آدم حتی روش نمیشه بخنده و شاد باشه. شوخی کردن هم که جای خود داره. آدم خجالت میکشه.
با راننده اسنپ نشسته بودم توی ماشین. یکسره از همه چیز داشت حدف میزد، از خوب بود وینستون عقابی های قدیم که روشون طلایی بوده و بوی خوبی داشتن تا اینکه دانشگاه به هیچ دردی نمیخوره و با پدرش اختلاف عقیده داره و... تا اینکه یجایی گفت خداروشکر پسر بودی، خدا خدا میکنم زن سوار نشه. گفتم چرا؟ گفت آخه همش ادا دارن، و هی با تلفن حرف میزنن، شما فکر کن یکی کنار گوشت بیست دقیقه فقط حرف بزنه، سردرد نمیگیری؟ یه نگاهی به بیست دقیقه اخیر کردم و گفتم چرا می شم، اذیت کنندست. ولی خب فهمید، یه مقدار رفت توی فکر و دیگه تا آخر مسیر حرف نزد.
میدونی؟ آدم باید یاد بگیره انتخاب هاش یه نتیجه ای دارن. اگر اشتباهی میکنه شاید بشه بخشید اما پس کی یاد بگیره انتخاب هاش نتیجه ای دادن، بدونه کارهایی که میکنه یه بهایی دارن برا پرداخت؟ مگه gta داریم بازی میکنیم که هرکار آدم بخواد بتونه بکنه و بعدش هیچی نشه
خوشبختانه راه درست فقط یکی نیست. اونی که شما رفتی هم خوبه ها ولی خب بکشید بیرون. تنها کار درست چیزی نبوده که شما تجربش کردید و نتیجش خوب بوده. بذارید آدما راه زندگیشون رو خودشون انتخاب کنن.
خوشحالی هام بزرگ تر از در هایی هستن که ساختید. ازشون رد نمیشن بتونم ببرمشون با خودم.
چیه این همه چیز گردن آدم. دلم میخواد تمام وابستگی هامو بردارم بندازم تو جوب. شایدم توی شومینه. آره همین شومینه. اینجوری با کلاس تره. ولی خب نمیشه. نمیشه که آدم هارو هم باهاشون اینکارو کرد، احتمالا بعدا برام مشکلات قانونی ایجاد کنه. ولی خب خلاصه که دلم رها شدن میخواد.
شنیدید میگن سرعت و دقت باهم در تضادن؟ یعنی به یه جایی میرسه بخوای سرعت رو زیاد کنی دقت کم میشه و بخوای دقت رو زیاد کنی سرعتت کم میشه.
بین یه مشت مشکل گیر کردم که همچین چیزین نسبت به همدیگه. هر کدوم رو بخوام حل کنم اون یکی وضع بدتری پیدا میکنه. خلاصه که اوضاع خوبی نیست. دیگه نمیفهمم که الان ناامیدم یا ناراحت یا عصبی یا صرفا یه آدم گشاد که غر میزنه.
بگذریم، حالتون چطوره؟ البته که غالبا حالمون یکیه. فکر کنم تنها بخشی از زندگی که آسمون همه جا یه رنگه همین داشتن مشکل ها باشه.
ولی خب نه راهِ رفتن هست نه پای رفتن.
بین یه مشت مشکل گیر کردم که همچین چیزین نسبت به همدیگه. هر کدوم رو بخوام حل کنم اون یکی وضع بدتری پیدا میکنه. خلاصه که اوضاع خوبی نیست. دیگه نمیفهمم که الان ناامیدم یا ناراحت یا عصبی یا صرفا یه آدم گشاد که غر میزنه.
بگذریم، حالتون چطوره؟ البته که غالبا حالمون یکیه. فکر کنم تنها بخشی از زندگی که آسمون همه جا یه رنگه همین داشتن مشکل ها باشه.
ولی خب نه راهِ رفتن هست نه پای رفتن.
گفت بریم فلان جا گرگ ببینیم؟ گفتم یه مقدار خطرناک نیست؟ گفت ترجیح میدی بگن تو مبارزه با گرگ کشته شد یا توی هشتاد نود سالگی وفتی توی جای خودت تکون نمیتونی بخوری بمیری؟ گفتم والا ترجیح میدم فعلا زنده باشم.
غالبا خوشحال نیستید. ولی خب به هر بهونه ای برای شاد بودن چنگ میندازید. این وسط حال بهم زن کیه؟ اونیه که اینکارو بخاطر خودش نمیکنه، بخاطر بهتر شدن زندگی نمیکنه. برای فخر فروشی یا کسب درآمد یا نشون دادن خاص بودن خودش اینطوریه.
آدم اگه مجبور شد تو لجن راه بره و از همون لجن بخوره، لازم نیست خودشو خوشحال نشون بده تا بقیه بیان توی همون لجن یا یک نفعی براش داشته باشن ولی خب بگذریم.
هوا انقدر آلودست که سیاهی میشینه روی آدم، نیازی به گذاشتن یه نقاب برای بهتر شدن نیست.
آدم اگه مجبور شد تو لجن راه بره و از همون لجن بخوره، لازم نیست خودشو خوشحال نشون بده تا بقیه بیان توی همون لجن یا یک نفعی براش داشته باشن ولی خب بگذریم.
هوا انقدر آلودست که سیاهی میشینه روی آدم، نیازی به گذاشتن یه نقاب برای بهتر شدن نیست.
مهر سال ۹۴ فکر کنم ساعت ۹ شب بود، کلا دو روز نگذشته بود همو میشناختیم. گفتی بریم پارک؟ منم که توی این تهران تخمی جایی رونمیشناختم. گفتم بریم، رفتیم هنرمندان. من میخواستم روی اولین نیمکتی که گیرم میاد بشینم که گفتی اینجا نه، اون نیمکته جاییه که همیشه میشینیم. هبچی خواستم بگم نمیدونم چند سال گذشته ولی من هرجای شهر که زندگی کردم، همیشه چندوقت یبار اومدم این پارک رو همین نیمکت نشستم. اصلا یکی از نقطه های امن زندگیم شد. چه وقت هایی که هیچ جایی روبرای رفتن نداشتم و میومدم اونجا و چه وقت هایی که برای فارغ شدن از کار ها و آدمای اطرافم رفتم اونجا.
امروز پیام دادن گفتن اون رفیقت اسمش ساسان بود یا سامان؟ تا اومدم بگم اسمت چی بود گفتن مرده، خودکشی کرده. سخت بود باور کردنش. فکر میکردم این چیزا برای فیلم هاست. ولی تا زنگ نزدم به ده نفر باورم نشد واقعیه.
و من موندم کلی خاطره که ولش کن، نباید گفت.
ولی میدونی؟ همیشه مخالف این بودم که تبریک یا تهنیت یا هرچیزی بگم تو فضای مجازی اما ما که همه چیزو گذاشتیم پشت سر و اومدین این شهر بزرگِ زشت. باید به کی میگفتم اینارو؟ نبود کسی.
امروز پیام دادن گفتن اون رفیقت اسمش ساسان بود یا سامان؟ تا اومدم بگم اسمت چی بود گفتن مرده، خودکشی کرده. سخت بود باور کردنش. فکر میکردم این چیزا برای فیلم هاست. ولی تا زنگ نزدم به ده نفر باورم نشد واقعیه.
و من موندم کلی خاطره که ولش کن، نباید گفت.
ولی میدونی؟ همیشه مخالف این بودم که تبریک یا تهنیت یا هرچیزی بگم تو فضای مجازی اما ما که همه چیزو گذاشتیم پشت سر و اومدین این شهر بزرگِ زشت. باید به کی میگفتم اینارو؟ نبود کسی.
Only When You're Gone
Madrugada @Musicclub
این روزا چیز خوبی نگفتم، بیاید اینو گوش بدید از دلتون در بیاد.