ExDa
حس آدمی رو دارم که زورش نمیرسه ولی چاره ای هم نداره. یعنی تنها راهش رفتن سمت همون چیزیه که نشدنیه. مثل فرهاد که رفت کوه کند. قطعا نشدنی بود ولی مگه راهی هم داشت؟
فکر کنم کوه رو کندم. بعد شنیدن نتیجهش لبخند هم نشد بزنم. شاید شادی هامون منفی شدن. میدونی چی میگم؟ توی یه چاه به عمق صد متر مگه با دو تا بیل خاک پر میشه؟ نه آقا، تهش تو میمونی و یه چاه به عمق ۹۸ متر.
متاسفانه زندگی پیچیده تر شده، میگن اقتضای سنه و خب منم حرفی ندارم. اگه میگن لابد هست دیگه. ولی یک جای کار میلنگه، زندگی نباید هیچوقت انقدر پیچیده باشه که از تو، از خودم غافل بشم ولی خب شده. امروز تعطیل بود، تا وقتی بیدار بشم برم سر کار نمیدونستم تعطیله. وقتی در های بسته رو دیدم و تقویم رو چک کردم فهمیدم تعطیله امروز.
میدونی؟ گذر زمان چیزی رو درست نمیکنه. فقط انتخاب هات رو محدودتر میکنه. خوش شانس باید باشی تا آخرین انتخابی که برات میمونه انتخاب درستی باشه.
والا چی بگم براتون. آدمی کهدسرش رو جلوی خودش نتونه بالا بگیره جلوی بقیه هم نمیتونه.
داشتم پست های save شدهم رو میدیدم توی اینستاگرام، ۳ تاش رقص بود. بیاید دوتاش رو ببینید.
خوشگلید، مجبور میشم برای پست نوشتن برم لباس پلوخوری هام رو از کمد در بیارم بپوشم بعدش شروع کنم به پشت گذاشتن.
Forwarded from No_Heresy_
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
والا به ما یاد هم ندادن، حس میکنم ذاتیه. یعنی تا وقتی برعکسش رو یاد نگیری همینه. یه مُردن با عزت قشنگ تر از یه زندگیِ با ذلته. احتمالا تا وقتی برعکسش رو یادتون نداده باشن نظرتون همینه. بگذریم هوا بهاری شده و هر تایمِ خالی ای تایمِ خوابه.
یه مکالمه کوتاه داشتم چند روز پیش با این مضمون که:
کسخل تویی که فکر کردی اونا آدمن، کسخل منم که به حرف تو گوش دادم.
کسخل تویی که فکر کردی اونا آدمن، کسخل منم که به حرف تو گوش دادم.