هرچیزی رو با دقت نگاه میکنی میبینی کثافت برش داشته. میترسم به خودم نگاه کنم.
ازم متنفر باشید، چه اشکالی داره اما چرا وقتی فقط سلیقه شخصیتونه سعی میکنید آدم رو عوض کنید؟ خب برو یه گوشه متنفر باش.
دنبال کلمه میگشت برای ابراز علاقه، بعد از کلی فکر کردن یه خط روی کاغذ نوشته بود.
《که تمام حواس پرتی هام به تو ختم میشن.》
《که تمام حواس پرتی هام به تو ختم میشن.》
بخوایم واقع گرا باشیم مشکل من فاصله ای نیست که با شما دارم. مشکلم فاصله ای هستش که با خودم دارم.
زندگی انقدر عجیب شده که توقع دارم هر لحظه از توی کلاه شعبده باز در بیایم و تماشگر ها تشویق کنن.
نبودت یه درده، بودنت ۲ تا. ما هم که بخاطر ۱ درد معامله رو بهم نمیزنیم. چرا که به ما گفتن «همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم».
کاش دلیل مخالفتت چیزی جز این باشه که بقیه موافقن. حالا نه که شنا مخالف جهت آب بد باشه لزوما. اما خب اینطوریم نیست دیگه، اینکه یادت بره چرا آدم برعکس جریان راه میره. برعکس جریان احتمالا راه میرن چون بنظرشون مقصد مناسب از اونوره نه اینکه خیلی خاصه برعکس بقیه باشی.
راهنمایی در مورد زندگیشون میخوان و میگن چرا سرد و بی حوصله جواب میدی. چونکه شما دنبال جواب نیستی. اگر بودی از من نمیپرسیدی.
میخواید خاص باشید؟ برای شروع هرچیزی که viral شد و همه ازش تعریف میکردن رو استوری کنید و بگید نتونست انتظاراتم رو برآورده کنه.
متاسفانه همین مسیری که جلو اومدیم هم پُلش شکسته بود، مجبور شدیم بپریم، خیس آب بشیم، پاهامون زخم بشه تا رد بشیم. پلی پشت سرمون نبود که بخوایم خرابش کنیم یا نگهش داریم.
روز اول چشم بازکردیم دیدیم وسط ناکجاآبادیم.
روز اول چشم بازکردیم دیدیم وسط ناکجاآبادیم.
حس آدمی رو دارم که زورش نمیرسه ولی چاره ای هم نداره. یعنی تنها راهش رفتن سمت همون چیزیه که نشدنیه. مثل فرهاد که رفت کوه کند. قطعا نشدنی بود ولی مگه راهی هم داشت؟