ExDa – Telegram
ExDa
1.01K subscribers
300 photos
29 videos
5 files
61 links
اگر فکر می‌کنی درست دیدی، یبار دیگه با دقت بیش‌تری ببین.
جهت معاشرت ناسالم:
@notwys
Download Telegram
چیزای زیادی هست که ازش‌ متنفرم ولی خب یکیش هست که از همه پر رنگ تره. اینکه حرفایی که با کسی زدم رو بره برای کس دیگه ای تعریف کنه. حقیقتا اینکه چیزی از‌بقیه رو هم برام تعریف می‌کنن رو خوشم نمیاد اما اینکه از خودم رو برن بگن باعث تنفر می‌شه، چه این گفتن فرستادن اسکرین شات باشه چه هرچیزی. حس می‌کنم بهم بی احترامی شده اینجور وقتا. حالا چرا گفتمشون؟ چون که شاید یه سری هاتون هنوز ندونید چرا باهاتون مشکل دارم.

حالا زمان و مکان این پست الان بود و به این شکل؟ نه ولی پیش اومد.
ببینید دوستان، من حق دارم ریش بزارم و شما هم حق داری از ریش من خوشت نیاد و به همون صورت شما حق داری وقتی دختری بخوای موی دستت رو بلند کنی ولی منم حق دارم از موی روی دستت خوشم نیاد.

چیزی که این وسط هست اینه که شما حق نداری منو مجبور کنی ریشم رو بزنم یا من موی دست شمارو.
یه محاسبه سرانگشتی بکنید ببینید کجای زندگی آدمید بعدش بیاید راجب زندگی آدم تصمیم بگیرید.
من برای بازی کردن اومدم. شمردن امتیاز ها برای اونیه که به فکر برد و باخته.
می‌دونید؟ زیاده خواه نیستم ولی از چیزای کمی که می‌خوام نمی‌گذرم.
ما اینور وایسادیم می‌گیم چیزی که نکشتت قوی ترت می‌کنه ولی اونور تر ادیسونِ مشکلات نشسته و داره از بین رفتن تلاش هاش مبنی بر کشتنمون رو نگاه می‌کنه و می‌خنده. ازش می‌پرسن چرا می‌خندی؟ تلاش هات از بین رفته و اون جواب می‌ده می‌گه من شکست نخوردم فقط یه راهی که به موفقیت نمی‌رسید رو پیدا کردم.
امیدوارم که نداشتن هاتون از سر نتونستن نباشه. نخواسته باشید.
ما با نمردن یک قدم فاصله داشتیم.
چی بگم؟ هیچی. فقط اینکه «حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن».
گفتن اگه از چیزی می‌ترسی باید جلوی روش وایسی و تجربه‌ش کنی تا ترست بریزه. این شد که تصمیم گرفت زنده بمونه.
اونقدر درگیر حاشیه‌ایم که کی یادشه هدف چی بود؟
ما داشتیم راه خودمون رو می‌رفتیم که یه تیکه ازم نخ‌کش شد، کجا و چجوریش رو ول کنید. مهمه مگه؟ لباس چجوری نخ‌کش می‌شه؟ ما هم همونطور. گیر کردیم و نخ کش شدیم، بالاخره می‌شه به در‌ گیر کرد، به دیوار گیر کرد بعضی وقتا هم به یه آدم دیگه. آدم عاقل اینجور وقت ها چیکار می‌کنه؟ یه تیغی چیزی برمی‌داره می‌بره اون تیکه نخ رو یا شایدم با کبریت بسوزونتش ولی من همش دستم بند اون نخ بود، هی می‌کشیدمش و می‌گفتم بالاخره یه جایی تموم می‌شه، هیچ رنجی تا ابد ادامه نداره و کار خودمو کردم. راستش رو بخواید اصلا حس جالبی بود، جدا شدن نخ رو فقط نمی‌دیدم حس می‌کردمشون با پوست و خونم.
تهش چی شد؟ چشم باز کردم دیدم یه مشت نخ مونده برام.
راه درست اونی بود که همسفرش شما باشی وگرنه که مقصد رو خدا کریمه، می‌رسونه.
از خدا که پنهون نیست ولی از شما پنهون بمونه بهتره.
بعضی وقتا کاری می‌کنید که آدم می‌خواد بره. رفتن داریم تا رفتن، اصلا این روزا همه چیز داریم‌ تا همه چیز ولی‌خب‌ بحثش‌ مجزاست. بیاید بچسبیم به همین رفتن داریم تا رفتن. کاری می‌کنید آدم از حضورش‌ غم بیاد تو دلش. از همون جنس غم هایی که قبلا نبوده ولی وقتی دچارش می‌شی یاد هایده میوفتی که می‌خوند «غم با من زاده شده، منو رها نمی‌نه». یه انس و‌الفت عجیبی باهاش می‌گیری. دوست داری بری، نه از اون رفتن هایی که برمی‌گردی می‌گی ببین از کارت ناراحت شدم، تا ۳ می‌شمارم و اگر درست نکردی چیزی رو می‌رم و شروع می‌کنی به شماردن:
یک
دو
دو و نیم
دو و هفتاد و پنج صدم
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز یک
دو و هفتاد و پنج صدم ممیز دو
نه؟ خودت خواستیا!!! دو و هفتاد و‌ شیش صدم.

خلاصه انقدر می‌شماره آدم تا که طرف مقابل خودش میاد می‌گه ۳! پاشو برو نمی‌خوام باشی.

منظورم این رفتن نیست. رفتنی رو می‌گم که وسایلت رو هم حاضر نیستی جمع کنی، دوست داری توی زودترین زمان ممکن بری، چیزی نگی، حتا توضیح دلیل ناراحتیت رو هم برای خودت غمگین بدونی. فقط دوست داری تموم بشه. یعنی فقط از پیش طرف مقابلت نمی‌ری و یه بخشی از خودت رو هم جا می‌ذاری. از خودتم دور می‌شی.
یه جاهایی هست که اگر بخوام قضاوت نکنم باید به چشمام بی اعتماد بشم.