نمیشناسم. حس میکنم هیچکس رو دیگه نمیشناسم. هیچکس رو نمیفهمم.
نمیدونم، حس میکنم هیچ چیز رو نمیدونم.
آدمی که توی تاریکی دستمال از روی چشماش برداره باز هم نمیتونه ببینه. انگار که از یه خواب بیدار شدی و توی خواب دیگه ای هستی.
نمیدونم، حس میکنم هیچ چیز رو نمیدونم.
آدمی که توی تاریکی دستمال از روی چشماش برداره باز هم نمیتونه ببینه. انگار که از یه خواب بیدار شدی و توی خواب دیگه ای هستی.
میخواهم بروم و تنها چیزی که میبرم خودم باشد. میخواهم مطمئن بشم که تمام این دنیا با زیبایی ها و زشتی هاش قرار نیست چیزی باشد که من برایش طمع داشته باشم. میخواهم مطمئن بشوم <هیچ چیز در این دنیا ارزشش را ندارد>.
و اینجا مِه و بارونه. هوا سرده.حس میکنم وسط تابستون خدا گفته لیوانت رو بیار جلو یه کم از بهشت بریزم برات.
حافظه هم عجیبه. یه چیز هایی رو نگه میداره و چیزهایی رو میریزه دور. آدم از بقیه میتونه طلبکار باشه که چرا فراموش کردی گذشته رو اما اگه خودش یادش نباشه چی؟ حتی از خودش نمیتونه طلبکار باشه چون چیزی یادش نیست، چون حتی نمیدونه چی رو از دست داده.
یاد اون جوک قدیمی افتاوم که طرف هزار تومنیش گم میشه و گریه میکنه، یکی میگه چرا گریه میکنی؟ میگه پولم گم شده. طرف میگه بیا من هزارتومن جاش بهت میدم. پول رو میده و میبینه باز فرد مقابل داره گریه میکنه و میپرسه چرا؟ جواب میگیره که چون اگر هزارتومنیم رو گم نکرده بودم الان ۲ هزار تومن داشتم.
یاد اون جوک قدیمی افتاوم که طرف هزار تومنیش گم میشه و گریه میکنه، یکی میگه چرا گریه میکنی؟ میگه پولم گم شده. طرف میگه بیا من هزارتومن جاش بهت میدم. پول رو میده و میبینه باز فرد مقابل داره گریه میکنه و میپرسه چرا؟ جواب میگیره که چون اگر هزارتومنیم رو گم نکرده بودم الان ۲ هزار تومن داشتم.
من فقط ماهی هایی رو میبینم که به آدم های روی خشکی میگن بیاید زیر آب، روی خشکی نمیشه نفس کشید.
روی کوه، وقتی ابر ها دورت گرفتن و هوا سرده، خوردن یک لیوان چایی قشنگه؟ نه آقا، اینا بهونست تمامش. من خوشمزه ترین چایی ای که در زندگیم خوردم اونی بود که باهم حرف میزدیم و من یادم رفت چایی بخورم.
غمی در دلش نبود چرا که معتقد بود آنچه ارزش ناراحتی را داشته باشد، ناراحتتش نمیکند.
تغییر دادن خاطره ها (مبالغه کردن، بزرگنمایی) و تعریف کردنشون برای جلب توجه و قشنگ شدن خاطره کاریست بس حقیرانه. چرا که نشون میده یا جوری زندگی میکنی که بنظرت قشنگ نیست یا خودتو بخاطر بقیه جوری نشون میدی که دوست نداریش. بهرحال که ترحم برانگیزه نه خنده دار.
که چی؟ هیچی بیاید خاطره از شکار گرگ با دست خالی تعریف کنم براتون.
که چی؟ هیچی بیاید خاطره از شکار گرگ با دست خالی تعریف کنم براتون.
الان هیچی نمیچسبه جز داشتن حس دلتنگی برای وطنه که شاید بگید تو که هنوز ایرانی که باید بگم آفرین.
حس قدم زدن توی جای آشنایی که دیگه اونجا غریبه ای رو دارم. نمیدونم مثل محله بچگی هات که چندین سال اونجا خاطره داری ولی محلتون رو توی همون سال های بچگی عوض کردی، برمیگردی بعد چندسال اونجا. نمیدونم چقدر بد یا خوب گفتم حرفم رو ولی هرچی بود احتمالا بیشتر از این اضافی باشه.