حتی اگر تمامش یه نمایش باشه، نباید چیزی باشه برای لذت تماشاچی ها. باید برای لذت بردن بازیگر هاش باشه.
از من توقع داشتن احتمالا ظلمیه که به خودتون میکنید. به حس ناامیدیش نمیارزه.
من خودمم مدت خوبیه از خودم توقعی ندارم.
من خودمم مدت خوبیه از خودم توقعی ندارم.
والا اونی که نمیدونه کلا که تکلیفش با خودش روشنه. اونی هم که میدونه بازم تکلیفش روشنه. ولی وای از کسایی که ناقص میدونن.
ExDa
«دستام رو بپوش»
این شاید تنها چیزیه که میتونم جای تمام حرفایی که نزدم و شاید هیچوقت نتونم بزنم، بگم.
دونه های شن رو توی مشتم نگه داشتم، کار سختیه ولی نگه داشتم اما آخرش چی؟ مشتم رو توی باد باز کردم.
من یه مدتی توقع داشتم. بلد نبودم استفادش کنم، دادم دست بقیه. بقیه یبد یودن استفادش کنن.
دیدید آدم بدهکاریش میوفته از یه جایی به بعد خجالت می کشه که بره حتا بدهیش رو صاف کنه؟
همچین حسی رو به صحبت هایی که با آدم ها نکردم دارم.
همچین حسی رو به صحبت هایی که با آدم ها نکردم دارم.
و در تو کسی جز تو نیست. کودک درون و اون روی سگ، اون روی تیره (همون دارک ساید رو عرض میکنم) همشون یه نفره کلا.
خاطره ها تو ذهن آدمن، قرار نبود بزرگتر از آدم باشن ولی هستن. میتونن آدم رو ببلعن که حقیقتا آش دهن سوزی هم نیستیم. راحت میریم پایین.
<تو لیاقت بغل شدن داری ولی با یه آدم بهتر> قشنگ بنظر میرسه ولیکن دروغ باشه چه بزدلانه، حقیقت باشه چه حقیرانه.