بیرون که بودیم وقتی ساکت شدم و حرفی نمیزدم گفت اینجا تلگرام نیست که بتونی آهنگ برام بفرستی.
فکرامو کردم. راه حل مناسب برای برونرفت رو پیدا کردم. فقط به همفکری نیاز دارم یه مقدار. ایده برای دزدی چی دارید؟
گوش هام کر شده، چشمامم بهشون اعتماد ندارم. چشم معتمد دارید یه دو روز بدید دست من؟ نه، شما هم ندارید. اگه ندارید، گوش شنوا چی؟دارید؟ البته که چه اهمیتی داره. من بعید میدونم شما هم داشته باشید.
راستشو بخواید اون قدیم تر ها حداقلش این بود که میگفتم اون ته دلم. الان چی؟ خودم توی هر تپش قلب حس میکنم خرده شیشه هارو.
راستشو بخواید اون قدیم تر ها حداقلش این بود که میگفتم اون ته دلم. الان چی؟ خودم توی هر تپش قلب حس میکنم خرده شیشه هارو.
آدم حتی روش نمیشه بخنده و شاد باشه. شوخی کردن هم که جای خود داره. آدم خجالت میکشه.
با راننده اسنپ نشسته بودم توی ماشین. یکسره از همه چیز داشت حدف میزد، از خوب بود وینستون عقابی های قدیم که روشون طلایی بوده و بوی خوبی داشتن تا اینکه دانشگاه به هیچ دردی نمیخوره و با پدرش اختلاف عقیده داره و... تا اینکه یجایی گفت خداروشکر پسر بودی، خدا خدا میکنم زن سوار نشه. گفتم چرا؟ گفت آخه همش ادا دارن، و هی با تلفن حرف میزنن، شما فکر کن یکی کنار گوشت بیست دقیقه فقط حرف بزنه، سردرد نمیگیری؟ یه نگاهی به بیست دقیقه اخیر کردم و گفتم چرا می شم، اذیت کنندست. ولی خب فهمید، یه مقدار رفت توی فکر و دیگه تا آخر مسیر حرف نزد.
میدونی؟ آدم باید یاد بگیره انتخاب هاش یه نتیجه ای دارن. اگر اشتباهی میکنه شاید بشه بخشید اما پس کی یاد بگیره انتخاب هاش نتیجه ای دادن، بدونه کارهایی که میکنه یه بهایی دارن برا پرداخت؟ مگه gta داریم بازی میکنیم که هرکار آدم بخواد بتونه بکنه و بعدش هیچی نشه
خوشبختانه راه درست فقط یکی نیست. اونی که شما رفتی هم خوبه ها ولی خب بکشید بیرون. تنها کار درست چیزی نبوده که شما تجربش کردید و نتیجش خوب بوده. بذارید آدما راه زندگیشون رو خودشون انتخاب کنن.
خوشحالی هام بزرگ تر از در هایی هستن که ساختید. ازشون رد نمیشن بتونم ببرمشون با خودم.
چیه این همه چیز گردن آدم. دلم میخواد تمام وابستگی هامو بردارم بندازم تو جوب. شایدم توی شومینه. آره همین شومینه. اینجوری با کلاس تره. ولی خب نمیشه. نمیشه که آدم هارو هم باهاشون اینکارو کرد، احتمالا بعدا برام مشکلات قانونی ایجاد کنه. ولی خب خلاصه که دلم رها شدن میخواد.
شنیدید میگن سرعت و دقت باهم در تضادن؟ یعنی به یه جایی میرسه بخوای سرعت رو زیاد کنی دقت کم میشه و بخوای دقت رو زیاد کنی سرعتت کم میشه.
بین یه مشت مشکل گیر کردم که همچین چیزین نسبت به همدیگه. هر کدوم رو بخوام حل کنم اون یکی وضع بدتری پیدا میکنه. خلاصه که اوضاع خوبی نیست. دیگه نمیفهمم که الان ناامیدم یا ناراحت یا عصبی یا صرفا یه آدم گشاد که غر میزنه.
بگذریم، حالتون چطوره؟ البته که غالبا حالمون یکیه. فکر کنم تنها بخشی از زندگی که آسمون همه جا یه رنگه همین داشتن مشکل ها باشه.
ولی خب نه راهِ رفتن هست نه پای رفتن.
بین یه مشت مشکل گیر کردم که همچین چیزین نسبت به همدیگه. هر کدوم رو بخوام حل کنم اون یکی وضع بدتری پیدا میکنه. خلاصه که اوضاع خوبی نیست. دیگه نمیفهمم که الان ناامیدم یا ناراحت یا عصبی یا صرفا یه آدم گشاد که غر میزنه.
بگذریم، حالتون چطوره؟ البته که غالبا حالمون یکیه. فکر کنم تنها بخشی از زندگی که آسمون همه جا یه رنگه همین داشتن مشکل ها باشه.
ولی خب نه راهِ رفتن هست نه پای رفتن.
گفت بریم فلان جا گرگ ببینیم؟ گفتم یه مقدار خطرناک نیست؟ گفت ترجیح میدی بگن تو مبارزه با گرگ کشته شد یا توی هشتاد نود سالگی وفتی توی جای خودت تکون نمیتونی بخوری بمیری؟ گفتم والا ترجیح میدم فعلا زنده باشم.
غالبا خوشحال نیستید. ولی خب به هر بهونه ای برای شاد بودن چنگ میندازید. این وسط حال بهم زن کیه؟ اونیه که اینکارو بخاطر خودش نمیکنه، بخاطر بهتر شدن زندگی نمیکنه. برای فخر فروشی یا کسب درآمد یا نشون دادن خاص بودن خودش اینطوریه.
آدم اگه مجبور شد تو لجن راه بره و از همون لجن بخوره، لازم نیست خودشو خوشحال نشون بده تا بقیه بیان توی همون لجن یا یک نفعی براش داشته باشن ولی خب بگذریم.
هوا انقدر آلودست که سیاهی میشینه روی آدم، نیازی به گذاشتن یه نقاب برای بهتر شدن نیست.
آدم اگه مجبور شد تو لجن راه بره و از همون لجن بخوره، لازم نیست خودشو خوشحال نشون بده تا بقیه بیان توی همون لجن یا یک نفعی براش داشته باشن ولی خب بگذریم.
هوا انقدر آلودست که سیاهی میشینه روی آدم، نیازی به گذاشتن یه نقاب برای بهتر شدن نیست.