در واقع آدمی که دچار غرور میشه، با سر نمیخوره زمین، زمین میخوره تو سرش.
رو هوا نمیگما. کف زمین پخشم که اینو میگم.
رو هوا نمیگما. کف زمین پخشم که اینو میگم.
🍌3
راستش حس میکنم خودم رو دوست ندارم اما زندگی رو دوست دارم.
این نشون میده اون وسطای زندگی، یه راهی رو اشتباه رفتم.
این نشون میده اون وسطای زندگی، یه راهی رو اشتباه رفتم.
🍌7
ExDa
کدومتون کرجه و میخواد گل بیاره بریم بکشیم؟
جدی بعد ۴ روز دلم واسه تهران تنگ شد. کیر تو اینجا.
دو روزه هر دقیقه ایمیلم رو چک میکنم و هر صدای sms ای که میاد از جام میپرم و میخونمش.
انتظار خسته کنندست، وابسته بودن خسته کنندست. اما زندگی بدون اینا نمیشه.
مشکل اینه که نمیدونم چی خستگی رو از تنم در میاره.
انتظار خسته کنندست، وابسته بودن خسته کنندست. اما زندگی بدون اینا نمیشه.
مشکل اینه که نمیدونم چی خستگی رو از تنم در میاره.
من انقدر محکم لگد به بختم میزنم که تهش میخوره به یه دیواری چیزی، برمیگرده پیش خودم.
سحرخیز واقعی اونی بود که صبح بیدار شد، صبحانش رو خورد، پاشد رفت فرودگاه، هواپیما رو برداشت کوبوند تو برج های دوقلو.
ExDa
جدی جدی این نخه رو بکشم و دیگه کار کار کار.
پسر من واقعا از همون بهمنی میکشم که پدرم سال ۵۷ روشن کرد. خاموش نمیشه.
🍌2
تارهای عصبیم رو مثل چمن های یه پارک در نظر بگیرید.
حالا چند تا بچه بازیگوش که توی چمن ها فوتبال دارن بازی میکنن توی ذهنتون بیارین.
حالا چند تا بچه بازیگوش که توی چمن ها فوتبال دارن بازی میکنن توی ذهنتون بیارین.
من اولین بخشی که درست جلو رفتم این بود که مادرم از این بکشه بیرون که برو زن دکتر بگیر.
زمان هایی که من طفل کوچیکی بیش نبودم (۵-۶ سالم بود)، تلویزیون سریالی پخش میکرد که اسمش شب دهم بود.
از تمام سریال فقط دیالوگ آخرشه یادمه که دست همدیگه رو گرفتن و گفت «باطنت مثل برف سفیده یاور». اما اینم مهم نیست.
این سریال آهنگی داشت به اسم شب دهم، خوانندهاش علیرضا قربانی بود. یه تیکهش میگفت «مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است».
مرز بندی هارو کی ساخته؟ شما که ممهت رو هم اوستای بنا (آقای دکتر) ساخته، به این اعتقاد داری که تمام این مرز هارو چیزی جز تشخیص آدم ها ساخته؟
اصلا بیام اینور تر، حسین پناهی یه شعر و دکلمه داره که میگه «دیوونه کیه، عاقل کیه، جونور کامل کیه؟»
یجایی از شعرش میره با خدا حرف میزنم میگه، «تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم».
و سوال من اینه که مرز بین انسان و خدا بودن کجاست؟
از تمام سریال فقط دیالوگ آخرشه یادمه که دست همدیگه رو گرفتن و گفت «باطنت مثل برف سفیده یاور». اما اینم مهم نیست.
این سریال آهنگی داشت به اسم شب دهم، خوانندهاش علیرضا قربانی بود. یه تیکهش میگفت «مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است».
مرز بندی هارو کی ساخته؟ شما که ممهت رو هم اوستای بنا (آقای دکتر) ساخته، به این اعتقاد داری که تمام این مرز هارو چیزی جز تشخیص آدم ها ساخته؟
اصلا بیام اینور تر، حسین پناهی یه شعر و دکلمه داره که میگه «دیوونه کیه، عاقل کیه، جونور کامل کیه؟»
یجایی از شعرش میره با خدا حرف میزنم میگه، «تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم».
و سوال من اینه که مرز بین انسان و خدا بودن کجاست؟
🍌1