آدم خودش خودشو ضعیف جلوه میده جلوی بقیه وگرنه که باور کنید تو لحظه اول همه آدم ها برای هم احترام قائلن وقتی هنوز همدیگه رو نمیشناسن.
اگر یه جواب مناسب برای جمله «مزه کردیش؟» پیدا میکردم، قطعا در جواب اکثر حرف ها و شوخی ها میگفتم «بانمک شدیا!».
Forwarded from دال
در فکر تدارک دیدن كتاب بیانتهایی با عنوان مكالمات خيالی من و من هستم.
باور کنید یا نکنید، بیشتر از چند صفحه هی نوشتم و هی پاک کردم. که چرا که هربار که میرسیدم به ته جمله، یا دلم به حال خودم میسوخت یا به حالِ گوش های شما که چرا باید بشنون.
ExDa
باور کنید یا نکنید، بیشتر از چند صفحه هی نوشتم و هی پاک کردم. که چرا که هربار که میرسیدم به ته جمله، یا دلم به حال خودم میسوخت یا به حالِ گوش های شما که چرا باید بشنون.
گیر ندید که چرا گفتم گوش، که چرا که هنوز کنار نیومدم با اینکه من حرف بزنم و شما بخونین، هنوزم اون ته ذهنم فکر میکنم کنارم نشستید، دارم باهاتون حرف میزنم.
بیاید یکی از روزایی که از خجالت نمیتونستم سرم رو بالا بگیرم رو براتون تعریف کنم. باور کنید یا نکنید، فوق العاده آدم خجالتی ای هستم
سال کنکورم من کلا شاید هفته ای یکی دو شب میرفتم خونه خودمون و کلا نبودم، یه مدتی پدر و مادرم هم رفته بودن مسافرت، من برگشتم خونه و تلفن زنگ خورد، دیدم پسر عمم هستش، یادم افتاد که عقد داداشه وپیش خودم گفتم چون پدر مادرم نبودن نرفتیم، زشت شد، پشت تلفن گفتم آره خیلی دوست داشتم بیام و نشد (اون لحظه توی مراسم بودن) و معذرت میخوام و این داستان ها، مثلا خواستم احترام بذارم و با اینکه از مهمونی رفتن بدم میاد، حالا چه یه پارتی باشه توغرب تهران و چه یه مهمونی خانوادگی، کلی ازشون معذرت خواستم.
تلفن رو که قطع کردم خواهرم بهم گفت چی میگفتی تو؟ اونا مارو اصلا دعوت نکردن.
سال کنکورم من کلا شاید هفته ای یکی دو شب میرفتم خونه خودمون و کلا نبودم، یه مدتی پدر و مادرم هم رفته بودن مسافرت، من برگشتم خونه و تلفن زنگ خورد، دیدم پسر عمم هستش، یادم افتاد که عقد داداشه وپیش خودم گفتم چون پدر مادرم نبودن نرفتیم، زشت شد، پشت تلفن گفتم آره خیلی دوست داشتم بیام و نشد (اون لحظه توی مراسم بودن) و معذرت میخوام و این داستان ها، مثلا خواستم احترام بذارم و با اینکه از مهمونی رفتن بدم میاد، حالا چه یه پارتی باشه توغرب تهران و چه یه مهمونی خانوادگی، کلی ازشون معذرت خواستم.
تلفن رو که قطع کردم خواهرم بهم گفت چی میگفتی تو؟ اونا مارو اصلا دعوت نکردن.
ExDa
بیاید یکی از روزایی که از خجالت نمیتونستم سرم رو بالا بگیرم رو براتون تعریف کنم. باور کنید یا نکنید، فوق العاده آدم خجالتی ای هستم سال کنکورم من کلا شاید هفته ای یکی دو شب میرفتم خونه خودمون و کلا نبودم، یه مدتی پدر و مادرم هم رفته بودن مسافرت، من برگشتم…
که چی؟ هیچی، شان نزول داشت. ولی خب شما آزاد برداشت کنید.
آدم یه جایی به خودش میگه بسه. ول کنه احمقانه ترین چیز هایی که چه دور چه نزدیک دارتشون.
حقیقتا بعد مدت ها، الان وقتشه که به خودم بگم بسه. ایشالا که بس بمونه.
حقیقتا بعد مدت ها، الان وقتشه که به خودم بگم بسه. ایشالا که بس بمونه.