نه رغبتی به زندگی دارم و نه شوقی برای هر چه غیر از آن است. هر چه خوش آید پیش آید پیش میروم. نه اینکه هدف نداشته باشم، نه اینکه برنامه ای برای اهدافم نچیده باشم، نه. همهی اینها را دارم و سعیم را میکنم تا بهشان برسم اما انگار هیچ چیز شگفت زدهام نمیکند. نه خوشحالم و نه غمگین. نه افسردهام و نه پر انرژی، فقط هستم و یا به قول دکارت "من فکر می کنم، پس هستم." بودنم را از روی همین فکر کردن تشخیص میدهم. همه چیز تکراری شده و لذت سابق را ندارد، حتی غم.
روزها انقدر کدر و دلگیر شدن که دارم شک میکنم یکی یه سطل رنگ برداشته و همه جارو خاکستری کرده
Raindrops.
Video
به احمقانه ترین شکل ممکن دلتنگ کسی هستم که هیچ خیابانی را با او قدم نزدهام اما او در تمام خاطرات من راه میرود.
Forwarded from I'll DIE YOUNG 🪱
واقعاً دلم آدمِ امن میخواد. واقعی. حمایتگر. قابل اعتماد. صمیمی. که آره من کنارتم. با هم درستش میکنیم. باهم میرسیم. باهم پیشرفت میکنیم. اگه بخوام گریه کنم توی بغلش باشه. اگه بخوام بخندم کنار هم باشیم. باهم رفیق باشیم. اگه هرچی شد پشت هم باشیم. موندگار،همیشگی.
Vodka was easier to swallow, smoke was easier to inhale than to admit the fact that I needed help
نمیدونم این روزها چطور دارن گذر میکنن ولی حس اینو داره که یه قرار مهم داشتم و خواستم قبلش ده دقیقه چشمامو روی هم بذارم ولی خواب موندم غروب بیدار شدم و خونه تاریکه، قطار رفته و من با چمدون تو ایستگاه جا موندم، گلدون مورد علاقم خشک شده، اشتباهی توی چایم نمک ریختم، وقتی میخواستم تلفن رو جواب بدم اتو لباس جدیدمو سوزونده، گوشه کتاب مورد علاقم تا خورده، مامان روزهاست که خونه نیست، گربههای خیابون دیگه دوستم ندارن ازم فرار میکنن، یه بار هم که درس خوندم معلم اسممو صدا نزد، خواستم تو غذا نمک بریزم ولی درش باز شد و کل ظرف خالی شد، قهوهام ریخت و نوشتههامو خراب کرد، به یه بچه تو خیابون لبخند زدم ولی بهم اخم کرد، ظرف مورد علاقه مامان رو شکستم، داداش خطهای روی دستمو دید، حالا که تونستم برای اون چیزی که مدت ها میخواستم پسانداز کنم یکی دیگه خریدتش، غذا درست کردم ولی یادم افتاده تو خونه نون نیست، عجله دارم ولی ماشین پنچر شده، دستم خورد فایلی که ساعتها منتظر بودم دانلود شه رو پاک کردم، سیم گیتارم موقع کوک کردن پاره شد، قاب عکس عزیزم که تو آسمون هاست روی طاقچه خاک گرفته، دستام سرد بود آخرین نخ سیگارم رو موقع روشن کردن اشتباها شکستم، انگار زندگی داره میدوئه، من پاهام توی گل گیر کرده نمیتونم بهش برسم.
«امروز کارهای زیادی دارم؛ باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم.»
Forwarded from ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ
ممکنه کتابی که قبلاً یکبار خوندی و از روند داستان باخبری رو دوباره بخونی و انتظار داشته باشی پایان متفاوتی داشته باشه ؟