گفتن اگه از چیزی میترسی باید جلوی روش وایسی و تجربهش کنی تا ترست بریزه. این شد که تصمیم گرفت زنده بمونه.
ما داشتیم راه خودمون رو میرفتیم که یه تیکه ازم نخکش شد، کجا و چجوریش رو ول کنید. مهمه مگه؟ لباس چجوری نخکش میشه؟ ما هم همونطور. گیر کردیم و نخ کش شدیم، بالاخره میشه به در گیر کرد، به دیوار گیر کرد بعضی وقتا هم به یه آدم دیگه. آدم عاقل اینجور وقت ها چیکار میکنه؟ یه تیغی چیزی برمیداره میبره اون تیکه نخ رو یا شایدم با کبریت بسوزونتش ولی من همش دستم بند اون نخ بود، هی میکشیدمش و میگفتم بالاخره یه جایی تموم میشه، هیچ رنجی تا ابد ادامه نداره و کار خودمو کردم. راستش رو بخواید اصلا حس جالبی بود، جدا شدن نخ رو فقط نمیدیدم حس میکردمشون با پوست و خونم.
تهش چی شد؟ چشم باز کردم دیدم یه مشت نخ مونده برام.
تهش چی شد؟ چشم باز کردم دیدم یه مشت نخ مونده برام.
بعضی وقتا کاری میکنید که آدم میخواد بره. رفتن داریم تا رفتن، اصلا این روزا همه چیز داریم تا همه چیز ولیخب بحثش مجزاست. بیاید بچسبیم به همین رفتن داریم تا رفتن. کاری میکنید آدم از حضورش غم بیاد تو دلش. از همون جنس غم هایی که قبلا نبوده ولی وقتی دچارش میشی یاد هایده میوفتی که میخوند «غم با من زاده شده، منو رها نمینه». یه انس والفت عجیبی باهاش میگیری. دوست داری بری، نه از اون رفتن هایی که برمیگردی میگی ببین از کارت ناراحت شدم، تا ۳ میشمارم و اگر درست نکردی چیزی رو میرم و شروع میکنی به شماردن:
یک
دو
دو و نیم
دو و هفتاد و پنج صدم
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز یک
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز دو
نه؟ خودت خواستیا!!! دو و هفتاد و شیش صدم.
خلاصه انقدر میشماره آدم تا که طرف مقابل خودش میاد میگه ۳! پاشو برو نمیخوام باشی.
منظورم این رفتن نیست. رفتنی رو میگم که وسایلت رو هم حاضر نیستی جمع کنی، دوست داری توی زودترین زمان ممکن بری، چیزی نگی، حتا توضیح دلیل ناراحتیت رو هم برای خودت غمگین بدونی. فقط دوست داری تموم بشه. یعنی فقط از پیش طرف مقابلت نمیری و یه بخشی از خودت رو هم جا میذاری. از خودتم دور میشی.
یک
دو
دو و نیم
دو و هفتاد و پنج صدم
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز یک
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز دو
نه؟ خودت خواستیا!!! دو و هفتاد و شیش صدم.
خلاصه انقدر میشماره آدم تا که طرف مقابل خودش میاد میگه ۳! پاشو برو نمیخوام باشی.
منظورم این رفتن نیست. رفتنی رو میگم که وسایلت رو هم حاضر نیستی جمع کنی، دوست داری توی زودترین زمان ممکن بری، چیزی نگی، حتا توضیح دلیل ناراحتیت رو هم برای خودت غمگین بدونی. فقط دوست داری تموم بشه. یعنی فقط از پیش طرف مقابلت نمیری و یه بخشی از خودت رو هم جا میذاری. از خودتم دور میشی.
داشت دنبال بلند ترین قسمت شهر میگشت تا خودش رو پرت کنه پایین.
موقع رفتن بهش گفتن تو هیچوقت سعی نکردی مشکل های مارو بفهمی. همیشه خودت رو میدیدی فقط.
موقع رفتن بهش گفتن تو هیچوقت سعی نکردی مشکل های مارو بفهمی. همیشه خودت رو میدیدی فقط.
کنجکاویتون تا کجا قراره بگاد؟ بگید ما یکی دو تا از راز هامون رو بذاریم دو متر اونور ترش.