نمیدونم یه سری چیزا هست، تنفر نیست، دوست داشتن نیست، بی تفاوت بودن هم نیست، اینجوری فکر کن که از یکی خوشت میاد ولی یه کاری میکنه که دسرد میشی، یعنی اصلا جایگاهش رو میاره پایین تر. نمیدونم چطوری بگمش.
خلاصه بدونید که الان سرشار از اون حسم.
خلاصه بدونید که الان سرشار از اون حسم.
شاید پیر شدم، ولی سختمه، سختمه بودن بین بقیه، سخته تحمل انقدر تفاوت. نه که بهتر باشم، نه بابا! تهش اکثرمون یه چیزیم، صرفا اینکه فرق داریم.
یه جایی هست برای آدم آغوشِ آخره، سرپناهِ آخره، یه بلیطیه که دوست نداره هیچوقت بسوزونتش مگر اینکه واقعا تموم شده باشه، اینکه واقعا هیچ جا و پناهی نداشته باشه. که آخه آدم تانک میره با بچه های مدرسشون دعوا؟ اون تانک برای دعوای بزرگتریه.
خلاصه که چی؟ که هیچی، که وقتی ببینی اون آخرین سرپناه رو هم از دست دادی میخوای کجا بری؟
خلاصه که چی؟ که هیچی، که وقتی ببینی اون آخرین سرپناه رو هم از دست دادی میخوای کجا بری؟
یکی گفت «عاشقم من؟»،گفتم ولمون کن، برچسب نچسبون، زندگیت رو بکن، اگه خوبه ادامه بده، اگه بده ول کن.
میتونید قیافه مورد علاقتون رو توصیف کنید؟ میتونید اخلاق مورد علاقتون رو بگید چیه؟ خوشبحالتون، من فقط میتونم بگم کی از نظرم خوبه، مثلا وقتی میگم هلیا رو دوست دارم، بنظرم معیار خوبی برای من اونه، میتونم جای اینکه بهت بگم چون بد اخلاقی ازت خوشم نمیاد بگم که چون هلیا نیستی ازت خوشم نمیاد.
شاید اشتباه متوجه شدید، ببینید اشتباه هاتون رو وقتی میگن قبول کنید منظورشون این نیست که بهش افتخار کنید، اینکه قبول کنید و وقتی تونستید درستش کنید، درستشم نکردید براش بهونه و دلیل و اینا نیارید.
آدم خودش خودشو ضعیف جلوه میده جلوی بقیه وگرنه که باور کنید تو لحظه اول همه آدم ها برای هم احترام قائلن وقتی هنوز همدیگه رو نمیشناسن.
اگر یه جواب مناسب برای جمله «مزه کردیش؟» پیدا میکردم، قطعا در جواب اکثر حرف ها و شوخی ها میگفتم «بانمک شدیا!».
Forwarded from دال
در فکر تدارک دیدن كتاب بیانتهایی با عنوان مكالمات خيالی من و من هستم.