چیزای زیادی هست که ازش متنفرم ولی خب یکیش هست که از همه پر رنگ تره. اینکه حرفایی که با کسی زدم رو بره برای کس دیگه ای تعریف کنه. حقیقتا اینکه چیزی ازبقیه رو هم برام تعریف میکنن رو خوشم نمیاد اما اینکه از خودم رو برن بگن باعث تنفر میشه، چه این گفتن فرستادن اسکرین شات باشه چه هرچیزی. حس میکنم بهم بی احترامی شده اینجور وقتا. حالا چرا گفتمشون؟ چون که شاید یه سری هاتون هنوز ندونید چرا باهاتون مشکل دارم.
حالا زمان و مکان این پست الان بود و به این شکل؟ نه ولی پیش اومد.
حالا زمان و مکان این پست الان بود و به این شکل؟ نه ولی پیش اومد.
ببینید دوستان، من حق دارم ریش بزارم و شما هم حق داری از ریش من خوشت نیاد و به همون صورت شما حق داری وقتی دختری بخوای موی دستت رو بلند کنی ولی منم حق دارم از موی روی دستت خوشم نیاد.
چیزی که این وسط هست اینه که شما حق نداری منو مجبور کنی ریشم رو بزنم یا من موی دست شمارو.
چیزی که این وسط هست اینه که شما حق نداری منو مجبور کنی ریشم رو بزنم یا من موی دست شمارو.
یه محاسبه سرانگشتی بکنید ببینید کجای زندگی آدمید بعدش بیاید راجب زندگی آدم تصمیم بگیرید.
ما اینور وایسادیم میگیم چیزی که نکشتت قوی ترت میکنه ولی اونور تر ادیسونِ مشکلات نشسته و داره از بین رفتن تلاش هاش مبنی بر کشتنمون رو نگاه میکنه و میخنده. ازش میپرسن چرا میخندی؟ تلاش هات از بین رفته و اون جواب میده میگه من شکست نخوردم فقط یه راهی که به موفقیت نمیرسید رو پیدا کردم.
گفتن اگه از چیزی میترسی باید جلوی روش وایسی و تجربهش کنی تا ترست بریزه. این شد که تصمیم گرفت زنده بمونه.
ما داشتیم راه خودمون رو میرفتیم که یه تیکه ازم نخکش شد، کجا و چجوریش رو ول کنید. مهمه مگه؟ لباس چجوری نخکش میشه؟ ما هم همونطور. گیر کردیم و نخ کش شدیم، بالاخره میشه به در گیر کرد، به دیوار گیر کرد بعضی وقتا هم به یه آدم دیگه. آدم عاقل اینجور وقت ها چیکار میکنه؟ یه تیغی چیزی برمیداره میبره اون تیکه نخ رو یا شایدم با کبریت بسوزونتش ولی من همش دستم بند اون نخ بود، هی میکشیدمش و میگفتم بالاخره یه جایی تموم میشه، هیچ رنجی تا ابد ادامه نداره و کار خودمو کردم. راستش رو بخواید اصلا حس جالبی بود، جدا شدن نخ رو فقط نمیدیدم حس میکردمشون با پوست و خونم.
تهش چی شد؟ چشم باز کردم دیدم یه مشت نخ مونده برام.
تهش چی شد؟ چشم باز کردم دیدم یه مشت نخ مونده برام.
بعضی وقتا کاری میکنید که آدم میخواد بره. رفتن داریم تا رفتن، اصلا این روزا همه چیز داریم تا همه چیز ولیخب بحثش مجزاست. بیاید بچسبیم به همین رفتن داریم تا رفتن. کاری میکنید آدم از حضورش غم بیاد تو دلش. از همون جنس غم هایی که قبلا نبوده ولی وقتی دچارش میشی یاد هایده میوفتی که میخوند «غم با من زاده شده، منو رها نمینه». یه انس والفت عجیبی باهاش میگیری. دوست داری بری، نه از اون رفتن هایی که برمیگردی میگی ببین از کارت ناراحت شدم، تا ۳ میشمارم و اگر درست نکردی چیزی رو میرم و شروع میکنی به شماردن:
یک
دو
دو و نیم
دو و هفتاد و پنج صدم
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز یک
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز دو
نه؟ خودت خواستیا!!! دو و هفتاد و شیش صدم.
خلاصه انقدر میشماره آدم تا که طرف مقابل خودش میاد میگه ۳! پاشو برو نمیخوام باشی.
منظورم این رفتن نیست. رفتنی رو میگم که وسایلت رو هم حاضر نیستی جمع کنی، دوست داری توی زودترین زمان ممکن بری، چیزی نگی، حتا توضیح دلیل ناراحتیت رو هم برای خودت غمگین بدونی. فقط دوست داری تموم بشه. یعنی فقط از پیش طرف مقابلت نمیری و یه بخشی از خودت رو هم جا میذاری. از خودتم دور میشی.
یک
دو
دو و نیم
دو و هفتاد و پنج صدم
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز یک
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز دو
نه؟ خودت خواستیا!!! دو و هفتاد و شیش صدم.
خلاصه انقدر میشماره آدم تا که طرف مقابل خودش میاد میگه ۳! پاشو برو نمیخوام باشی.
منظورم این رفتن نیست. رفتنی رو میگم که وسایلت رو هم حاضر نیستی جمع کنی، دوست داری توی زودترین زمان ممکن بری، چیزی نگی، حتا توضیح دلیل ناراحتیت رو هم برای خودت غمگین بدونی. فقط دوست داری تموم بشه. یعنی فقط از پیش طرف مقابلت نمیری و یه بخشی از خودت رو هم جا میذاری. از خودتم دور میشی.