ExDa
وقتایی که آرایشگر تیغ رو میذاره زیر گلوم تا ریشم رو مرتب کنه یاد حضرت اسماعیل میوفتم.
ولی اینبار که آرایشگر با تیغ زیر گلوی شمارو داره مرتب میکنه به اینکه اگه الان زلزله بیاد چی میشه فکر کنید.
Forwarded from MadManStory
این کاری که توی اینستاگرام میکنن تو show me a picture of، مردم واقعا باشعور شدن یا سانسور میکنید؟ آخه هیچ عقل سلیمی اولین گزینه نمیاد بگه your room :))
حتی من اگر تمام زشتی ها و پلیدی های دنیا را مسئولیتشان را قبول کنم تو زیبا نمیشوی عزیزکم.
گفت اینبار اما به موقع بود و دیر نشد.
[اینچنین گفت جوانکی که نمیدانست اینبار دیرترین زمان ممکن است]
[اینچنین گفت جوانکی که نمیدانست اینبار دیرترین زمان ممکن است]
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار
دائی زنگ زد و گفت چند تا درخت توی حیاطش هست که بدجا قد کشیدهاند. گفت حالا که زمستان است و خوابند، بیا و درشان بیاور و بکار آن گوشه حیاطت که لخت و بزرگ است. کلامش منعقد نشده، با بیل و کلنگ و دستکش رفتم خانهشان. جای درختها را نشان داد. بلند و سرحال و قبراق. گفتم مطمئنی که اینها را نمیخواهی؟ گفت مطمئنم. اینجا برایشان تنگ است و یکی دو سال دیگر با این شرایط بمانند، خفه میشوند و خلاص. راست میگفت. پس تعارف آریایی را گذاشتم کنار و رفتم سر وقتشان. مغزم با چند حرکت گازانبری مکانیزم ریشهکنی را ترسیم کرد و قاطعانه گفت ظرف دو ساعت با ریشه در میآیند و میاندازیم پشت وانت و میبریم آنور و میکاریمشان. اما بیل اول را که زدم، فهمیدم مغزم زر مفت زده است. درختها به شکل عجیبی مقاومت میکردند. خودشان را سفت میگرفتند. بدتر از همه اینکه ریشهها گودتر از چیزی بود که فکرش را میکردم. دورشان گودال کندم. زیرشان را تا هستهی زمین کندم. تمام عضلاتم ناله میکردند. هیچکس به من نگفته بود که جابجا کردن درخت اینقدر طاقتفرسا است.
حین کندن، افتاده بودم به حرف زدن باهاشان. فحششان میدادم. التماسشان میکردم. بشارت جای جدید را میدادم. گفتم وسیع و بدون درخت مزاحم است. اما امان از این ریشههایی که ته نداشتند و خاک را چسبیده بودند. اگر این درختها زبان داشتند (که حتما زبان خودشان را دارند) حالا افتاده بودند به گفتن فحشهایی که هر پسربچهای را نیمساعته بالغ میکنند.
هشت ساعت تمام طول کشید تا درختهای دومتری را از ریشه درآوردم. انداختمشان پشت وانت و آوردمشان به سرزمین موعود. همان قسمتی از حیاط که باز و وسیع است و جان میدهد برای قد کشیدن. چهار گودال به اندازهی ریشههای شکسته شدهشان کندم و کاشتمشان. گرفتاری بزرگ این بود که چند برابر این ریشهها، توی زمین خانهی دائی شکستند و جا ماندند. با این ریشه که نمیشد دو متر درخت را سرپا نگه داشت. پس تکتکشان را با سیم بستم به فنس دور خانه تا خم نشوند. حالا هم کارم تمام شده است. با لیوان چای نشستهام روی پله و ماحصل کارم را نگاه میکنم. مغزم افتاده بود به محاسبه و میگفت این زمستان را که رد کردیم، شکوفهی صورتی میزنند و تا آخر تابستان قدشان میشود سه متر. اما قلبم خیلی رک گفت که خفه شو عزیزم و ریشههای جا مانده و زخمهایی که وانت لکنته روی تن درختها جا انداخته بود را خاطر نشان کرد. مغزم خفه شد. تنها امیدم این است که از این ریشههای شکسته، نهال جدیدی بزند بیرون که امشب را یادش نباشد و فکر کند از اول همینجا بوده است. هیچوقت هم سوال نکند که این چهار تا درخت را چرا با سیم بستهام به فنس.
تمام بدنم درد میکند. مغزم خوابیده. قلبم بیدار و بدخلاق است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
حین کندن، افتاده بودم به حرف زدن باهاشان. فحششان میدادم. التماسشان میکردم. بشارت جای جدید را میدادم. گفتم وسیع و بدون درخت مزاحم است. اما امان از این ریشههایی که ته نداشتند و خاک را چسبیده بودند. اگر این درختها زبان داشتند (که حتما زبان خودشان را دارند) حالا افتاده بودند به گفتن فحشهایی که هر پسربچهای را نیمساعته بالغ میکنند.
هشت ساعت تمام طول کشید تا درختهای دومتری را از ریشه درآوردم. انداختمشان پشت وانت و آوردمشان به سرزمین موعود. همان قسمتی از حیاط که باز و وسیع است و جان میدهد برای قد کشیدن. چهار گودال به اندازهی ریشههای شکسته شدهشان کندم و کاشتمشان. گرفتاری بزرگ این بود که چند برابر این ریشهها، توی زمین خانهی دائی شکستند و جا ماندند. با این ریشه که نمیشد دو متر درخت را سرپا نگه داشت. پس تکتکشان را با سیم بستم به فنس دور خانه تا خم نشوند. حالا هم کارم تمام شده است. با لیوان چای نشستهام روی پله و ماحصل کارم را نگاه میکنم. مغزم افتاده بود به محاسبه و میگفت این زمستان را که رد کردیم، شکوفهی صورتی میزنند و تا آخر تابستان قدشان میشود سه متر. اما قلبم خیلی رک گفت که خفه شو عزیزم و ریشههای جا مانده و زخمهایی که وانت لکنته روی تن درختها جا انداخته بود را خاطر نشان کرد. مغزم خفه شد. تنها امیدم این است که از این ریشههای شکسته، نهال جدیدی بزند بیرون که امشب را یادش نباشد و فکر کند از اول همینجا بوده است. هیچوقت هم سوال نکند که این چهار تا درخت را چرا با سیم بستهام به فنس.
تمام بدنم درد میکند. مغزم خوابیده. قلبم بیدار و بدخلاق است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
نسبت به اصرار بی میل شدم. انگار که هرچیزی تو زندگی اگر شد که شد و اگر نشد میرم بخوابم.
وقتی توی پیام ناشناس ابراز علاقه میکنید توقع دارید چی بشنوید؟ نه این استفهام انکاری نیست. واقعا برام سوال شده، توقع دارید چی بشنوید؟مرسی ناشناس عزیز بپوش بیام دنبالت؟ عا، ناشناس به این جذابی ندیده بودم، منم دوستت دارم؟ یا چی؟ یا اینکه بشنوید مرسی؟ نه واقعا چی؟
من یک کانال زدم که توش روزمره بنویسم بیشتر. خیلی روزمره. شما فکر کن شاید عکس نهارم رو اونجا بذارم بگم چه خوش رنگ.
@DailyAsFuck
@DailyAsFuck
صحبتشون رو میشنیدم. برادرش چاقو خورده بود، شانس آورده بود زنده مونده بود. ازش پرسیدن شکایت کردید؟ عصبی شد، انگار بهش فحش دادی، یه نگاه همراه با نفرت کرد و با صدای بلند و رسایی گفت: «ما شکایتی نیستیم».
نظرشون گویا این بود که جواب خون، خونه.
نظرشون گویا این بود که جواب خون، خونه.
ExDa
صحبتشون رو میشنیدم. برادرش چاقو خورده بود، شانس آورده بود زنده مونده بود. ازش پرسیدن شکایت کردید؟ عصبی شد، انگار بهش فحش دادی، یه نگاه همراه با نفرت کرد و با صدای بلند و رسایی گفت: «ما شکایتی نیستیم». نظرشون گویا این بود که جواب خون، خونه.
سوسکه از روی پام رد شد. از اونجایی که جواب خون، خونه منم با پا از روش رد شدم :))
از تعداد آدم هایی که دیدنشون یا حرف زدن باهاشون خوشحالم میکنه، سطح کیفی زندگیمو میسنجم.