماشین پنچر شده، دستم خورد فایلی که ساعت‌ها منتظر بودم دانلود شه رو پاک کردم، سیم گیتارم موقع کوک کردن پاره شد، قاب عکس عزیزم که تو آسمون‌ هاست روی طاقچه خاک گرفته، دستام سرد بود آخرین نخ سیگارم رو موقع روشن کردن اشتباها شکستم، انگار زندگی داره میدوئه، من پاهام توی گل گیر کرده نمیتونم بهش برسم.
«امروز کارهای زیادی دارم؛ باید حافظه‌ام را سلاخی کنم، روح‌ام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم.»
Forwarded from ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
ممکنه کتابی که قبلاً یکبار خوندی و از روند داستان باخبری رو دوباره بخونی و انتظار داشته باشی پایان متفاوتی داشته باشه ؟
می‌خواهی بمان، می‌خواهی برو
رفتنِ تو دل انگیزتر از آمدن دیگری‌ست
انگار تو یه لوپ بی‌انتها گیر افتادم، روزها نمی‌گذرن، هر روز تکراری تر از دیروز. احساسات به مرور کمرنگ تر میشن و جاشون رو به آشفتگی میدن. یادم نمیاد آخرین باری که برای چیزی ذوق یا هیجان داشتم کی بوده، شاید هم نمی‌خوام به یاد بیارم چون هدر رفته. رنگ‌ها خاکستری، غذاها بی‌طعم، علایق بی‌معنی، نفس کشیدن خفه کننده و کوچیک‌ ترین کارها کلافه کننده شدن. اینجا مثل داستان‌ها قهرمانی نداره که نجاتت بده، شاید هم همشون باهم خسته شدن و تصمیم گرفتن استعفا بدن. کسی با اسب سفید نمی‌رسه که یادآوری کنه قلب به غیر از زنده نگه داشتن وجه‌های دیگه‌ای هم می‌تونه داشته باشه. نمیشه به کسی تکیه‌ کرد، هیچکس مایه دلگرمی نیست، ارتباطات فقط وجود دارن چون از اول زندگی به این شکل طراحی شده: "اجتماعی" و بعد یادشون رفته باگ‌هاش رو رفع کنن. آدم‌ها خودشون رو تو کالبد های مختلف بهم نشون میدن و باز در آخر پایان همشون به یک شکله "ناامید کننده". تلاش کردن از یه جایی به بعد بی‌فایده میشه و دست و پا زدن فقط باعث بیشتر فرو رفتنت میشه. اینجا حتی عقربه های ساعت هم برای حرکت خسته‌ان چه برسه برای آدمی که بیدار شدن رو پوچ می‌دونه.
دلم میخواد چشم‌هامو ببندم و وقتی باز میکنم همش خواب بوده باشه، خوابی که به خاطر نمیارم
somebody is watching me
it's my trust issues
Forwarded from lost highway (Goner)
دانشجو امتحان نمیخواد، پول و بوس میخواد.
Forwarded from Nangs. (Mahd!)
حرف «خ» در خرداد برای خودکشی می‌ایستد.
Forwarded from lost highway
بچه‌ها من بلاخره برای فال چنل زدم🦇

به غیر از اون ، هرچند وقت یه بار اطلاعات نردی راجع به تاروت، ویچ‌ها، فال‌های دیگه و تاریخچه هاشون و... (🤫) هم میذارم. اگر دوست داشتید جوین شید و شیر کنید muah muah

https://news.1rj.ru/str/EvarithTarot